پارت ۳

پارت ۳
ساعت ۹ و ۱۰ دقیقه_جیمین:
از دیشب بود که با پدرم بحث داشتیم.باورم نمیشد از پولاش نگذشته و میخواد منو بده برم.معلوم نیست اونجا چه بلایی سرم بیارن.همینطور دست به سینه نشسته بودم رو مبل که زنگ خونه به صدا دراومد و اجوما در رو باز کرد ولی من حتی سرمم بالا نیاوردم.پدرم و اون یارو اومدن نشستن تو حال که پدرم شروع کرد به حرف زدن:
پدر جیمین:خب حالا که اومدی سراغ پسرم باید بگم که من اونقدرم بی قانون نیستم که همینجوری پسرمو بدم بره.باید اول باهم ازدواج کنید
سرم رو با تعجب اوردم بالا و گفتم:
جیمین:یعنی چی که ازدواج کنیم؟نکنه انتظار داری مارکمم بکنه؟من عمرا با یکی مثل خودت ازدواج کنم.مامان باهات ازدواج کرد اخرش ختم شد به ارامگاه
پدر جیمین:ساکت میشی یا ساکتت کنم؟
جیمین با چشمای اشکی از جاش بلند شد و گفت:
جیمین:من دیگه ساکت نمیشم.میخوای هرکاری باهام بکن.من یک دقیقه نه پیش تو و نه پیش این الدنگ نمیمونم
و حال رو به مقصد اتاقش ترک کرد.
دیدگاه ها (۶)

پارت ۴ساعت ۹ و ۲۹ دقیقه صبح_یونگی:بعد از اینکه اون جوجه طلای...

پارت ۵ساعت ۱۱ و ۳۴ دقیقه_نویسنده "کارن":حدود ۲ ساعتی گذشته ب...

پارت ۲فردا ساعت ۸ و ۴۳ دقیقه صبح_یونگی:کل دیشب و امروز رو نخ...

پارت ۱ساعت ۱۱ و ۳۷ دقیقه شب_یونگی:ساعت نزدیک ۱۲ شب بود و هنو...

پارت شانزده درو باز کردم که دیدم جیمین هستلینا: تو اینجا چیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط