پارت هشتم...
پارت هشتم...
با التماس گفتم: خواهش میکنم.
میکا: نمیخوام. اینا آسیب دیدن منم دارم کمکشون میکنم.
یهو شروع کرد سرفه کردن.
مایکی: باشه باشه اصن همه اشونو میبریم تو پارک.
کلافه رفتم سمت کازو که از میکا جداش کنم، اَما میکا با سختی از جاش بلند شد و کازو رو هم بلند کرد.
میکا: لطفا یکی دیگه اشون رو بیار.
رفت سمت پارک. خشکم زده بود.
همهی بچه ها به سختی پسرا رو بلند کردند و بردیم سمت پارک.
میکا نبود، چند دقیقه بعد با یه سری باند و چسب زخم پیداش شد. رفت سمت پسرا، ماکه هنوز تو بهت بودیم.
میکا کارش تموم شد که همون لحظه کازو بیدار شد. نگاهشو دوخت به میکا.
کازتورا: چیکار میکنی؟
میکا: فقط دارم کمکتون میکنم. زخمی شدید.
کازو: میدونی من کیم؟
میکا:نه! از کجا باید بدونم؟
چشمش به من افتاد عصبی برگشت سمت میکا و هجوم برد سمتش.
کازو:دروغگو.
داد زدم.
مایکی: نه کازو صبر کن اون هیچی نمدونه!
سریع همه چیز و براش تعریف کردم. فقط با بهت خیره شده بود به میکا.
اَما میکا اصلا حواسش به ما نبود.
رفت طرف یکی از پسرا.
میکا: آروم، تکون نخور! زخمت بدتر میشه!
یهو شروع کرد سرفه کردن و یه تیکه خون بالا آورد. با ترس دویدم سمتش.
مایکی: چ...چی.شد؟
میکا: عا هیچی دلم درد گرفت.
دستمو روی کمرش گذاشتم که آخ آرومی گفت.
میتسویا با ترس گفت: مایکی باید ببریمش بیمارستان. اون ضربه ای که بهش خورد حتما خیلی آسیب وارد کرده.
میکا: اَما من خوبم. تازه هنوز کارم تموم نشده. رفت سمت کازو.
میکا: حالت بهتر؟ میتونی بری خونتون؟ اوه شرمنده من خونه ندارم و اگرنه میبردمت خونم استراحت کنی.
کازتورا با دهن باز نگاش میکرد.
کازو: ازم نمیترسی؟
میکا: نه چرا باید بترسم؟
کازوتورا: میدونی من قاتلم؟ آدم کشتم.
این دفعه من بودم که دهنم باز موند. کازو اعتراف کرده بود. خودش گفته بود.
میکا: برام مهم نی!
یهو همه باهم گفتیم: چی؟
میکا: آی آروم! چتونه؟ من هیچ حس بدی ازش نگرفتم. من به حسهام مطمئنم. برگشت طرف کازو.
میکا: اگه واقعا قاتل بودی من الان داشتم درد میکشیدم. تو یا کسی و نکشتی یا اون کسی که کشتی هنوز زنده است!
کازو: چی میگی؟
میکا: ببین من حسهام باهام حرف میزنند. درمورد آدما بهم میگن. شاید بهتر باشه بری قبر اون آدمی و که کشتی بکنی ببینی واقعا اونجاست یا نه.
همه تو بهت بودند...
خلاصه با یه عالمه دردسر کازو و بقیه رو بردیم خونه و با کلی زور میکا رو بردیم بیمارستان. دکتر گفت که خیلی بد ضرب دیده ولی خداروشکر با یکم استراحت خوب میشه.
دو هفته از اون شب میگذشت و این دختر دیوونه تو این دو هفته هی اتفاقی به بقیه کمک میکرد.
بقیه ناخودآگاه باهاش خوب بودند.
نمیدونم چی شد که همه تصمیم گرفتیم کازو برگرده توکیو مانجی.
همه وایساده بودیم کنار هم. دو ساعت دیگه جلسه شروع میشد.
کازو هم کنارمون ایستاده بود.
مایکی: تصمیم و گرفتم. تو دوباره عضوی از تومانی. خب اگه قبول کنی قراره دستهی ششم بذاریم و تو کاپیتانشون باشی.
کازو خیلی خوشحال بود.
کازو: ممنونم مایکی! مرسی که بهم فرصت دادی. عا راستی در مورد حرف میکا چان...
یهو ساکت شد و با ترس نگاهم کرد.
کلافه گفتم: لعنت حس میکنم باید نبش قبر کنیم. من دلم میخواد ببینم واقعا کسی اون تو هست یا نه. نی سان میبخشتم مکه نه کن چین؟
مظلوم برگشتم سمت کنچین. آروم سر تکون داد.
یهو دیدم میکا پیشمون نیست. تند تند دنبالش گشتیم. کنار یکی از بوته ها پیداش کردیم. نشسته بود و یه بچه گربه رو ناز میکرد.
متوجه من و بقیه شد.
میکا: اوه معذرت میخوام. خیلی ناز بود. اومم...خب..یعنی ببخشید!
خندیدمو دستمو روی سرش کشیدمو نازش کردم .
همون لحظه گوشی میتسویا زنگ خورد.
میتسویابا حالت اعتراض گفت: اوه نه مامان من امشب نمیتونم.
........
میتسویا: نه!
......
میتسویا با لحن ناراحتی گفت: باشه الان میام دنبالشون.
تلفنو قطع کرد.
سریع گفتم: چی شده؟
میتسویا:باید برم دنبال لونا و مانا و مواظبشون باشم.
مایکی: اوه.
صدای اِما اومد.
اِما: مایکی میخوای من مواظبشون باشم؟
با تعجب برگشتم سمتش.
مایکی: شما کی اومدید؟
اِما: همین الان با هینا اومدیم.
میتسویا رفت و چند دقیقه بعد اومد.
هنوز داشتم با اِما حرف میزدم.
اِما: اوه راستی میکا کجاست؟
همون لحظه میکا حواس پرت اومد بیرون. چشمش که به لونا و مانا خورد دوید سمتشون. یهو به فارسی یه چی گفت. خیلی دلم میخواست بدونم چی گفت. حیف!
________________________________________
سلااام پارت جدید بفرمایید.😃💙
منم برم با امتحانام کنار بیام...🚶♀️😶🌫️
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
با التماس گفتم: خواهش میکنم.
میکا: نمیخوام. اینا آسیب دیدن منم دارم کمکشون میکنم.
یهو شروع کرد سرفه کردن.
مایکی: باشه باشه اصن همه اشونو میبریم تو پارک.
کلافه رفتم سمت کازو که از میکا جداش کنم، اَما میکا با سختی از جاش بلند شد و کازو رو هم بلند کرد.
میکا: لطفا یکی دیگه اشون رو بیار.
رفت سمت پارک. خشکم زده بود.
همهی بچه ها به سختی پسرا رو بلند کردند و بردیم سمت پارک.
میکا نبود، چند دقیقه بعد با یه سری باند و چسب زخم پیداش شد. رفت سمت پسرا، ماکه هنوز تو بهت بودیم.
میکا کارش تموم شد که همون لحظه کازو بیدار شد. نگاهشو دوخت به میکا.
کازتورا: چیکار میکنی؟
میکا: فقط دارم کمکتون میکنم. زخمی شدید.
کازو: میدونی من کیم؟
میکا:نه! از کجا باید بدونم؟
چشمش به من افتاد عصبی برگشت سمت میکا و هجوم برد سمتش.
کازو:دروغگو.
داد زدم.
مایکی: نه کازو صبر کن اون هیچی نمدونه!
سریع همه چیز و براش تعریف کردم. فقط با بهت خیره شده بود به میکا.
اَما میکا اصلا حواسش به ما نبود.
رفت طرف یکی از پسرا.
میکا: آروم، تکون نخور! زخمت بدتر میشه!
یهو شروع کرد سرفه کردن و یه تیکه خون بالا آورد. با ترس دویدم سمتش.
مایکی: چ...چی.شد؟
میکا: عا هیچی دلم درد گرفت.
دستمو روی کمرش گذاشتم که آخ آرومی گفت.
میتسویا با ترس گفت: مایکی باید ببریمش بیمارستان. اون ضربه ای که بهش خورد حتما خیلی آسیب وارد کرده.
میکا: اَما من خوبم. تازه هنوز کارم تموم نشده. رفت سمت کازو.
میکا: حالت بهتر؟ میتونی بری خونتون؟ اوه شرمنده من خونه ندارم و اگرنه میبردمت خونم استراحت کنی.
کازتورا با دهن باز نگاش میکرد.
کازو: ازم نمیترسی؟
میکا: نه چرا باید بترسم؟
کازوتورا: میدونی من قاتلم؟ آدم کشتم.
این دفعه من بودم که دهنم باز موند. کازو اعتراف کرده بود. خودش گفته بود.
میکا: برام مهم نی!
یهو همه باهم گفتیم: چی؟
میکا: آی آروم! چتونه؟ من هیچ حس بدی ازش نگرفتم. من به حسهام مطمئنم. برگشت طرف کازو.
میکا: اگه واقعا قاتل بودی من الان داشتم درد میکشیدم. تو یا کسی و نکشتی یا اون کسی که کشتی هنوز زنده است!
کازو: چی میگی؟
میکا: ببین من حسهام باهام حرف میزنند. درمورد آدما بهم میگن. شاید بهتر باشه بری قبر اون آدمی و که کشتی بکنی ببینی واقعا اونجاست یا نه.
همه تو بهت بودند...
خلاصه با یه عالمه دردسر کازو و بقیه رو بردیم خونه و با کلی زور میکا رو بردیم بیمارستان. دکتر گفت که خیلی بد ضرب دیده ولی خداروشکر با یکم استراحت خوب میشه.
دو هفته از اون شب میگذشت و این دختر دیوونه تو این دو هفته هی اتفاقی به بقیه کمک میکرد.
بقیه ناخودآگاه باهاش خوب بودند.
نمیدونم چی شد که همه تصمیم گرفتیم کازو برگرده توکیو مانجی.
همه وایساده بودیم کنار هم. دو ساعت دیگه جلسه شروع میشد.
کازو هم کنارمون ایستاده بود.
مایکی: تصمیم و گرفتم. تو دوباره عضوی از تومانی. خب اگه قبول کنی قراره دستهی ششم بذاریم و تو کاپیتانشون باشی.
کازو خیلی خوشحال بود.
کازو: ممنونم مایکی! مرسی که بهم فرصت دادی. عا راستی در مورد حرف میکا چان...
یهو ساکت شد و با ترس نگاهم کرد.
کلافه گفتم: لعنت حس میکنم باید نبش قبر کنیم. من دلم میخواد ببینم واقعا کسی اون تو هست یا نه. نی سان میبخشتم مکه نه کن چین؟
مظلوم برگشتم سمت کنچین. آروم سر تکون داد.
یهو دیدم میکا پیشمون نیست. تند تند دنبالش گشتیم. کنار یکی از بوته ها پیداش کردیم. نشسته بود و یه بچه گربه رو ناز میکرد.
متوجه من و بقیه شد.
میکا: اوه معذرت میخوام. خیلی ناز بود. اومم...خب..یعنی ببخشید!
خندیدمو دستمو روی سرش کشیدمو نازش کردم .
همون لحظه گوشی میتسویا زنگ خورد.
میتسویابا حالت اعتراض گفت: اوه نه مامان من امشب نمیتونم.
........
میتسویا: نه!
......
میتسویا با لحن ناراحتی گفت: باشه الان میام دنبالشون.
تلفنو قطع کرد.
سریع گفتم: چی شده؟
میتسویا:باید برم دنبال لونا و مانا و مواظبشون باشم.
مایکی: اوه.
صدای اِما اومد.
اِما: مایکی میخوای من مواظبشون باشم؟
با تعجب برگشتم سمتش.
مایکی: شما کی اومدید؟
اِما: همین الان با هینا اومدیم.
میتسویا رفت و چند دقیقه بعد اومد.
هنوز داشتم با اِما حرف میزدم.
اِما: اوه راستی میکا کجاست؟
همون لحظه میکا حواس پرت اومد بیرون. چشمش که به لونا و مانا خورد دوید سمتشون. یهو به فارسی یه چی گفت. خیلی دلم میخواست بدونم چی گفت. حیف!
________________________________________
سلااام پارت جدید بفرمایید.😃💙
منم برم با امتحانام کنار بیام...🚶♀️😶🌫️
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
- ۵۱۸
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط