#PART: ۸۸
#PART: ۸۸
#CHAPTER: 2
〖#Creepy_Love
عشقِ ترسناک
✦...............................
ــ عالیه، خیلی بهت میاد.
+ پس همینو برمیدارم.
جونگکوک خیلی کوتاه سری به نشانهی تأیید تکان داد.
نگاهش دوباره روی کفشهای پاشنهبلند مشکی رنگی که کنارشان بود مکث کرد.
کفشهایی ظریف ، براق و در عین حال خیرهکننده... آنقدر خاص که انگار برای پاهای لارا ساخته شده بودند..
با اشارهای آرام به آنها گفت:نظرت چیه؟
لارا کمی بهشون خیره شد با لبخندی کوچک کفشهای پاشنهبلند مشکی را برداشت.
روی صندلی نشست و بند باریک و ظریفشان را دور مچ پایش بست.
حرکتش آرام بود، اما همان چند ثانیه کافی بود تا نگاه جونگکوک ناخواسته رویش ثابت بماند.
پاشنهها پاهایش را کشیدهتر ، خوشفرمتر ، ظریفتر و شاید خطرناکتر.
لارا سرش را بالا آورد و پرسید:چطوره؟ زیادی نیست؟
جونگکوک بیاختیار یک قدم جلو آمد.
کمی خم شد ، انگشتهایش را زیر بند کفش برد و آن را محکمتر بست.
نفس گرمش لحظهای به پوست ساق پای لارا برخورد و همان تماس کوتاه، موجی از لرزش را در تنش انداخت.
ــ زیادی؟
صدایش پایین آمد، جدیتر و عمیقتر از قبل گفت:نه..دقیقاً همینیه که باید باشه.
قلب لارا تندتر زد.
بیاختیار از جا بلند شد و چند قدم روی سرامیک مغازه راه رفت.
صدای تقتق ظریف پاشنهها در فضای ساکت مغازه پیچید و بیش از حد به گوش رسید.
جونگکوک زیر لب گفت:وقتی راه میری..انگار قصد داری یکیو بکشی.
لارا با شیطنتی پنهان به او نگاه کرد.
+ کیو مثلاً؟
نگاهشان به هم گره خورد.
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد؛ از همان لبخندهایی که بیشتر از آنکه آرامکننده باشند، آدم را میترساندند.
ــ منو.
لارا اخم ساختگی کرد
چرخید و جلوی آینه ایستاد، موهایش را پشت گوش زد و با لحنی که سعی داشت خونسرد به نظر برسد گفت:پس بهتره مراقب خودت باشی..
چند دقیقه بعد، جونگکوک پول لباس و کفش را حساب کرد و آنها از مغازه بیرون آمدند.
هوای بیرون خنک بود و نور غروب
روی شیشهی مغازهها و خیابان افتاده بود؛ نوری نرم و طلایی که همهچیز را کمی رؤیاییتر نشان میداد.
لارا کنار جونگکوک راه میرفت و صدای آرام پاشنههایش روی سنگفرش خیابان میپیچید.
دست جونگکوک خیلی طبیعی و در عین حال محکم، دور کمرش نشست.
+داری خفهم میکنی.
جونگکوک بدون آنکه نگاهش را از مسیر بردارد، آرام گفت:نه..فقط مطمئن میشم نیفتی.
اما هر دویشان خوب میدانستند که دلیلش افتادن نبود.
کنار خیابان ایستادند.
باد موهای لارا را به صورتش میزد و نور غروب، روی گونههایش سایهای ملایم میانداخت.
جونگکوک کمی خم شد، آنقدر نزدیک که صدایش درست کنار گوشش شنیده شود، و گفت:امشب میخوام تو مهمونی بدرخشی.
لارا با تردید نگاهش کرد.
+فکر نمیکنم آمادگیشو داشته باشم.
اخم خیلی کوتاهی میان ابروهای جونگکوک نشست.
بعد با صدایی محکم گفت:لازم نیست کاری بکنی
فقط به عنوان همسر آیندهام میای اونجا.
لارا آرام سری تکان داد.
دست جونگکوک را گرفت و هر دو با هم به سمت خانه راه افتادند.
ده دقیقه بعد، در حالی که با هم پیادهروی کرده بودند
به خانه رسیدند.
وقتی وارد شدند
هانول و سان با هم حرف میزدند.
سان به محض دیدن جونگکوک و لارا جلو آمد، پوزخند زد و گفت:فکر نمیکردم انقد زود پیش بری... جونگکوک!
هانول، با اضطرابی که سعی میکرد پنهانش کند سریع خودش را رساند و گفت:سان، به نظرم.. دیگه برو.
سان با خندهای تمسخرآمیز شانه بالا انداخت.
ــ آره، به نظر منم باید بری چوی سان چون اینجا موندن نه تنها فایده نداره، بلکه ضرر هم داره.
نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت، بعد به لارا.
لبخندش از آن لبخندهایی بود که تهش حرص و نیشخند موج میزد.
سان:اوکی... شب میبینمتون.
چشمکی زد و با همان لبخند عصبیکننده از خانه خارج شد.
هنوز در بسته نشده بود که هانول رو به لارا کرد و با حالتی پر از طعنه گفت:حال میکنی با کسی که عشق اولش منم تو رابطهای؟
لارا بیدرنگ جوابش را داد، با لحنی که هیچ لرزشی در آن نبود:انگار تو نبودی تا چند ساعت پیش مثل چی التماس میکردی.
هانول خواست چیزی بگوید که جونگکوک پیشدستی کرد و گفت:درسته...عشق اولم یه جن*دست
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:ولی لارا تا ابد قراره عشق آخرم بمونه.
#CHAPTER: 2
〖#Creepy_Love
عشقِ ترسناک
✦...............................
ــ عالیه، خیلی بهت میاد.
+ پس همینو برمیدارم.
جونگکوک خیلی کوتاه سری به نشانهی تأیید تکان داد.
نگاهش دوباره روی کفشهای پاشنهبلند مشکی رنگی که کنارشان بود مکث کرد.
کفشهایی ظریف ، براق و در عین حال خیرهکننده... آنقدر خاص که انگار برای پاهای لارا ساخته شده بودند..
با اشارهای آرام به آنها گفت:نظرت چیه؟
لارا کمی بهشون خیره شد با لبخندی کوچک کفشهای پاشنهبلند مشکی را برداشت.
روی صندلی نشست و بند باریک و ظریفشان را دور مچ پایش بست.
حرکتش آرام بود، اما همان چند ثانیه کافی بود تا نگاه جونگکوک ناخواسته رویش ثابت بماند.
پاشنهها پاهایش را کشیدهتر ، خوشفرمتر ، ظریفتر و شاید خطرناکتر.
لارا سرش را بالا آورد و پرسید:چطوره؟ زیادی نیست؟
جونگکوک بیاختیار یک قدم جلو آمد.
کمی خم شد ، انگشتهایش را زیر بند کفش برد و آن را محکمتر بست.
نفس گرمش لحظهای به پوست ساق پای لارا برخورد و همان تماس کوتاه، موجی از لرزش را در تنش انداخت.
ــ زیادی؟
صدایش پایین آمد، جدیتر و عمیقتر از قبل گفت:نه..دقیقاً همینیه که باید باشه.
قلب لارا تندتر زد.
بیاختیار از جا بلند شد و چند قدم روی سرامیک مغازه راه رفت.
صدای تقتق ظریف پاشنهها در فضای ساکت مغازه پیچید و بیش از حد به گوش رسید.
جونگکوک زیر لب گفت:وقتی راه میری..انگار قصد داری یکیو بکشی.
لارا با شیطنتی پنهان به او نگاه کرد.
+ کیو مثلاً؟
نگاهشان به هم گره خورد.
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد؛ از همان لبخندهایی که بیشتر از آنکه آرامکننده باشند، آدم را میترساندند.
ــ منو.
لارا اخم ساختگی کرد
چرخید و جلوی آینه ایستاد، موهایش را پشت گوش زد و با لحنی که سعی داشت خونسرد به نظر برسد گفت:پس بهتره مراقب خودت باشی..
چند دقیقه بعد، جونگکوک پول لباس و کفش را حساب کرد و آنها از مغازه بیرون آمدند.
هوای بیرون خنک بود و نور غروب
روی شیشهی مغازهها و خیابان افتاده بود؛ نوری نرم و طلایی که همهچیز را کمی رؤیاییتر نشان میداد.
لارا کنار جونگکوک راه میرفت و صدای آرام پاشنههایش روی سنگفرش خیابان میپیچید.
دست جونگکوک خیلی طبیعی و در عین حال محکم، دور کمرش نشست.
+داری خفهم میکنی.
جونگکوک بدون آنکه نگاهش را از مسیر بردارد، آرام گفت:نه..فقط مطمئن میشم نیفتی.
اما هر دویشان خوب میدانستند که دلیلش افتادن نبود.
کنار خیابان ایستادند.
باد موهای لارا را به صورتش میزد و نور غروب، روی گونههایش سایهای ملایم میانداخت.
جونگکوک کمی خم شد، آنقدر نزدیک که صدایش درست کنار گوشش شنیده شود، و گفت:امشب میخوام تو مهمونی بدرخشی.
لارا با تردید نگاهش کرد.
+فکر نمیکنم آمادگیشو داشته باشم.
اخم خیلی کوتاهی میان ابروهای جونگکوک نشست.
بعد با صدایی محکم گفت:لازم نیست کاری بکنی
فقط به عنوان همسر آیندهام میای اونجا.
لارا آرام سری تکان داد.
دست جونگکوک را گرفت و هر دو با هم به سمت خانه راه افتادند.
ده دقیقه بعد، در حالی که با هم پیادهروی کرده بودند
به خانه رسیدند.
وقتی وارد شدند
هانول و سان با هم حرف میزدند.
سان به محض دیدن جونگکوک و لارا جلو آمد، پوزخند زد و گفت:فکر نمیکردم انقد زود پیش بری... جونگکوک!
هانول، با اضطرابی که سعی میکرد پنهانش کند سریع خودش را رساند و گفت:سان، به نظرم.. دیگه برو.
سان با خندهای تمسخرآمیز شانه بالا انداخت.
ــ آره، به نظر منم باید بری چوی سان چون اینجا موندن نه تنها فایده نداره، بلکه ضرر هم داره.
نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت، بعد به لارا.
لبخندش از آن لبخندهایی بود که تهش حرص و نیشخند موج میزد.
سان:اوکی... شب میبینمتون.
چشمکی زد و با همان لبخند عصبیکننده از خانه خارج شد.
هنوز در بسته نشده بود که هانول رو به لارا کرد و با حالتی پر از طعنه گفت:حال میکنی با کسی که عشق اولش منم تو رابطهای؟
لارا بیدرنگ جوابش را داد، با لحنی که هیچ لرزشی در آن نبود:انگار تو نبودی تا چند ساعت پیش مثل چی التماس میکردی.
هانول خواست چیزی بگوید که جونگکوک پیشدستی کرد و گفت:درسته...عشق اولم یه جن*دست
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:ولی لارا تا ابد قراره عشق آخرم بمونه.
- ۲.۸k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)