جادوی عشق ۱۳ part
جادوی عشق ۱۳ part
میکرد... شاید. شاید هنوز باشه و... باید این قلب اشفته رو اروم میکردم و با وجود اینکه به مامان و بابا قول داده بودم زندگي عادي خودم رو ادامه بدم و دنبالشون نگردم نمیشد.. اینبار نمیشد..
یه چیزی ازم میخواست برم اونجا...
درمونده رفتم توی تخت
پیداشون میکنم.
خواب میدیدم توي په مزرعه ذرت دراز کشیدم.
دور و تا دورم رو تماماً شاخه هاي بلند ذرت گرفته بود.
اروم توي جام نشستم. يه
دفعه دستي مردونه با انگشتر ابي فيروزه اي درخشان
و خيلي عجيبي به سمتم دراز شد.. یه
دفعه چشمامو باز کردم
یه دفعه چشمامو باز کردم. صبح
شده بود. دست به صورتم کشیدم
چه خواب عجيبي.. باید برم سراغ مامان و بابا
انگار تو دردسري بودن که من باید کمکشون میکردم.. حسم اینو بهم میگفت...
سریع بلند شدم و ابي به دست و روم زدم و لباس عوض
کردم. صبح خيلي زود بود و احتمالا همه خانواده خواب..
اروم از اتاق اومدم بیرون
خونه تو سکوت مطلق بود
نمیتونستم بی خبر برم. دلم راضی نمیشد..
اروم رفتم سمت اتاق خوابشون.
خيلي اروم در رو هل دادم جلو.
مامان خواب بود و بابا با کلی پرونده جلوش روي صندلي
کنار تخت نشسته بود.
رفتم داخل و اروم گفتم بابا.
سریع سر بلند کرد و گفت:جانم..افسون..
تند به ساعتش نگاه کرد و گفت خيلي زوده چرا بيداري؟
سریع رفتم جلو و کنار پاش زانو زدم وكمي مشوش
گفتم من..
تند گفتم یه امروز اجازه میدین برم یه جايي؟
بابا-کجا؟
يه جايي که..الان نمیتونم بهتون بگم... نگران گفت: چی شده عزیزم؟
و دست به موهام کشید.
دستش رو گرفتم و بوسیدم و گفتم:هيچي نيست..قول میدم غروب برگردم و همه چیز رو هم براتون تعریف
کنم.. قول میدم..
خيلي نگران و مشوش سوییچش رو کنار تخت برداشت و
سمتم گرفت و گفت: خیلی مواظب خودت باش.. لبخند زدم و سوییچ رو ازش گرفتم و گفتم: ممنونم بابا..
و بلند شدم.
دستم رو گرفت و گفت میخواي منم باهات بیام؟ نه..نه..
بابا-مطميني؟
اره..
بابا-اخه کجاست؟ نگرانم کردی.
واقعا جای نگرانی نیست. غروب حرف میزنیم.. گونه شو بوسیدم و تند از اتاق و خونه زدم بیرون. تو ماشین نشستم و تو جي پي اس اسم محل رو زدم..
حدود ۲ الی ۳ساعت راه بود..
حرکت کردم..
دل اشوبه هنوز همه وجودم رو گرفته بود.
اصلا نمیدونم تموم این دو سه ساعت رو چطوري رانندگي
کردم
یه چیزی مثل آهنربا منو به اونجا میکشید.
بالاخره رسیدم..
وااي اينجا.. اینجا چقدر قشنگه...
تمام شهر پر از خونه هاي سنگي په شکل و گل هاي
رنگارنگ و زیبا بود.
واقعا قشنگ بود.
بعیدم نیست ادم تو چنین جايي عاشق بشه..
مامان و بابا اینجا عاشق هم شده بودن
لبخند زدم و ماشین رو جايي پارك كردم و توي شهر راه
افتادم..
خيلي جاي محشري بود..
حالا کدوم اينا متعلق به بابا بود و یا کدومش خونه پدري
بي
مامان؟ دقیق به خونه ها نگاه کردم و از جلوشون میگذشتم اختيار جلوي په خونه بزرگ و خيلي قديمي وايستادم.. دو طبقه و یه جوري یه حس خاصي بهم میداد. شاید یه جور حس تعلق.. اروم رفتم جلو. دستم رو روی دیوار خونه گذاشتم و چشمامو بستم تا
خاطراتش رو ببینم
بابا رو میدیدم که خندون سر دختر مو مشکي مدل چتري
رو میبوسید
میکرد... شاید. شاید هنوز باشه و... باید این قلب اشفته رو اروم میکردم و با وجود اینکه به مامان و بابا قول داده بودم زندگي عادي خودم رو ادامه بدم و دنبالشون نگردم نمیشد.. اینبار نمیشد..
یه چیزی ازم میخواست برم اونجا...
درمونده رفتم توی تخت
پیداشون میکنم.
خواب میدیدم توي په مزرعه ذرت دراز کشیدم.
دور و تا دورم رو تماماً شاخه هاي بلند ذرت گرفته بود.
اروم توي جام نشستم. يه
دفعه دستي مردونه با انگشتر ابي فيروزه اي درخشان
و خيلي عجيبي به سمتم دراز شد.. یه
دفعه چشمامو باز کردم
یه دفعه چشمامو باز کردم. صبح
شده بود. دست به صورتم کشیدم
چه خواب عجيبي.. باید برم سراغ مامان و بابا
انگار تو دردسري بودن که من باید کمکشون میکردم.. حسم اینو بهم میگفت...
سریع بلند شدم و ابي به دست و روم زدم و لباس عوض
کردم. صبح خيلي زود بود و احتمالا همه خانواده خواب..
اروم از اتاق اومدم بیرون
خونه تو سکوت مطلق بود
نمیتونستم بی خبر برم. دلم راضی نمیشد..
اروم رفتم سمت اتاق خوابشون.
خيلي اروم در رو هل دادم جلو.
مامان خواب بود و بابا با کلی پرونده جلوش روي صندلي
کنار تخت نشسته بود.
رفتم داخل و اروم گفتم بابا.
سریع سر بلند کرد و گفت:جانم..افسون..
تند به ساعتش نگاه کرد و گفت خيلي زوده چرا بيداري؟
سریع رفتم جلو و کنار پاش زانو زدم وكمي مشوش
گفتم من..
تند گفتم یه امروز اجازه میدین برم یه جايي؟
بابا-کجا؟
يه جايي که..الان نمیتونم بهتون بگم... نگران گفت: چی شده عزیزم؟
و دست به موهام کشید.
دستش رو گرفتم و بوسیدم و گفتم:هيچي نيست..قول میدم غروب برگردم و همه چیز رو هم براتون تعریف
کنم.. قول میدم..
خيلي نگران و مشوش سوییچش رو کنار تخت برداشت و
سمتم گرفت و گفت: خیلی مواظب خودت باش.. لبخند زدم و سوییچ رو ازش گرفتم و گفتم: ممنونم بابا..
و بلند شدم.
دستم رو گرفت و گفت میخواي منم باهات بیام؟ نه..نه..
بابا-مطميني؟
اره..
بابا-اخه کجاست؟ نگرانم کردی.
واقعا جای نگرانی نیست. غروب حرف میزنیم.. گونه شو بوسیدم و تند از اتاق و خونه زدم بیرون. تو ماشین نشستم و تو جي پي اس اسم محل رو زدم..
حدود ۲ الی ۳ساعت راه بود..
حرکت کردم..
دل اشوبه هنوز همه وجودم رو گرفته بود.
اصلا نمیدونم تموم این دو سه ساعت رو چطوري رانندگي
کردم
یه چیزی مثل آهنربا منو به اونجا میکشید.
بالاخره رسیدم..
وااي اينجا.. اینجا چقدر قشنگه...
تمام شهر پر از خونه هاي سنگي په شکل و گل هاي
رنگارنگ و زیبا بود.
واقعا قشنگ بود.
بعیدم نیست ادم تو چنین جايي عاشق بشه..
مامان و بابا اینجا عاشق هم شده بودن
لبخند زدم و ماشین رو جايي پارك كردم و توي شهر راه
افتادم..
خيلي جاي محشري بود..
حالا کدوم اينا متعلق به بابا بود و یا کدومش خونه پدري
بي
مامان؟ دقیق به خونه ها نگاه کردم و از جلوشون میگذشتم اختيار جلوي په خونه بزرگ و خيلي قديمي وايستادم.. دو طبقه و یه جوري یه حس خاصي بهم میداد. شاید یه جور حس تعلق.. اروم رفتم جلو. دستم رو روی دیوار خونه گذاشتم و چشمامو بستم تا
خاطراتش رو ببینم
بابا رو میدیدم که خندون سر دختر مو مشکي مدل چتري
رو میبوسید
- ۵۱۱
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط