اورا

🔹 #او_را ... (۴۳)





تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبود

امّا از عصر زنگ زدناش شروع شد ...



سه چهار بار اول محل ندادم

امّا ترسیدم بازم پاشه بیاد

این بار که زنگ زد جوابشو دادم .



-‌ الو



- چرا این کارو با من کردی؟؟



- ببر صداتو عرشیا ...

تو آبروی منو بردی ... 😡


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-سوم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۴۴)شوکه شدم .آدرس بیمارستانو از علیرضا گرفتم ...

🔹 #او_را ... (۴۵)گوشیمو خاموش کردم تا علیرضا دیگه نتونه بهم...

🔹 #او_را ... (۴۲)چشماشو خون گرفته بود 😰 داد زد : باز کن در ...

🔹 #او_را ... (۴۱) شب مرجانو راضی کردم و با زور آوردمش خونمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط