"نفرتی پیچیده"
"نفرتی پیچیده"
پارت ۳
از اتاقش بیرون اومدم که صدای زنگ خونه به صدا در اومد. عمو در رو باز کرد و بعد دو دیقه در بالا به صدا در اومد که عمو بازش کرد که کورش اومد که عمو گفت:چرا انقد دیر اومدی
_سلام ببخشید زمان از دستم در رفت
اومد داخل و با زن عمو سلام کرد و رفت سمت اتاقش و بلافاصله داد زد :یاقوتت
_بله
_بیا
رفتم سمت اتاقش که گفت:چمدونتو چرا آوردی اینجا
دست به سینه شدم و گفتم:عمو جونم گفت
نفس کلافه ای کشید و گفت:خیله خب برو بیرون
با چشم قره ای از اتاق دور شدم و به عمو بهرنگ گفتم:عمو من کجا بخوابم
کمی فکر کرد و گفت:هم رو کاناپه میتونی بخوابی هم اتاق کورش هم رو زمین هر طور دوست داری
_روی کاناپه میخوابم
_باشه عزیزم
لبخندی زدم و رفتم تا لباسام رو عوض کنم.وارد اتاق کورش شدم که روی تختش لم داده بود که گفت:بلد نیستی در بزنی
_برو بابا
سرشو طرفم چرخوند و گفت:ازت بزرگ ترما
_خب که چی
_با ادب باش
اداشو در آوردم که از رو تخت بلند شد و گفت:پرروی بی ادب
اهمیتی ندادم و رو زمین نشستم و چمدونم رو باز کردم و شلوار و تیشرت گشادی برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.رفتم تو یکی از اتاقا تا لباسامو عوض کنم.لباسمو پوشیدم و از زن عمو پتو و بالشتی گرفتم و رفتم سمت کاناپه.بالشتم رو گذاشتم و روی کاناپه دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم.گوشیمو برداشتم تا ساعت بزارم. ساعت هشت صبح با ترلان و سوگند میریم پارک.من نمیفهمم این ایده ها رو از کجاشون میارن.اخه کی پنجشنبه ساعت هشت صبح پا میشه.داشتم آلارم گوشیم رو روی هفت و نیم تنظیم میکردم که
ادامه دارد...
پارت ۳
از اتاقش بیرون اومدم که صدای زنگ خونه به صدا در اومد. عمو در رو باز کرد و بعد دو دیقه در بالا به صدا در اومد که عمو بازش کرد که کورش اومد که عمو گفت:چرا انقد دیر اومدی
_سلام ببخشید زمان از دستم در رفت
اومد داخل و با زن عمو سلام کرد و رفت سمت اتاقش و بلافاصله داد زد :یاقوتت
_بله
_بیا
رفتم سمت اتاقش که گفت:چمدونتو چرا آوردی اینجا
دست به سینه شدم و گفتم:عمو جونم گفت
نفس کلافه ای کشید و گفت:خیله خب برو بیرون
با چشم قره ای از اتاق دور شدم و به عمو بهرنگ گفتم:عمو من کجا بخوابم
کمی فکر کرد و گفت:هم رو کاناپه میتونی بخوابی هم اتاق کورش هم رو زمین هر طور دوست داری
_روی کاناپه میخوابم
_باشه عزیزم
لبخندی زدم و رفتم تا لباسام رو عوض کنم.وارد اتاق کورش شدم که روی تختش لم داده بود که گفت:بلد نیستی در بزنی
_برو بابا
سرشو طرفم چرخوند و گفت:ازت بزرگ ترما
_خب که چی
_با ادب باش
اداشو در آوردم که از رو تخت بلند شد و گفت:پرروی بی ادب
اهمیتی ندادم و رو زمین نشستم و چمدونم رو باز کردم و شلوار و تیشرت گشادی برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.رفتم تو یکی از اتاقا تا لباسامو عوض کنم.لباسمو پوشیدم و از زن عمو پتو و بالشتی گرفتم و رفتم سمت کاناپه.بالشتم رو گذاشتم و روی کاناپه دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم.گوشیمو برداشتم تا ساعت بزارم. ساعت هشت صبح با ترلان و سوگند میریم پارک.من نمیفهمم این ایده ها رو از کجاشون میارن.اخه کی پنجشنبه ساعت هشت صبح پا میشه.داشتم آلارم گوشیم رو روی هفت و نیم تنظیم میکردم که
ادامه دارد...
- ۳۵۷
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط