ﯾﮏ ﺷﺐ ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻤﻌﯽ ﺗﺎ ﺻﺒﺤﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻢ

ﯾﮏ ﺷﺐ ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻤﻌﯽ ﺗﺎ ﺻﺒﺤﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻢ
ﺍﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺳﻮﺧﺖ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺯ ﻏﻢ ﺷﮑﺴﺘﻢ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺳﯿﻪ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺁﻥ ﻣﺴﺘﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﭼﺸﻤﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺍﺷﮑﯽ ﺁﻣﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻧﻢ ...
ﮔﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺷﻌﻠﻪ ﺁﻣﺪﺷﻤﻊ ﺩﺭﻭﻥ ﺟﺎﻧﻢ
ﺁﻥ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮑﻢ ﺁﺧﺮ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺷﻤﻊ ﻟﻐﺰﯾﺪ
ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺁﻧﮕﻪ ﺩﻭﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﺯ ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺍﺯ ﻃﺮﺡ ﺩﻭﺩ ﺁﻥ ﺷﻤﻊ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺗﺎﺭ
ﺷﻌﺮﯼ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﺪﺁﻫﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺩﻝ ﻣﯽ ﺗﭙﺪ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﺑﺎ ﯾﺎﺩ ﺭﻭﯼ ﺩﻟﺪﺍﺭ
ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﯾﺎﺭﻡ ، ﺑﺎﺷﺪ ﺧﺪﺍﻧﮕﻬﺪﺍﺭ
دیدگاه ها (۷)

گویند" سلام صبح"طلایی ترین کلید برای ورود به تالار قلب هاست"...

مهمان نگاهم شو ، دریک شب رویاییبگشای به روی من ، یک پنجره زی...

اعتمادم را گرفتی باورم را پس بده شمع سوزانت شدم خاکسترم را پ...

پرسیدم از گل سرخ ..در سینه ات چه داری..؟برگونه های سرخت ..دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط