نخست

نخست
دیر زمانی در او نِگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامونِ من
همه چیزی
به هیأتِ او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گریز نیست...
دیدگاه ها (۰)

‏داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که«محتسب مستی به ره دید و گ...

خدا تو جوونۀ انجيره؛خدا تو چشم پروانه است وقتي از روزنه ي پي...

آخه با هر کـی به غیـر از مـــــنحالـــــت خوبه یعـــــنی چـی...

- ی مرحله ای تو زندگی هست که؛ یهو پشت چراغ قرمز، تو اتاقت آخ...

از این که خیلی دیر آرمی شدم ناراحتم چون خیلی از چیز هارو از ...

part4وقتی باهام دعوا میکنید :ویوکوکرفتم پشت در دیدم ا.ت داره...

داستان:نفس اخرشخصیت:آت،جونگکوکویو آتبرای خودم تصمیم گرفتم می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط