آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 35
["ویو سلین"]
بعد از مراسم، نورهای گرم سالن روی زمین براق میدرخشیدند.
مهمانها دور تا دور ایستاده بودند و با لبخند به ما نگاه میکردند.
موسیقی آرامی پخش شد.
همان آهنگی که تهیونگ چند هفته قبل برای رقص انتخاب کرده بود.
قلبم دوباره بیقرار شد.
_"اجازه میدی خانوم کیم؟"
دستم را به سمتم گرفت.
چشمهایم را ریز کردم.
+"فقط چند دقیقه از ازدواجمون گذشته، زیادی ذوقزده نشدی؟"
خندید.
_"نه. تازه دارم شروع میکنم."
پوفی کشیدم و دستم را در دستش گذاشتم.
همان لحظه مرا به سمت مرکز سالن برد.
موسیقی اوج گرفت.
دستش روی کمرم نشست و دست دیگرم را گرفت.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد رقص شروع شد.
قدمهای آرام.
چرخشهای نرم.
و نگاههایی که بیشتر از هر کلمهای حرف میزدند.
_"استرس داری؟"
آرام زیر لب پرسید.
+"نه."
_"دروغ."
+"از کجا فهمیدی؟"
_"چون دستت یخه."
لبهایم را جمع کردم.
+"شاید تقصیر کولر سالنه."
_"آره حتماً."
خندهام گرفت.
تهیونگ سرش را کمی خم کرد.
_"میبینی؟"
+"چی رو؟"
_"اینکه وقتی میخندی خوشگلتر میشی."
قلبم یک ضرب جا ماند.
+"تو امروز زیادی حرف میزنی."
_"امروز زنم شدی، حق دارم."
چشمهایم را گرد کردم.
+"خیلی پررویی."
_"و تو خیلی لجبازی."
هردومان خندیدیم.
موسیقی ادامه داشت و ما آرام روی زمین سالن میچرخیدیم.
برای لحظهای کوتاه...
انگار هیچ مشکلی وجود نداشت.
نه رازها.
نه ترسها.
نه گذشته.
فقط من بودم و او.
و حسی که هر روز بیشتر از آن میترسیدم.
ناگهان صدای جیغ آشنایی از بین مهمانها بلند شد.
_"مامان!"
من و تهیونگ همزمان سر چرخاندیم.
آمِلیا با لباس کوچولوی سفیدی که پوشیده بود، از بین مهمانها میدوید سمت ما.
چند نفر خندیدند.
آوا سریع دنبالش راه افتاد اما دیر شده بود.
دخترک مستقیم خودش را بین ما جا داد.
_"منم!"
قبل از اینکه چیزی بگوییم، دستهای کوچکش را دور هر دومان حلقه کرد و محکم بغلمان کرد.
کل سالن از خنده منفجر شد.
تهیونگ سرش را پایین آورد و به آمِلیا نگاه کرد.
_"خانوم کوچولو، داری رقص ما رو خراب میکنی."
آمِلیا لپش را باد کرد.
_"منم میخوام."
من خندیدم و خم شدم تا ببوسمش.
+"پس تو هم میرقصی."
چشمهایش برق زد.
_"واقعی؟"
تهیونگ بدون اینکه جواب بدهد، او را بغل کرد و بلندش کرد.
آمِلیا از خوشحالی جیغ کشید.
بعد تهیونگ دست دیگرش را سمت من دراز کرد.
_"حالا بهتر شد."
نگاهش کردم.
+"چی بهتر شد؟"
به من و آمِلیا اشاره کرد.
و آرام گفت:
_"حالا هر دو دختر مورد علاقهم کنارمن."
نفسم برای لحظهای بند آمد.
آمِلیا خندید و دستهای کوچکش را دور گردن تهیونگ انداخت.
و در حالی که موسیقی ادامه داشت...
ما سه نفر، میان نورها و خندههای مهمانها، آرام روی زمین سالن چرخیدیم.
انگار برای چند دقیقه...
دنیا جای امنی شده بود.
پارت 35
["ویو سلین"]
بعد از مراسم، نورهای گرم سالن روی زمین براق میدرخشیدند.
مهمانها دور تا دور ایستاده بودند و با لبخند به ما نگاه میکردند.
موسیقی آرامی پخش شد.
همان آهنگی که تهیونگ چند هفته قبل برای رقص انتخاب کرده بود.
قلبم دوباره بیقرار شد.
_"اجازه میدی خانوم کیم؟"
دستم را به سمتم گرفت.
چشمهایم را ریز کردم.
+"فقط چند دقیقه از ازدواجمون گذشته، زیادی ذوقزده نشدی؟"
خندید.
_"نه. تازه دارم شروع میکنم."
پوفی کشیدم و دستم را در دستش گذاشتم.
همان لحظه مرا به سمت مرکز سالن برد.
موسیقی اوج گرفت.
دستش روی کمرم نشست و دست دیگرم را گرفت.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد رقص شروع شد.
قدمهای آرام.
چرخشهای نرم.
و نگاههایی که بیشتر از هر کلمهای حرف میزدند.
_"استرس داری؟"
آرام زیر لب پرسید.
+"نه."
_"دروغ."
+"از کجا فهمیدی؟"
_"چون دستت یخه."
لبهایم را جمع کردم.
+"شاید تقصیر کولر سالنه."
_"آره حتماً."
خندهام گرفت.
تهیونگ سرش را کمی خم کرد.
_"میبینی؟"
+"چی رو؟"
_"اینکه وقتی میخندی خوشگلتر میشی."
قلبم یک ضرب جا ماند.
+"تو امروز زیادی حرف میزنی."
_"امروز زنم شدی، حق دارم."
چشمهایم را گرد کردم.
+"خیلی پررویی."
_"و تو خیلی لجبازی."
هردومان خندیدیم.
موسیقی ادامه داشت و ما آرام روی زمین سالن میچرخیدیم.
برای لحظهای کوتاه...
انگار هیچ مشکلی وجود نداشت.
نه رازها.
نه ترسها.
نه گذشته.
فقط من بودم و او.
و حسی که هر روز بیشتر از آن میترسیدم.
ناگهان صدای جیغ آشنایی از بین مهمانها بلند شد.
_"مامان!"
من و تهیونگ همزمان سر چرخاندیم.
آمِلیا با لباس کوچولوی سفیدی که پوشیده بود، از بین مهمانها میدوید سمت ما.
چند نفر خندیدند.
آوا سریع دنبالش راه افتاد اما دیر شده بود.
دخترک مستقیم خودش را بین ما جا داد.
_"منم!"
قبل از اینکه چیزی بگوییم، دستهای کوچکش را دور هر دومان حلقه کرد و محکم بغلمان کرد.
کل سالن از خنده منفجر شد.
تهیونگ سرش را پایین آورد و به آمِلیا نگاه کرد.
_"خانوم کوچولو، داری رقص ما رو خراب میکنی."
آمِلیا لپش را باد کرد.
_"منم میخوام."
من خندیدم و خم شدم تا ببوسمش.
+"پس تو هم میرقصی."
چشمهایش برق زد.
_"واقعی؟"
تهیونگ بدون اینکه جواب بدهد، او را بغل کرد و بلندش کرد.
آمِلیا از خوشحالی جیغ کشید.
بعد تهیونگ دست دیگرش را سمت من دراز کرد.
_"حالا بهتر شد."
نگاهش کردم.
+"چی بهتر شد؟"
به من و آمِلیا اشاره کرد.
و آرام گفت:
_"حالا هر دو دختر مورد علاقهم کنارمن."
نفسم برای لحظهای بند آمد.
آمِلیا خندید و دستهای کوچکش را دور گردن تهیونگ انداخت.
و در حالی که موسیقی ادامه داشت...
ما سه نفر، میان نورها و خندههای مهمانها، آرام روی زمین سالن چرخیدیم.
انگار برای چند دقیقه...
دنیا جای امنی شده بود.
- ۹.۲k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط