#روایت | بچه‌های مَردم

#روایت | بچه‌های مَردم


🥀تو کوهای خناسِر سوریه دو ماه پاهاش رو از پوتین در نیاورده بود، با بچه‌های تیپ زینبیون خط رو نگه داشته بودن تا داعش کمین بهشون نزنه.
روزه بود، نزدیک اذان مغرب داشت وضو می‌گرفت تا نماز بخونه بعدشم افطار کنه که داعش خط رو شکست، همینطوری که آستینش بالا بود گفت به عنایت حضرت زهرا دمار از روزگارشون در میاریم، رفت...
وقتی دیدمش ساعت نزدیک ۱۲ شب بود هنوز وقت نکرده بود افطار کنه، لباش کبود شده بود خیالش که از عقب راندن داعش راحت شد، اومد تو سنگر، بهش گفتم محمد یعنی چی هر کار مهمی میخوای انجام بدی میگی به عنایت حضرت زهرا !!!

گفت یعنی ما بچه‌های حضرت زهرا هستیم خود بی بی هوای بچه‌هاش رو داره...😭

🏆شهید حاج محمد جنتی
فرمانده لشگر زینبیون در سوریه

هیئت جوانان بنی هاشم (ع)
دیدگاه ها (۲)

تو سوریه و عراق،داعش لباس خودشو داشت.هیچ کی دل نمیسوزوند از ...

پارت: 14 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سرمای سکوهای فلزیِ ورزشگا...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد پارت۴

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۸_ چه بهتر .. خلاص ...

بزار این مدلی بهت بگم اقا #مجتبی_خامنه_ای !چون به باباتم گفت...

پارت ۳۱🌧️ ویو آتبا هیون‌وو داشتم می‌رفتم سمت کلاس که صدای ته...

یه مثال از انقلاب خودمون بزنیمگفتیم حرف از وحدت سر موضوعات م...

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

#مافیا_عزیز_من#Part۳۱ تو اون لحظه دوباره بوسه ای روی لبات گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط