𝓈𝓂𝒾ℓℯ
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "47"
☆ویو هانا☆
فردای اون روز، از صبح عمارت شلوغ بود.
صدای رفت و آمد خدمتکارها، بوی گل های تازه و صدای موسیقی ملایم همه جا پیچیده بود.
امشب جشن تعیین جنسیت بود.
همه چیز باید کامل و بی نقص میشد.
من هم از صبح مشغول کمک کردن بودم.
لباس ها، میزها، ظرف ها...
انگار عمارت اصلا نفس نمیکشید.
فقط کار بود و کار.
وقتی شب شد، چراغ های بزرگ سالن روشن شدن.
همه چیز خیلی قشنگ شده بود.
گل های سفید و طلایی دور تا دور سالن بود.
مهمون ها یکی یکی میومدن.
من آروم کنار دیوار وایساده بودم و سعی میکردم تو چشم نباشم.
دستم هنوز به جیبم میرفت...
کاغذ زرد هنوز همراهم بود.
A.K.17...
همین فکر باعث میشد قلبم تند بزنه.
ناگهان صدای آنا اومد:
آنا: هانا! برو توی سالن و سینی نوشیدنی ها رو پخش کن.
هانا: چشم خانم.
سینی رو برداشتم و وارد سالن شدم.
همه در حال خندیدن و صحبت بودن.
ماریا روی صندلی مخصوص نشسته بود، دستش روی شکمش بود و لبخند بزرگی داشت.
تهیونگ کنارش ایستاده بود، اما مثل همیشه ساکت بود.
وقتی از کنارش رد شدم، برای یه لحظه چشممون به هم افتاد.
هیچ چیزی نگفت.
فقط یه نگاه کوتاه...
اما همون نگاه باعث شد برای یه لحظه همه صداها توی سرم قطع بشه.
قلبم یه لحظه آروم شد.
سریع سرم رو پایین انداختم و رد شدم.
هانا: این چیه من حس میکنم...
نه... نباید بهش فکر کنم.
این فقط یه نگاه بود.
...
ساعت ها گذشت.
مهمون ها همه سرگرم بودن.
موسیقی بلندتر شده بود.
همه منتظر لحظه اعلام جنسیت بودن.
من آروم به سمت آشپزخونه رفتم تا سینی های جدید بیارم.
همین موقع تهیونگ پشت سرم اومد.
هانا جا خورد.
هانا: آقا...
تهیونگ آروم گفت:
تهیونگ: چرا همیشه از جمع دوری میکنی؟
هانا: من... فقط کار دارم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
تهیونگ: بعضی وقتا آدم باید نفس بکشه... نه فقط کار کنه.
یه لحظه سکوت شد.
انگار حرفش مستقیم رفته بود توی قلبم.
چیزی نگفتم.
فقط سرم رو پایین انداختم.
تهیونگ از کنارم رد شد، ولی قبل رفتن خیلی آروم گفت:
تهیونگ: امشب... یکم به خودت استراحت بده.
رفت.
من همونجا موندم.
دستم روی سینی لرزید.
چرا حرفاش اینقدر توی ذهنم میمونه؟
...
بعد از چند ساعت، همه دوباره توی سالن جمع شدن.
نورها کم شد.
ماریا بلند شد.
لبخندش از همیشه بزرگتر بود.
ماریا: خب... بالاخره لحظه اش رسید!
همه ساکت شدن.
منم از دور نگاه میکردم.
قلبم تند میزد...
نه فقط به خاطر جشن...
به خاطر اینکه حس میکردم امشب، یه چیز مهم قراره اتفاق بیفته...
چیزی که شاید همه چیز رو تغییر بده...
ادامه دارد...
اسلاید اول آرایش هانا دوم آرایش ماریا اسلاید سوم استایل ماریا چهارم استایل هانا و آخری هم تهیونگ
Part "47"
☆ویو هانا☆
فردای اون روز، از صبح عمارت شلوغ بود.
صدای رفت و آمد خدمتکارها، بوی گل های تازه و صدای موسیقی ملایم همه جا پیچیده بود.
امشب جشن تعیین جنسیت بود.
همه چیز باید کامل و بی نقص میشد.
من هم از صبح مشغول کمک کردن بودم.
لباس ها، میزها، ظرف ها...
انگار عمارت اصلا نفس نمیکشید.
فقط کار بود و کار.
وقتی شب شد، چراغ های بزرگ سالن روشن شدن.
همه چیز خیلی قشنگ شده بود.
گل های سفید و طلایی دور تا دور سالن بود.
مهمون ها یکی یکی میومدن.
من آروم کنار دیوار وایساده بودم و سعی میکردم تو چشم نباشم.
دستم هنوز به جیبم میرفت...
کاغذ زرد هنوز همراهم بود.
A.K.17...
همین فکر باعث میشد قلبم تند بزنه.
ناگهان صدای آنا اومد:
آنا: هانا! برو توی سالن و سینی نوشیدنی ها رو پخش کن.
هانا: چشم خانم.
سینی رو برداشتم و وارد سالن شدم.
همه در حال خندیدن و صحبت بودن.
ماریا روی صندلی مخصوص نشسته بود، دستش روی شکمش بود و لبخند بزرگی داشت.
تهیونگ کنارش ایستاده بود، اما مثل همیشه ساکت بود.
وقتی از کنارش رد شدم، برای یه لحظه چشممون به هم افتاد.
هیچ چیزی نگفت.
فقط یه نگاه کوتاه...
اما همون نگاه باعث شد برای یه لحظه همه صداها توی سرم قطع بشه.
قلبم یه لحظه آروم شد.
سریع سرم رو پایین انداختم و رد شدم.
هانا: این چیه من حس میکنم...
نه... نباید بهش فکر کنم.
این فقط یه نگاه بود.
...
ساعت ها گذشت.
مهمون ها همه سرگرم بودن.
موسیقی بلندتر شده بود.
همه منتظر لحظه اعلام جنسیت بودن.
من آروم به سمت آشپزخونه رفتم تا سینی های جدید بیارم.
همین موقع تهیونگ پشت سرم اومد.
هانا جا خورد.
هانا: آقا...
تهیونگ آروم گفت:
تهیونگ: چرا همیشه از جمع دوری میکنی؟
هانا: من... فقط کار دارم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
تهیونگ: بعضی وقتا آدم باید نفس بکشه... نه فقط کار کنه.
یه لحظه سکوت شد.
انگار حرفش مستقیم رفته بود توی قلبم.
چیزی نگفتم.
فقط سرم رو پایین انداختم.
تهیونگ از کنارم رد شد، ولی قبل رفتن خیلی آروم گفت:
تهیونگ: امشب... یکم به خودت استراحت بده.
رفت.
من همونجا موندم.
دستم روی سینی لرزید.
چرا حرفاش اینقدر توی ذهنم میمونه؟
...
بعد از چند ساعت، همه دوباره توی سالن جمع شدن.
نورها کم شد.
ماریا بلند شد.
لبخندش از همیشه بزرگتر بود.
ماریا: خب... بالاخره لحظه اش رسید!
همه ساکت شدن.
منم از دور نگاه میکردم.
قلبم تند میزد...
نه فقط به خاطر جشن...
به خاطر اینکه حس میکردم امشب، یه چیز مهم قراره اتفاق بیفته...
چیزی که شاید همه چیز رو تغییر بده...
ادامه دارد...
اسلاید اول آرایش هانا دوم آرایش ماریا اسلاید سوم استایل ماریا چهارم استایل هانا و آخری هم تهیونگ
- ۳۸۹
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط