پارت ۱۶

پارت ۱۶


دانزو میخواست ایتاچی را ببرد داخل اتاق خودش، جایی که کارهای عجیبی انجام میداد. صورت های افراد خوش چهره و زیبا را در میاورد و به عنوان تابلو داخل قصر اویزان میکرد. دیوار ها پر از این چهره های تو خالی و سرنوشت تاریک بود که در دستان بیمارگونه ی دانزو گیر افتاده بودند.
او دسته ی صندلی را گرفت و به ایتاچی که از شدت گرما بی حال شده بود نیشخند زد:"من یه جای خوب برات سراغ دارم. یه جایی که اون پری جونت تا ابد بتونه ببینتت."
و بعد خواست ایتاچی را ببرد که ناگهان...از بین ان همه دود سیاه و خفه کننده ی جهنم، سایه ای نمایان شد. سایه ای که در هوا معلق بود و برق میزد.
S:"اهای دانزو. اومدم یه سری به کثافت کاریات بزنم."
دانزو چشم هایش را تنگ کرد، ابرهای سیاه خود به خود برای او کنار رفتند تا شیسویی را ببیند.
شیسویی اصلی، با جسم اصلی و قدرت نهایی اش. چشم های مصمم اش روح دانزو را سوراخ کردند:"دستت به ایتاچی بخوره..."
نیش دانزو گوش تا گوش باز شد:"بالاخره اونی که منتظرش بودیم رسید. میخوای منو تهدید-"
نتوانست تمام کند. او حتی ندید چطور شیسویی از ان سر دره ی جهنم سمت دانزو ظاهر شد و سنگین ترین لگدی که میتوانست را زد توی شکم او.
D:"لعنتی...قدرتاش دو برابر شده.."
و این به طور خفه ای از بین لب هایش خارج شد قبل از اینکه محکم به دیواره ی دره برخورد کند. دره ترک برداشت.
شیسویی تا فرصت پیدا کرد دوید سمت ایتاچی، گونه ی او را لمس کرد:"ایتاچی خوبی؟ باهام حرف بزن."
ایتاچی در جواب فقط یک نفس لرزان کشید. شیسویی نگران تر شد:"لعنتی، از گرما داری میسوزی. باید خنکت کنم."
ولی قبل از اینکه بتواند کاری کند، مشت محکمی خورد توی کمرش.
S:"اااخخخ."
شیسویی پرت شد، چندین متر انطرف تر. خورد زمین و بال هایش ساییده شدند کف سنگ های جهنم.
D:"پری خوش خیال. من پادشاه جهنمم، با یه لگد کوچولو چیزیم نمیشه."
شیسویی در جا بلند شد:"خودم میکشمت..."
و مثل برق دوید سمت دانزو، مشتش را برد عقب:"مهم نیست چند بار باید بزنمت."
دانزو سعی کرد جلوی مشت او را بگیرد، تا حدودی موفق شد فشار را بگیرد ولی قدرت هنوز پا برجا بود. دست و کتف راستش کامل شکست و دادش جهنم را پر کرد.
پس با دست چپش بازوی شیسویی را گرفت، گدازه از کف دستش خارج شد و پوست شیسویی را سوزاند، باعث شد او از درد کمی زانوهایش بلرزد. ولی قرار نبود تسلیم شود، نه تا وقتی که ایتاچی پشت سرش به کمک نیاز داشت.

J:"باید بریم کمکش. یکبار برای همیشه شر دانزو رو کم میکنیم."
جیرایا رو به ارتشش گفت، تمامی فرشتگان زره پوش که قرار بود به دل اتش سفر کنند و شیطان را بکشند.
همگی یکصدا گفتند:"بله قربان."
جیرایا رو به سوناده کرد:"حاضری؟"
Ts:"من باید اینو از تو بپرسم. بریم کمک اون بچه."
جیرایا و سوناده، همراه ارتش فرشتگانشان پرواز کردند کف دره ی قرمز و سیاه پر دود. از همانجا هم میشد صدای دانزو و شیسویی را شنید.
ولی متاسفانه شانس با انها راه نیامد. جهنم خیلی وسیع بود و انها دقیقا افتادند بین کوتوله های گدازه ای که تعدادشان میلیاردی بود.
جیرایا زد به پیشانی اش:"اخه این چه وقتشه."
و کوتوله ها هم که دشمن گیر اورده بودند مثل موجی از سنگ ریختند روی جیرایا و سوناده و ارتششان.
Ts:"بزنینشون، نذارید زنده بمونن."
دیدگاه ها (۸)

پارت ۲۰ایندرا پوزخند زد وقتی کاگویا را دید. مادربزرگش، که ال...

پارت ۱۷سوناده حدود سیصد تا از ان کوتوله ها را شوت کرد توی عم...

پارت ۱۹هاشیراما نشست توی ماشین، ولی اینبار نه عادی. با یک اس...

متنفّفّفّرمبازم حس میکنم به غلیظی اون نشد

پارت ۱۸اوضاع خوب نبود. دانزو میدانست که از شیسویی کتک خورده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط