پارت چهلوپنجم | یک صبحِ جنگلی
پارت چهلوپنجم | یک صبحِ جنگلی
پارک لارا
صبح با صدای آروم پرندهها از خواب بیدار شدم.
چشمهام رو مالیدم و با موهای کاملاً بههمریخته از اتاق بیرون اومدم.
هنوز درست و حسابی بیدار نشده بودم که چشمم افتاد به سالن...
جیهان و میچا روی مبل بزرگ، کنار هم و توی بغل هم خوابیده بودن.
اخم کردم.
ـ هه... اینا رو ببین!
با غرغر رفتم سمت آشپزخونه، یه لیوان شیر برداشتم و برگشتم.
همون موقع جونگکوک از پلهها پایین اومد.
چند ثانیه نگاهم کرد و خندید.
ـ کیوت...
با اخم نگاهش کردم.
ـ نخند! موهامو ندیدیا؟
ـ اتفاقاً دیدم.
ـ پس چرا میخندی؟!
ـ چون بامزهست.
چشمغرهای بهش رفتم و جرعهای از شیرم خوردم.
جونگکوک بعد نگاهش افتاد به جیهان و میچا.
لبخندش عمیقتر شد.
ـ ظاهراً دیشب یکی قول داده بود برگرده اتاق.
آروم خندیدم.
ـ خودشون رو ببین!
چند دقیقه بعد رُزا و لیام هم از اتاق بیرون اومدن و با دیدن صحنهی مبل، هر دو زدن زیر خنده.
رُزا گفت:
ـ اووووه! بالاخره پیداشون کردیم!
صدای خندهها باعث شد میچا کمکم چشمهاش رو باز کنه.
ـ هوم... چی شده؟
بعد سرش رو بلند کرد و وقتی فهمید کجاست، سریع نشست.
ـ وای...
جیهان هم با خنده چشمهاش رو باز کرد.
ـ صبح بخیر.
میچا با خجالت گفت:
ـ چرا من اینجام؟
لیام گفت:
ـ حافظهت پاک شده؟
همه خندیدیم.
---
بعد از کمی شوخی، همه دور میز نشستیم و صبحونه خوردیم.
وسط صبحونه، بحث جدیتر شد.
جیهان گفت:
ـ باید تصمیم بگیریم کی برگردیم کره.
لیام گفت:
ـ اگه زود برگردیم، ممکنه هنوز دنبالمون باشن.
جونگکوک کمی فکر کرد.
ـ به نظرم تا یک هفتهی دیگه همینجا میمونیم. شاید تا اون موقع آب از آسیاب بیفته.
جیهان سر تکون داد.
ـ منطقیه.
من که لقمهای توی دهنم بود، با نگرانی گفتم:
ـ ولی من دلم مامانمو میخواد...
میچا هم فوراً گفت:
ـ منم.
رُزا آهی کشید.
ـ منم دلم کره رو میخواد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به ما انداخت.
ـ پس فعلاً با مادرتون حرف بزنین و بگین مجبورین چند روز دیگه بمونین.
جیهان گفت:
ـ نگران نباشین. تا جایی که بتونیم زودتر برمیگردیم.
میچا با ناراحتی گفت:
ـ فقط امیدوارم زود بگذره...
من هم زیر لب گفتم:
ـ منم.
جونگکوک نگاهم کرد و خیلی آرام گفت:
ـ میگذره. فعلاً از سفرتون لذت ببرین.
لبخند کوچکی زدم.
شاید هنوز کلی سؤال توی ذهنمون بود...
اما حداقل برای چند روز، این ویلای دورافتاده قرار بود خونهی موقت ما باشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت.؟
لایک ها و کامنتا بیان بالا سه پارت میزارم
پارک لارا
صبح با صدای آروم پرندهها از خواب بیدار شدم.
چشمهام رو مالیدم و با موهای کاملاً بههمریخته از اتاق بیرون اومدم.
هنوز درست و حسابی بیدار نشده بودم که چشمم افتاد به سالن...
جیهان و میچا روی مبل بزرگ، کنار هم و توی بغل هم خوابیده بودن.
اخم کردم.
ـ هه... اینا رو ببین!
با غرغر رفتم سمت آشپزخونه، یه لیوان شیر برداشتم و برگشتم.
همون موقع جونگکوک از پلهها پایین اومد.
چند ثانیه نگاهم کرد و خندید.
ـ کیوت...
با اخم نگاهش کردم.
ـ نخند! موهامو ندیدیا؟
ـ اتفاقاً دیدم.
ـ پس چرا میخندی؟!
ـ چون بامزهست.
چشمغرهای بهش رفتم و جرعهای از شیرم خوردم.
جونگکوک بعد نگاهش افتاد به جیهان و میچا.
لبخندش عمیقتر شد.
ـ ظاهراً دیشب یکی قول داده بود برگرده اتاق.
آروم خندیدم.
ـ خودشون رو ببین!
چند دقیقه بعد رُزا و لیام هم از اتاق بیرون اومدن و با دیدن صحنهی مبل، هر دو زدن زیر خنده.
رُزا گفت:
ـ اووووه! بالاخره پیداشون کردیم!
صدای خندهها باعث شد میچا کمکم چشمهاش رو باز کنه.
ـ هوم... چی شده؟
بعد سرش رو بلند کرد و وقتی فهمید کجاست، سریع نشست.
ـ وای...
جیهان هم با خنده چشمهاش رو باز کرد.
ـ صبح بخیر.
میچا با خجالت گفت:
ـ چرا من اینجام؟
لیام گفت:
ـ حافظهت پاک شده؟
همه خندیدیم.
---
بعد از کمی شوخی، همه دور میز نشستیم و صبحونه خوردیم.
وسط صبحونه، بحث جدیتر شد.
جیهان گفت:
ـ باید تصمیم بگیریم کی برگردیم کره.
لیام گفت:
ـ اگه زود برگردیم، ممکنه هنوز دنبالمون باشن.
جونگکوک کمی فکر کرد.
ـ به نظرم تا یک هفتهی دیگه همینجا میمونیم. شاید تا اون موقع آب از آسیاب بیفته.
جیهان سر تکون داد.
ـ منطقیه.
من که لقمهای توی دهنم بود، با نگرانی گفتم:
ـ ولی من دلم مامانمو میخواد...
میچا هم فوراً گفت:
ـ منم.
رُزا آهی کشید.
ـ منم دلم کره رو میخواد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به ما انداخت.
ـ پس فعلاً با مادرتون حرف بزنین و بگین مجبورین چند روز دیگه بمونین.
جیهان گفت:
ـ نگران نباشین. تا جایی که بتونیم زودتر برمیگردیم.
میچا با ناراحتی گفت:
ـ فقط امیدوارم زود بگذره...
من هم زیر لب گفتم:
ـ منم.
جونگکوک نگاهم کرد و خیلی آرام گفت:
ـ میگذره. فعلاً از سفرتون لذت ببرین.
لبخند کوچکی زدم.
شاید هنوز کلی سؤال توی ذهنمون بود...
اما حداقل برای چند روز، این ویلای دورافتاده قرار بود خونهی موقت ما باشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت.؟
لایک ها و کامنتا بیان بالا سه پارت میزارم
- ۷۶۱
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط