---

---

ا.ت همان جا ایستاد.

راهرو خالی بود.

دستمال سفید توی دستش بود.

و سباستین رفته بود.

"هیچی بیخیال."

بیخیال؟

این یعنی چی؟

ا.ت به دستمال نگاه کرد. سفید بود. ساده. هیچ گلدوزی‌ای نداشت. فقط یک دستمال معمولی.

اما بویش را می‌داد.

همان بو.

ا.ت دستمال را بو کرد. بوی چای می‌داد. بوی باروت. بوی چیز دیگری که نمی‌خواست اسمش را بیاورد.

شیطان لعنتی... حرفش را نصفه می‌گذارد و می‌رود.

دستمال را توی جیبش گذاشت.

رفت سمت آشپزخانه.

---

آشپزخانه

دود داشت کم می‌شد.

بردروی با یک پارچه خیس داشت شعله‌های باقی‌مانده را خاموش می‌کرد. فینیان با سطل خالی توی دستش، به آتش نگاه می‌کرد و می‌گفت: «آقای بردروی، فکر کنم آتش رفت توی دیوار.»

می‌رین عینکش را پاک می‌کرد و زیرلب می‌گفت: «دیگه هیچ وقت اجازه نمی‌دم آقای بردروی تخم‌مرغ درست کنه...»

ا.ت به تخم‌مرغ سوخته توی ماهیتابه نگاه کرد. بعد به سباستین.

سباستین کنار پنجره ایستاده بود. چای تازه‌ای درست کرده بود برای خودش. اما نمی‌نوشید. فقط به باغ نگاه می‌کرد.

به پشتش. به شانه‌های پهن. به موهای مشکی.

ا.ت نزدیک‌تر رفت.

«سباستین.»

سباستین برگشت. همان لبخند. همان نگاه.

«بله؟»

«چرا رفتی؟»

«کار داشتم.»

«دروغ.»

سباستین ابرویی بالا انداخت. «فرشته‌ها نباید قسم بخورند. اما می‌توانند به شیطان دروغگو بگویند؟»

«تو اول دروغ گفتی.»

«کی؟»

«همین الآن. گفتی کار داری.»

سباستین فنجان چای را روی طاقچه گذاشت. «خوب. کار نداشتم.»

«پس چرا رفتی؟»

مکث.

سباستین به باغ نگاه کرد. فینیان داشت با بیل به زمین می‌زد. هر بار که می‌زد، خاک می‌پاشید روی خودش.

«چون...» سباستین گفت و صدایش آرام بود. «چون نمی‌خواستم ادامه بدهم.»

«ادامه بدهم یعنی چی؟»

«یعنی نمی‌خواستم بگویم که چرا نجاتتان دادم.»

ا.ت نفسش را حبس کرد. «پس بگو.»

سباستین برگشت. نگاهش کرد. آن چشم‌های قرمز. نه سرد. نه گرم. چیزی بینابین.

«چون چشمانتان سبز بود،» گفت.

ا.ت چشمک زد. «... چی؟»

«چشمانتان. توی آن اتاق تاریک، وقتی ویکنت بالای سرتان بود، چشمانتان سبز بود. سبزتر از همیشه. مثل زمرد. مثل بهار. مثل چیزی که یک شیطان حق ندارد ببیند.»

ا.ت نمی‌دانست چه بگوید.

سباستین ادامه داد: «و وقتی به چشمانتان نگاه کردم، چیز دیگری دیدم. چیزی که شیطان‌ها نباید ببینند.»

«چی؟»

«ترس. اما نه از مرگ. از تنهایی. از اینکه کسی نباشد که بیاید.»

ا.ت می‌خواست چیزی بگوید. اما صدایش در گلویش گیر کرده بود.

سباستین لبخندی زد. نه آن لبخند همیشگی. چیزی کوچک‌تر. چیزی واقعی‌تر.

«و برای اولین بار در زندگی شیطانی‌ام،» گفت، «دلم خواست آن کسی باشم که می‌آید.»

سکوت.

بلند. سنگین. پر از چیزهایی که هیچ کدام نمی‌گفتند.

ا.ت یک قدم جلو رفت. «سباستین...»

«نیازی به گفتن نیست،» سباستین گفت و برگشت به سمت باغ. «فقط خواستم بدانید. به همین دلیل رفتم. چون اگر می‌ماندم... شاید چیزهای بیشتری می‌گفتم که نباید.»

«مثل چی؟»

سباستین برنگشت. فقط به فینیان نگاه کرد که داشت برای هزارمین بار چاله می‌کند.

«مثل اینکه...» نفس عمیقی کشید. «مثل اینکه شاید برای اولین بار، یک شیطان آرزو کند که فرشته بود.»

و رفت.

این بار واقعاً رفت. از آشپزخانه بیرون رفت و صدای قدم‌هایش در راهرو کم شد.

ا.ت ماند. با دستمال توی جیبش. با حرف‌هایی که سباستین گفته بود و حرف‌هایی که نگفته بود.

صورتش داغ بود.

اما این بار، تقصیر هیچ چیز نبود.

فقط تقصیر خودش بود که قلبش هنوز می‌تپید.

برای یک شیطان.( عروسی مبارکه 🥳)

---
دیدگاه ها (۶)

همان شب، اتاق ا.تا.ت روی تخت نشسته بود. کتابی توی دستش بود، ...

قسمت ۱۵ قلب های شکسته «نمی‌دانم. هنوز تصمیم نگرفتم.»آنها چند...

قلب های شکسته پارت ۱۴کتابخانه - ساعت نه و نیم شبکتابخانه تق...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

part 2ا/ت طوری گفت که فقط ا/د بشنوه در حالی که ا/د وسایل هاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط