می‌روم نزدیک و حال خویش می‌گویم به او

می‌روم نزدیک و حال خویش می‌گویم به او
آنچه پنهان داشتم زین پیش می‌گویم به او

گشته‌ام خاموش و پندارد که دارم راحتی
چند حرفی از درون ریش می‌گویم به او

غافل است او از من و دردم شود هر روز بیش
اندکی زین درد بیش از پیش می‌گویم به او

غمزه‌ات خونریز دل دربند لعل نوشخند
دل نمی‌داند جفای خویش می‌گویم به او

گر چه وحشی دل ازو بر کند می‌رنجد به جان
گر بد آن دلبر بدکیش می‌گویم به او

#وحشی_بافقی
دیدگاه ها (۲)

تنهاازیڪ نفرنمیتوان سبقت گرفت:ازآن ڪسےڪ ب راه خودش میرود🚶 🏃 ...

سر دردم بر طبیب آسان نبودگفت: تب داری، غلط کرد، آن نبودنوش د...

باز بانگی از نیستان می رسد🌾 غم به داد غم پرستان می رسد بشنوی...

روزگارا قصد ایمانم مکنزآنچه می‌گویم پشیمانم مکنکبریای خوبی ا...

یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بودتشنهٔ خون من زار نمی‌باید بودت...

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر از سرزنش خار جفا نیست ت...

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر از سرزنش خار جفا نیست ت...

طولانیه اما بخونید بسیار زیباس ● مشاعره ای بسیار جالب و در ع...

گفت و گو از پاک و ناپاک استوز کم و بیش زلال آب و آیینهوز سبو...

«تشتِ رسوایی سالوسِ سازش از پشت‌بامِ وفاقِ ناقص به زیر افتاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط