Bleeding heart part

Bleeding heart part²

'صبح روز بعد'
'ویو پاتریشیا'

چشمای زیباش و با نور تند و زجرناک خورشید باز کرد. روی تختش نشست و خمیازه اي کشید. آروم پاهاشو روی زمین که توسط خورشید گرم شده بود گذاشت.
وقتی به سمت آینه در انعکاس آن، پشت سرش لباس زیبا و شرابی رنگی که برای مجلس خواستگاری امشب خواهرش آماده کرده بود و دید و براش یادآوری شوکه کننده ای شد. سریع دوید و خودش و توی حمام اتاقش انداخت.
وقتی کامل برهنه شد توی وان چوبی حمام نشست و بعد از انجام کار های لازم بیرون آمد و خرماییش و خشک کرد. خورشید روی قطره های ریز و درشت تنش برق انداخته بود و چشماش و درخشان تر از همیشه نشان میداد.
بعد از شانه کردن موهاش، سمت لباسش رفت و پوشیدش. رنگ آلبالویی لباس با پوست شیری رنگش ترکیب نفس گیری می‌ساخت و شباهتی با لب های سرخش داشت. موهایش تا زیر کمرش يعنی زیر آرنجش می‌رسید.

قبل از پیدا شدن خانواده اش سریع از قصر خارج شد و سمت جنگل دوید.
آفتاب ظهر چشماش و تار میکرد.
وقتی به مقصد مورد نظر رسید ایستاد.
مکان مورد علاقش، دریاچه ای که توسط علف های بلند اطرافش پنهان شده بود و درخت بید مجنونی که که تاب مورد علاقش ازش اویزون بود.
روی تاب نشست و کتاب مورد علاقش و خوند.

نزدیک غروب بود و دیگه داشت شب می‌شد. پاتریشیا که غرق در کتاب بود با صدای نگهبان هایی که دنبالش میگشتن به خودش اومد.
سریع به بالای درخت روی یه شاخه پناه برد. داشت به نگهبان های احمقی که اون زیر بودن می‌خندید که ناگهان تعادلش ث از دست داد و افتاد. قبل از سقوط پاهاش دور شاخه حلقه شد و ازش آویزون شد. نگهبان ها با ناباوری به شاهزاده خانمشان خیره بودند. که آرتور فرمانده قابل اعتماد پادشاه جلو آمد "پرنسس باید برای مجلس برید به قصر"

پاتریشیا که هنوز آویزون بود گفت "اوه...آره حتما"
که ناگهان افتاد. وقتی افتاد کل بدن و صورتش در گل و خاک غوطه ور شد.

وفتی به قصر رسیدن خانواده جئون و میلر درحال خوش آمد گویی بودن که ملکه(میلر) وقتی دخترش را دید شوکه شد "پاتریشیا، این چه سر و وضعیه! مگه نگفتم امشب نرو جنگل! چرا حرف تو کلت نمیره دختر! تو باید باوقار و مرتب باشی"
پاتریشیا نگاهش را با کلافگی از مادرش گرفت و به خانواده جئون داد. خانواده ای با اصالت و شیک و زیبا. بین آنها شاهزاده جئون را دید که بلافاصله محو جذابیت و خوشتیپی او شد.

'جونگ کوک'
با حس سنگینی نگاهی سرش را بالا آورد و با پرنسس کوچولوی خاندان میلر روبه رو شد. وقتی چشمانش را دید همان لحظه اسیرش شد و حتی متوجه نشد که یه دختر کثیف و ناآرامه.
وقتی صدای پدرش را شنید سریع نگاه سردش را از آن موجود زیبا گرفت و به روبرو خیره شد

ملکه میلر: پاتریشیا میلر! سریع برو به اتاقت و لباس مناسب بپوش!...


برای امروز همین کافیه.
دیدگاه ها (۰)

بانو فالو شه@lavender_10

Bleeding heart Part¹__________________________|سال 1800. 20 ...

Bleeding heart مقدمه__________________آنها نام این پیوند را ...

P1::?!زندگی بی اثر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط