Firouzeh:

Firouzeh:



جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت....

و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: «چه می‌بینی؟»
گفت: «آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.»
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: «در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟»
گفت: «خودم را می‌بینم!»
عارف گفت: «دیگر دیگران را نمی‌بینی، در حالی که آینه و پنجره هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده‌اند. اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی شیشه‌ای را با هم مقایسه کن؛ وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت، کبر، غرور، پلیدی یا ...) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.
دیدگاه ها (۵)

از صدایتان برای فریاد مهربانی از گوشتان برای غمخواری از دستت...

آرزوی برای شما در چهارشنبه سوری اول از همه برایت آرزومندم که...

‍ سیاوش یکی از مظلومترین چهره‌های شاهنامه است که وقتی زن پدر...

یزدان به تو عمر دگرو روز دگر داد، یک صبح دگر ظهر دگر شام دگر...

جوانی پدر خردمندى داشت. روزى به پدر گفت: اى پدر دانا و خردمن...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹³ یونگی می خواست چیزی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط