بــزرگ شده ام...دیگر آنقدر کــوچک نیستـم که در دلتنگی های

بــزرگ شده ام...دیگر آنقدر کــوچک نیستـم که در دلتنگی هایم گم شوم...!
آمـوختــه ام،که این فاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش "زندگی ست"...
آمــوختــه ام،که دیگــر دلم برای "نبــودنـت" تنگ نشــــود.
راستی،
دروغ گفتن را نیز، خوب یاد گرفتـه ام...!
"حال مـــن خوب اســت" ... خوبِ خوب ...
دیدگاه ها (۲)

درشبی تیره گرفتارشدم بعدازتو..کهنه وتلخ ودل ازارشدم بعدازتو....

تا آسمان شکستنم را دید ب هوایه دلم ابری شد...تا دید ک بغض گل...

ما درد را مینوشیمحسرت را باذره ذرۀ جانمان حس می کنیمتن پوشما...

میونه چند تا اتاقک
دو تا گل خسته و خاموش
یه نفر نشسته تنها
ا...

همخونه اجباری... پارت ۱۵۳«ویو پارک دوین»چمدانم را بسته بودم....

ویو نویسنده ات داشت خاطراتش و با جونگکوک مرور میکرد و حتی صد...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط