می‌روم نزدیک و حال خویش می‌گویم به او

می‌روم نزدیک و حال خویش می‌گویم به او
آنچه پنهان داشتم زین پیش می‌گویم به او

گشته‌ام خاموش و پندارد که دارم راحتی
چند حرفی از درون ریش می‌گویم به او

غافل است او از من و دردم شود هر روز بیش
اندکی زین درد بیش از پیش می‌گویم به او

غمزه‌ات خونریز دل دربند لعل نوشخند
دل نمی‌داند جفای خویش می‌گویم به او

گر چه وحشی دل ازو بر کند می‌رنجد به جان
گر بد آن دلبر بدکیش می‌گویم به او

#وحشی_بافقی
دیدگاه ها (۲)

کدام را بـــنـویـــســم ؟کدام را بـــســپــارم ؟دلـــے کہ از...

بی تو من مثل حباب روی آبم می دونی؟بی تو من تشنه عشقت تو سراب...

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل، نه هجرانتکه جانم در جوانی سوخ...

کوچه جهنم است!!خیابان جهنم است!!این روزها بدون تو تهران ...ج...

«تشتِ رسوایی سالوسِ سازش از پشت‌بامِ وفاقِ ناقص به زیر افتاد...

*✍️ شعری درباره درخشش حضرت امام جواد علیه‌السلام در مجلس علم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط