آدمهای دیار من، پاییز را دوست دارند.

آدمهای دیار من، پاییز را دوست دارند.
پاییز، زمستانی است؛ که تب کرده!
تابستانی است؛ که لرز کرده!
بغضی است؛ که رسوب کرده!
حرفی است؛ که سکوت کرده!
من، سکوت رسوب کرده در تب و لرز پاییز را حس میکنم
پاییز، عروس تمام فصل های من است. یادم باشد؛ پاییز که رسید؛ له نکنم؛ برگهایی را که روزی هزاران بار نفس ارزانی ام می کردند...
دیدگاه ها (۱۰)

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁵⁰طی چند روز بعد...وضعیت ت...

پارت ۹۶ | «شبی که همه‌چیز عوض شد...»غروب روز بعد...بعد از پا...

دنیا برایش متوقف شد.لب‌هایش لرزید.— «نه...»صدایش شکست.— «نه،...

فصل دومپارت هفدهم | سایه‌های دورییک سال گذشته بود...یک سال ا...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

قصه هفدهم: مسلم بن عقیل (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط