در خیابان، با بهار مسابقه گذاشتم. او به اندازه ی آسمان شه

در خیابان، با بهار مسابقه گذاشتم. او به اندازه ی آسمان شهر بارید. من به اندازه ی دلتنگی در یک ایستگاه خلوت اتوبوس.

این فصل ها چه میخواهند از جان ما؟ چرا پاییزش جان می ستاند؟ زمستانش در سکوت بغض میکند؟ بهارش به عشق کدام گل دلش می گیرد و در آسمان تیره، قطره قطره بر سرمان آب می شود؟ حتما آن گل هم خسته از ابرهای سیاه، چشم انتظار نوازش های گرم آفتاب بوده. گفته آفتاب اگر نیاید من می روم. گفته گور پدر هر آسمان دلمرده، هر فصل افسرده، هر شاعر زخم خورده، و بعد بهار را با سیلی از باران بر گونه های شهر جا گذاشته و رفته. اما بهار بی گل که بهار نمی شود. این شعر که بی تو سبز نمی شود.

بازوهایم را بغل کرده ام، سرد است. می دانم که می فهمی لرزیدن در بهار یعنی چه. سر گذاشتن روی شیشه ی خیس یعنی چه. گریه های پنهانی در خیابان، خیره شدن به شماره ات در گوشی، صدبار لعنت به خود فرستادن یعنی چه. آسمان شلاق می زند زمین را با باران. من شلاق می زنم شعر را در خیابان. و صدای دستفروشی آمد که گفت: چتر دارم. چترهای تک نفره، دو نفره.
دیدگاه ها (۲)

لحظه‌هایم نازنین‌اند وقتی‌‌حضور نازنینتو را دارم! چگونه دم ا...

از جفای تو منِ زار چو رفتم، رفتملطف کن، لطف، که این بار چو ر...

✨ خورشید دوباره بانوید آمده استاز پنجــره ی ابــر سپید آمده ...

🍃🌸دارد تمام می شود اردیبهشتی که بوی نابِ باران و شکوفه می دا...

هنوز باد #اذانش رادر قبله ی گل سرخمی گویدروی سجاده ی اشک مرد...

🌙سقوط هانتریکس باران شدیدی روی شهر سئول میبارید.نور های نئون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط