#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_21
·
·
·
ا/ت : " دوستی هم ندارم . "
جیمین با قیافهای گرفته گفت : " کیو داری؟؟ "
ا/ت : " هوم.. هیچکسو ندارم . "
جیمین بیحوصله نگاهشو برد سمت دیگهای
ا/ت هم قهوهاش رو خورد .
کوک وارد سالن شد . اومد و نشست صندلی کنار ا/ت .
ا/ت نیم نگاهی به کوک انداخت . یکم بعد متعجب دوباره برگشت و به کوک نگاه کرد .
بهخاطر همون دعوا با چانگ دو مین ، زخمهای کوچیکی سه چهار تا جای صورتش بود .
ا/ت با اون قیافهٔ کیوت و بیفکر ، دستاش رو روی گونههای کوک گذاشت و با فاصلهای نفسگیر از کوک و به کل اجزای صورت کوک نگاه میکرد .
نگران گفت : " چیشده ببینم جای دیگهای هم غیر از صورتت زخم شده؟ درد داری؟؟ "
کوک همینطور خیره به چهره ناز ا/ت یه حسی رو تو قلبش حس کرد..
یهجور کنجکاوی داشت بفهمه این حس چیه..
ولی نگاهش رفت سمت جیمین .
بعد رو به ا/ت ، نه عصبی و نه سرد ، با صدایی آروم که برای خودشم عجیب بود گفت : " چه غلطی میکنی "
ا/ت یکم رفت تو فکر.. بعد سریع دستاش رو از رو صورت کوک برداشت و گفت : " بـ..ببخشیدد.. "
همینطور نشست و سریع قهوهاش رو خورد تا بره تو اتاقش .
همینکارو هم کرد و رفت تو اتاق .
قرص آرامشبخش خورد و روی تخت دراز کشید یکم بخوابه تا بهترشه سردردش..
ویو کوک >>
با جیمین یکم حرف زدیم .
جیمین : " کوک واقعاً این دختره رو دوست نداری؟! "
کوک: " آره که چی؟؟ "
جیمین : " هوم.. ولی فک کنم دروغ میگی . "
کوک : " … "
جیمین : " من میشناسمت.. هرچقدرم بخوای مخفی کنی من که میدونم ازینکه بخوای نشون بدی متنفری ولی احساساتت واقعیه و من خوب میفهممش . "
کوک : " جیمین بب.ند . خب برو به کارا برس ، تازه برگشتی.. ولی باید یه کمکی هم برسونی دیگه . تهیونگ همه کارا رو میکنه کمک دستش باش . "
جیمین هی شروع کرد سوال پرسیدن و اینا ولی جوابی از من نشنید .
یکم که گذشت بیحوصله رفتم تو اتاق ا/ت .
دیدم روی تخت خوابه.. چهرهٔ آرومش حتی تو خواب هم.....
نه..من چم شده..
روی زانو کنار تختش نشستم و به چهرهاش خیره نگاه کردم .
کوک : " این حس چی بود ا/ت هوم.. "
خیره به چهرهاش که بیخبر بود.. بیخبر از همهچی ادامه دادم : " من باید فقط متنفر باشم ازت.! پس اون حسی که نباید چرا هستتت.. "
·
·
·
#پارت_21
·
·
·
ا/ت : " دوستی هم ندارم . "
جیمین با قیافهای گرفته گفت : " کیو داری؟؟ "
ا/ت : " هوم.. هیچکسو ندارم . "
جیمین بیحوصله نگاهشو برد سمت دیگهای
ا/ت هم قهوهاش رو خورد .
کوک وارد سالن شد . اومد و نشست صندلی کنار ا/ت .
ا/ت نیم نگاهی به کوک انداخت . یکم بعد متعجب دوباره برگشت و به کوک نگاه کرد .
بهخاطر همون دعوا با چانگ دو مین ، زخمهای کوچیکی سه چهار تا جای صورتش بود .
ا/ت با اون قیافهٔ کیوت و بیفکر ، دستاش رو روی گونههای کوک گذاشت و با فاصلهای نفسگیر از کوک و به کل اجزای صورت کوک نگاه میکرد .
نگران گفت : " چیشده ببینم جای دیگهای هم غیر از صورتت زخم شده؟ درد داری؟؟ "
کوک همینطور خیره به چهره ناز ا/ت یه حسی رو تو قلبش حس کرد..
یهجور کنجکاوی داشت بفهمه این حس چیه..
ولی نگاهش رفت سمت جیمین .
بعد رو به ا/ت ، نه عصبی و نه سرد ، با صدایی آروم که برای خودشم عجیب بود گفت : " چه غلطی میکنی "
ا/ت یکم رفت تو فکر.. بعد سریع دستاش رو از رو صورت کوک برداشت و گفت : " بـ..ببخشیدد.. "
همینطور نشست و سریع قهوهاش رو خورد تا بره تو اتاقش .
همینکارو هم کرد و رفت تو اتاق .
قرص آرامشبخش خورد و روی تخت دراز کشید یکم بخوابه تا بهترشه سردردش..
ویو کوک >>
با جیمین یکم حرف زدیم .
جیمین : " کوک واقعاً این دختره رو دوست نداری؟! "
کوک: " آره که چی؟؟ "
جیمین : " هوم.. ولی فک کنم دروغ میگی . "
کوک : " … "
جیمین : " من میشناسمت.. هرچقدرم بخوای مخفی کنی من که میدونم ازینکه بخوای نشون بدی متنفری ولی احساساتت واقعیه و من خوب میفهممش . "
کوک : " جیمین بب.ند . خب برو به کارا برس ، تازه برگشتی.. ولی باید یه کمکی هم برسونی دیگه . تهیونگ همه کارا رو میکنه کمک دستش باش . "
جیمین هی شروع کرد سوال پرسیدن و اینا ولی جوابی از من نشنید .
یکم که گذشت بیحوصله رفتم تو اتاق ا/ت .
دیدم روی تخت خوابه.. چهرهٔ آرومش حتی تو خواب هم.....
نه..من چم شده..
روی زانو کنار تختش نشستم و به چهرهاش خیره نگاه کردم .
کوک : " این حس چی بود ا/ت هوم.. "
خیره به چهرهاش که بیخبر بود.. بیخبر از همهچی ادامه دادم : " من باید فقط متنفر باشم ازت.! پس اون حسی که نباید چرا هستتت.. "
·
·
·
- ۶۶۰
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط