خدایا!

خدایا!
میخواستم بنویسم خیلےتنهام سجاده ام رادیدم،
شرمنده ات شدم
نمےفهمم
وقتےبه نمازمےایستم
من،تـورامےخوانم؟
یاتـو،مرامےخوانے؟
دیدگاه ها (۸)

پارت پانزدهم ات. وقتی رفتیم لباس عروس بخریم اومد تو رختکن لب...

#برادر ناتنی من

#سناریو موضوع:وقتی برای سالگرد ازدواجتون سوپرایزشون میکنینام...

پارت 19 رمان 🤍عشق مدرسه ای 🤍ات رو برد اتاق. و پرتش کرد رو ت...

برده عمارت جئون

پارت ۲بچه ها ببخشید تو پست قبلی یادم رفت بگم که فکر کنم خودت...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p26ویو  اترسیده بودیم عم...

Novel panleo ♡ #part⁶² ♡『 leoreza 』آدمای زیادی رو از طبقه ی ...

سلاممم مامی اومده ...امیدوارم حالتون عالی باشه بانو هامممممخ...

رنگ خدا:خدایامیخواستم بنویسم خیلےتنهایماما سجاده ام را که دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط