گاه رفتن آمدی نا مهربانی میکنی

...
گاه رفتن آمدی نا مهربانی می‌کنی
می‌ روی ‌با نا رفیقانم تبانی ‌ می‌کنی

می‌نشینم کنج زندان دلم از هجر تو
اشک‌می‌بارم ‌ولی‌ تو نکته‌دانی ‌می‌کنی

چشمه‌اشکم‌ شده‌خشک ‌ونمی‌بینی‌ مرا
این‌ دل دیوانه‌ را آخر روانی می‌کنی

چشم‌چون‌وامی‌کنم‌بامن‌توبازی‌ها‌کنی
اوج ‌دلتنگی‌ چرا‌ با من جوانی می‌کنی

چون‌رهایم‌کردی‌و‌رفتی‌ دلم‌را سوختی
آنچه با من ‌داشتی حالا نهانی می‌کنی

عشق‌من حالا‌که درهجر تومی‌بازم دلم
آمدی‌ مرگم ببینی؟ خوب‌ کاری می‌کنی
(ندا)
#سروده_های_عاشقانه
https://telegram.me/RomanticPoem
دیدگاه ها (۸)

غرق دریای نگاهت هستم و تو نیستیدست‌درزلف‌سیاهت‌هستم وتو نیست...

...ﺑﯿﺎ ﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﮐﻪ ﺯ ﺩﻭﯼ ﻭﻫﺠﺮ ﭼﻪﻫﺎ ﮐﺸﯿﺪﻩﺍﻡﺑﯽ ﻧﻮﺍ ﺩﻝ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻦ ، ...

...سحر از پنجره‌ی چشم تو دیدن داردروح من با نفست شوق ...

من‌ به‌ چشمان سیاه‌ تو بد عادت دارمعاشقم از لب مست تو شکایت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط