🔹 #او_را ... (۴۳)

🔹 #او_را ... (۴۳)





تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبود

امّا از عصر زنگ زدناش شروع شد ...



سه چهار بار اول محل ندادم

امّا ترسیدم بازم پاشه بیاد

این بار که زنگ زد جوابشو دادم .



-‌ الو



- چرا این کارو با من کردی؟؟



- ببر صداتو عرشیا ...

تو آبروی منو بردی ... 😡


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-سوم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۲۶)- برو اونور عرشیا ...درو قفل کرد و کلیدو گ...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط