پارت اول | دختری میان سایه‌ها

پارت اول | دختری میان سایه‌ها

شرکت کیم یکی از بزرگ‌ترین و قدرتمندترین شرکت‌های کره بود؛ جایی که خیلی‌ها آرزوی کار کردن در آن را داشتند.
اما پشت آن ساختمان بزرگ، قوانین ساده‌ای وجود داشت.
اشتباه ممنوع.
ضعف ممنوع.
و مهم‌تر از همه...
هیچ‌کس نباید جلوی کیم تهیونگ قرار می‌گرفت.
مردی که همه او را با لقب «پادشاه سایه‌ها» می‌شناختند. سرد، جدی و غیرقابل پیش‌بینی. کسی که لبخند زدنش برای خیلی‌ها تبدیل به یک افسانه شده بود.اما در میان تمام کارمندانی که از حضور او می‌ترسیدند، دختری بود که همیشه آرام و با لبخند کارش را انجام می‌داد.
رزا پارک.
رزا یکی از بهترین کارمندان شرکت کیم بود. دختری زیبا با قلبی مهربان که هیچ‌وقت موفقیتش باعث نشده بود با دیگران بد رفتار کند.
صبح‌ها همیشه زودتر از بقیه به شرکت می‌آمد.
به نگهبان ساختمان سلام می‌کرد، به کارمندهای جدید کمک می‌کرد و حتی برای همکارانی که روز سختی داشتند، وقت می‌گذاشت.
با این حال، مهربانی او به معنی ضعیف بودنش نبود.
در جلسات کاری، رزا دختری کاملاً متفاوت می‌شد.
با اعتمادبه‌نفس صحبت می‌کرد، از نظراتش دفاع می‌کرد و اجازه نمی‌داد کسی به خاطر آرام بودنش او را دست‌کم بگیرد.
آن روز هم مثل همیشه مشغول بررسی پرونده‌ها بود که صدای خنده‌ای از پشت سرش آمد.صدای مردی از پشت سر رزا باعث شد نگاهش از روی پرونده‌ها بلند شود.
خانم پارک... باز هم مشغول کارید؟ فکر نمی‌کنید این همه جدیت، از زیبایی‌تون کم کنه؟رزا با دیدن ته‌سوک کیم فقط لبخند کوتاهی زد.
ته‌سوک کیم.
برادر تهیونگ و یکی از افراد قدرتمند خانواده کیم.
مردی که هیچ شباهتی به برادرش نداشت.
اگر تهیونگ با سکوت و نگاه سردش همه را عقب می‌راند، ته‌سوک با اعتمادبه‌نفس و زبان تندش وارد زندگی آدم‌ها می‌شد.
او مردی جذاب، مغرور و بیش از حد مطمئن به خودش بود. کسی که از تعریف کردن از خودش خسته نمی‌شد و تقریباً با هر دختری که می‌دید، سعی می‌کرد توجهش را جلب کند.
رزا پرونده را بست و گفت:
آقای کیم، اگر این انرژی‌ای که برای تعریف کردن از خودتون می‌ذارید رو روی کارتون می‌گذاشتید، احتمالاً سریع‌تر پیشرفت می‌کردید.
ته‌سوک لبخند زد و کمی به صندلی تکیه داد.
یعنی قبول داری که جذابم، فقط نمی‌خوای اعتراف کنی؟رزا با آرامش جواب داد:
من فقط قبول دارم که اعتمادبه‌نفس زیادی دارید.
ته‌سوک خندید.
فرقش چیه؟
خیلی زیاد.
رزا با احترام سرش را تکان داد و دوباره مشغول کار شد.
برخلاف خیلی از افراد، او نه از ته‌سوک می‌ترسید و نه سعی می‌کرد با نزدیک شدن به او چیزی به دست بیاورد.
همین رفتار ساده و محترمانه‌اش باعث شده بود خیلی‌ها در شرکت دوستش داشته باشند.
در همان لحظه، صدای باز شدن آسانسور باعث شد فضای شرکت تغییر کند.
کیم تهیونگ وارد شد.
و مثل همیشه...
همه سکوت کردند.
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم | شروع یک همکاریشرکت کیم فقط به یک نفر تعلق نداشت.خ...

پارت سوم: شروعِ یک بازیِ تازهصبحِ روز بعد، رزا در حالی که نف...

🖤 فیک: «لبخندی که فقط برای تو بود» 🖤🌹 رزا پارک: دختری زیبا م...

سلام بچه هافیک رقص سایه ها تموم شد، میدونم بد شد اخه اولین ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط