P

P/10
با خوردن نور خورشید چشم هام رو محکم بهم فشردم. اخم غلیظی کردم و غلتی زدم که از تخت پرت شدم پایین.
سولار:آیییی آییی سرمممم
یور:خوبیی؟
با دیدن مامان جون درست کنار دستم نیم متر روی هوا پریدم.
یور:آخه چرا خود زنی میکنی بچه؟
سولار:ای وای وای سرم درد میکنهه
یور:بلند شو. بلند شو بریم بهت یه قرصی چیزی بدم
باشه ای گفتم و دنبال مامان جون راه افتادم وسط راه انگار که چیزی یادش اومده باشه برگشت سمتم.
یور:قبلش،برو سراغ آقا تپلی
وایییی خدااا عاشق لقب های خاصشون بودم که روی هم میزاشتن. خنده ای کردم و گفتم:چشم خانم گلی!به وضوح وحش های زیر لبش رو می شنیدم اما که چی؟خب گل گلیه دیگهههه. چند بار در اتاق رو زدم اما صدایی نیومد خب عادیه بابابزرگ پیر شده حتما گوش هاش سنگینه. در اتاق رو باز کردم و کنارش نشستم رنگش پریده بود حتما به خاطر دیشب خیلی ناراحت شده. آروم دست هاش رو گرفتم. سرد بود مثل دست های آدم مرده.
سولار:بابایی چشم هاتو باز کن خورشید بالا اومده همچی تموم شده
جواب نداد. دوباره گفتم:بابا جون چشم هات رو باز کن منم سولار بیا باید صبحانه بخوری!ری اکشنی نشون نداد بازو هاش رو گرفتم و محکم تکون دادم. بلند اسمش رو صدا میزدم اما واکنش نمیداد.
سولار:بیونگ بینننن کیم بیونگ بین با تو ام چشم هات رو باز کننن
دیگه نایی برای صدا زدن نداشتم. آروم لب زدم:لط...فا بیدار شو. اما انگار نه انگار دستم رو جلوی بینیش بردم. امکان نداشت. نه. نباید اینطور بشه. بابابزرگم هنوز زندس. اون هنوز اینجاست تا بغلم کنه و بگه دختر قشنگم. تا باهام راجب سختی های زندگی صحبت کنه. تا بگه که چقدر دوستم داره. حلقه ی اشک توی چشمم سر خورد. چرا باید اینقدر زود از پیشم میرفتی بابایی؟...از در خارج شدم چشم هام وحشتناک قرمز شده بود و هیچ جونی برای ایستادن نداشتم انگار تکیه گاه پشتم خالی شده بود. غم دنیا توی کسری از ثانیه به دلم راه پیدا کرد و دوباره اشک هام شروع شدن. پاهام سست شده بود و آماده ی فرود بود که دستی مانعش شد.
تهیونگ:سولار!
تعجب کرده بود. حق داره خب. به تدریج بقیه هم اومدن مامان جون آروم آروم به سمتم اومد.
یور:سولار چی شده دخترم؟
تمام توانم رو جمع کردم و بلند شدم لنگون لنگون به سمتش رفتم. دست های سردم رو توی دست های لرزونش گذاشتم و محکم فشار دادم. نفس لرزونی بیرون دادم و شروع کردم.
سولار:همیشه،آرزوم بود که پدری مثل بابابزرگ داشتم. اون تموم تکیه گاهم بود. تموم چیزی که از دنیا می خواستم سلامتیش بود اما میدونی که چقدر تقدیر قویه؟اونقدر که میتونه همرو از پا دربیاره. هیچکس از این بازی زنده بیرون نمیره باید قوی باشی تا زنده بمونی و،بابابزرگ هم اونقدر قوی نبود که بمونه!
دیدگاه ها (۰)

P/11سرم رو تکون دادم که با دو به سمت اتاق رفت. تموم شد من هم...

P/12:شما هنوز اینجا رو امضا نکردید:اوه بله:بفرماییدبعد از ام...

P/9سولار:این لباس،احیانا برای دوران بارداری نیست؟یور:آره خب....

P/8تهیونگ:میدونی اون کیه؟تک خنده ای کردم.سولار:قبلا باهوش بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط