my dad

نویسنده:@moonand
part:18
سمت اتاق فلیکس و در زد وقتی جوابی نشنید دوباره در زد و گفت
ه: فلیکس...میتونم بیام داخل
و تنها صدای خفه‌ای از توی اتاق شنید
ف:برو
آروم دستگیره رو پایین کشید و وارد اتاق شد با دیدن فلیکسی که زانو هاشو بغل کرده و به گوشه با چشم های خیس و پف کرده نگاه می‌کنه دلش براش می‌ره.....آروم پیشش میشینه و میگه
ه:ببین....من...واقعا نمیدونـ«حرفش قطع شد»
ف: فقط برو و تنهام بزار نمی‌خوام ببینمـ«با داد میگه»
ه:منم عاشقتم!!
ف:چ...چی«با شُک»
ه:میگم منم دوست دارم
توی اون لحظه خشکش زده بود نمیدونست چی بگه و فقط داشت نگاه هیونجین میکرد در یک آن لب های هیونجین رو روی لب هاش حس کرد چشاش از شدت تعجب گرد شده بود اما بعدش فهمید باید همکاری کنه......اوایل بوسه نرم و آروم بود اما کمی که گذشت دیگه اون نرمی در کار نبود الان خشن و پر از حرف بود پر از احساس هایی که تمام مدت سرکوب شده بود......... باورش سخت بود ولی الان با بابای خودش توی رابطه بود!!
بعد از مدتی بوسیدن از هم جدا شدن فلیکس لپاش گل انداخته بود و هیونجین فقط نگاهش میکرد
ف:میشه نگاهم نکنی
ه:چرا....خجالت میکشی
ف:بابا...اذیت نکن
ه:بابا؟؟
ف:هیون؟؟
ه:درست شد

ویو نویسنده:
فلیکس در حالی که توی آغوش هیونش بود و آرامشی که فقط با وجود هیونش به‌وجود میومد داشت آروم سرشو بلند کرد و به هیون نگاه کرد هیون متقابل بهش نگاه کرد و گفت
ه:چیزی شده قشنگم؟؟
دل فلیکس از لقبی که بهش داده شده بود گرم شد و لبخنده شیرینی زد
ف:نه.... فقط خواستم نگاهت کنم
هیونجین هم لبخندی زد و پیشونی فلیکس رو بوسید
ه:باشه عزیزم راستی فردا مدرسه داری نمی‌خوای بخوابی؟؟
ف:چرا....الان می‌خوابم
و بعد هم چشماشو روی هم گذاشت تا به خواب بره و هیونجین هم تا زمانی که فلیکس به خواب بره موهاشو نوازش کرد و بوسه های عاشقانه‌ای به موهاش میزد.....
« پرش زمانی فردا صبح »
ویو هیونجین‌:
خیلی آروم بلند شدم و رفتم پایین و مشغول صبحانه درست کردن بودم یکم بعد رفتم و فلیکس رو بیدار کردم و بعد باهم صبحانه خوردیم و خودم رسوندمش مدرسه توی راه راجب مهمونی که قرار بود هفته‌ی دیگه بریم حرف زدیم و راجب اینکه اونجا باید چطوری برخورد داشته باشه و مراقب باشه حرف زدیم وقتی هم که رسیدیم بوسه‌ای روی لبای توت فرنگیش زدم و رفت مدرسه خودمم رفتم سره کار.....کلی کار روی سرم ریخته بود و واقعا از فشارشون کمرم شکسته
(واااایییییی سر این پارت اکلیلییییی شدمممم عرررررر😭🛐)
ادامه تو کامنت ها
دیدگاه ها (۵۷)

پارت ۲۲:

پارت 7رمان ✨عشق مدرسه ای✨ هیونجین: باشه گلم 🎀فیلم ترسناک رو...

پارت 9رمان🎀 عشق مدرسه ای🎀ویو نویسنده:صبح شده بود و هیون زودت...

پارت 23 رمان 🤍عشق مدرسه ای 🤍که هیون اومد و رفت همه اتاق هارو...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

پارت 6رمان ✨عشق مدرسه ای✨هیونجین: خب من دوستت دارم. خیلی وقت...

پارت 11 رمان 🎀عشق مدرسه ای🎀که لیسا گفت: لیسا: اه اقای هوانگ ...

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

پارت 36 رمان عشق مدرسه ای که رسید به جای ترسناکش ات نشسته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط