My professor
My professor
Part:64
صدای بم و بی تفاوتش از تو اتاق اومد:
تهیونگ :نه. کارتو بگو.
دندونامو از کلافگی رو هم فشار دادم ... رفتارش کاملا داشت نشون میداد جئون همین نزدیکیا قایم شده...من باید میدیدمش !
سرمو بالا گرفتم و نفس عمیقی کشیدم تا بلند و قاطعانه صحبت کنم ...
هیزل:ولی من میام تو ... یک ... دو ....... سه !
رفتم داخل و بوی غلیظ سیگار باعث شد چشمام بسوزه ...
درو بستم و درست رو به روم, پشت یه بوم نقاشی دیدمش ... یه نصفه سیگار گوشه ی لبش جا خوش کرده بود و بالاتنش کاملا برهنه بود ...
فورا چرخیدم و رو به در وایسادم .... عضلاتم منقبض شد و صدامو بردم بالا ...
هیزل:تو لختییی!!!
تهیونگ:ببخشید دیگه, شرمنده شمام شدیم که تو اتاق خودمون لختیم.
هنوز از شوک قلبم تند میزد و از شدت خجالت دستامو مشت کرده بودم ...
پلکامو محکم رو هم فشار دادم
هیزل:لطفا لباستو بپوش.. من باید دنبال...دنبال....چیز..
تهیونگ:عروسکاتو گم کردی؟...برو جای دیگه دنبالشون بگرد.
خوش به حالش واقعا ! تو بدترین موقعیتایی که بودم هم با اون لحن ریلکس و بی تفاوت میتونست یه تنه گند بزنه تو اعصابم...
من تو چه حال و روزی بودم و اون چی میگفت!
قدمای کلافهم رو کشیدم سمت حموم دسشویی اتاقش ... در شيشه ای حمومو باز کردم...
خالی بود...نفسمو آزاد کردم...نگاه کلی ای به اتاقش انداختم تا بفهمم کجاها ميشه
یه مرد هیکلی رو قایم کرد.
دیوارای اتاق طوسی کمرنگ بودن ولی اونقدر از پوسترای ریز و درشت آلبومای متال پر شده بودن که سیاه به نظر میرسیدن ... یه سری اسما بین همه ی پوسترا مشترک بود.
مثلا......black Sabbath...magadeth... Metallica
قفسه های کمدش پر از وسایلی بود که هیچ سنخیتی با هم نداشتن ... مثلا مجسمه ی کوچیک و چوبی یه خرس کنار بطریای خالی و تیره , جعبه های ناهماهنگ که در نداشتن
و توشون پر از وسایل ریز و درشت بود , لیوانای شيشه ای پر از قلموهای کثیف ...
ساعت شنی ... ادکلن ...کاکتوس ... کتابای قدیمی ای که جلدشون پوسیده شده بود ...
اما همه ی اینا وقتی کنار هم قرار میگرفتن کاملا وسایل تهیونگ به نظر میرسیدن
و به شخصیتش میومدن ... به بی تفاوتی ای که نسبت به همه چی داشت میخوردن..
یهو یه حرکت رونالدینیویی زدم و در بالکن اتاقشو سریع و بی مقدمه باز کردم...
چشمامو رو فضای بالکن ریز کردم اما جز یه جاسیگاری و بطری ودکا چیزی اونجا نبود ...
ظاهرا اشتباه کرده بودم و جئون اینجا هم نبود ... از کلافگی دمای بدنم بالا رفت ...
تابلویی که میکشیدو نگاه کردم ... تصوير یه پل روی آب بود با چند تا قایق کوچیک و رنگی که داشتن از زیر پل عبور میکردن...
با اینکه طرح ساده ای بود, سبکش توی ترکیب رنگ و برجستگی فرورفتگیای توده ای،باعث ميشد سه بعدی و خیره کننده به نظر برسه ...
مشخص بود سالها تجربه ی کار با رنگ روغن داره ....
تابلوهای دیگه ی تو اتاقش که کنار هم رو زمین کنار دیوار چیده بودن نشون میداد برای فروشه
هیزل:جئون کجاست تهیونگ؟!
مشغول ترکیب کردن دو تا رنگ روی پالت شلختهش شد
تهیونگ:سنش از قایم باشک بازی گذشته...
اول صبح زد بیرون دنبال کاراش
خشکم زد
هیزل:چی؟ .... ولی.... من مطمئنم که صداشو ...
ادامه ی حرفمو خوردم و به یه نقطه ی کور خیره شدم ... بیخیالش.
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍊
#فیک #فیکشن #رمان
Part:64
صدای بم و بی تفاوتش از تو اتاق اومد:
تهیونگ :نه. کارتو بگو.
دندونامو از کلافگی رو هم فشار دادم ... رفتارش کاملا داشت نشون میداد جئون همین نزدیکیا قایم شده...من باید میدیدمش !
سرمو بالا گرفتم و نفس عمیقی کشیدم تا بلند و قاطعانه صحبت کنم ...
هیزل:ولی من میام تو ... یک ... دو ....... سه !
رفتم داخل و بوی غلیظ سیگار باعث شد چشمام بسوزه ...
درو بستم و درست رو به روم, پشت یه بوم نقاشی دیدمش ... یه نصفه سیگار گوشه ی لبش جا خوش کرده بود و بالاتنش کاملا برهنه بود ...
فورا چرخیدم و رو به در وایسادم .... عضلاتم منقبض شد و صدامو بردم بالا ...
هیزل:تو لختییی!!!
تهیونگ:ببخشید دیگه, شرمنده شمام شدیم که تو اتاق خودمون لختیم.
هنوز از شوک قلبم تند میزد و از شدت خجالت دستامو مشت کرده بودم ...
پلکامو محکم رو هم فشار دادم
هیزل:لطفا لباستو بپوش.. من باید دنبال...دنبال....چیز..
تهیونگ:عروسکاتو گم کردی؟...برو جای دیگه دنبالشون بگرد.
خوش به حالش واقعا ! تو بدترین موقعیتایی که بودم هم با اون لحن ریلکس و بی تفاوت میتونست یه تنه گند بزنه تو اعصابم...
من تو چه حال و روزی بودم و اون چی میگفت!
قدمای کلافهم رو کشیدم سمت حموم دسشویی اتاقش ... در شيشه ای حمومو باز کردم...
خالی بود...نفسمو آزاد کردم...نگاه کلی ای به اتاقش انداختم تا بفهمم کجاها ميشه
یه مرد هیکلی رو قایم کرد.
دیوارای اتاق طوسی کمرنگ بودن ولی اونقدر از پوسترای ریز و درشت آلبومای متال پر شده بودن که سیاه به نظر میرسیدن ... یه سری اسما بین همه ی پوسترا مشترک بود.
مثلا......black Sabbath...magadeth... Metallica
قفسه های کمدش پر از وسایلی بود که هیچ سنخیتی با هم نداشتن ... مثلا مجسمه ی کوچیک و چوبی یه خرس کنار بطریای خالی و تیره , جعبه های ناهماهنگ که در نداشتن
و توشون پر از وسایل ریز و درشت بود , لیوانای شيشه ای پر از قلموهای کثیف ...
ساعت شنی ... ادکلن ...کاکتوس ... کتابای قدیمی ای که جلدشون پوسیده شده بود ...
اما همه ی اینا وقتی کنار هم قرار میگرفتن کاملا وسایل تهیونگ به نظر میرسیدن
و به شخصیتش میومدن ... به بی تفاوتی ای که نسبت به همه چی داشت میخوردن..
یهو یه حرکت رونالدینیویی زدم و در بالکن اتاقشو سریع و بی مقدمه باز کردم...
چشمامو رو فضای بالکن ریز کردم اما جز یه جاسیگاری و بطری ودکا چیزی اونجا نبود ...
ظاهرا اشتباه کرده بودم و جئون اینجا هم نبود ... از کلافگی دمای بدنم بالا رفت ...
تابلویی که میکشیدو نگاه کردم ... تصوير یه پل روی آب بود با چند تا قایق کوچیک و رنگی که داشتن از زیر پل عبور میکردن...
با اینکه طرح ساده ای بود, سبکش توی ترکیب رنگ و برجستگی فرورفتگیای توده ای،باعث ميشد سه بعدی و خیره کننده به نظر برسه ...
مشخص بود سالها تجربه ی کار با رنگ روغن داره ....
تابلوهای دیگه ی تو اتاقش که کنار هم رو زمین کنار دیوار چیده بودن نشون میداد برای فروشه
هیزل:جئون کجاست تهیونگ؟!
مشغول ترکیب کردن دو تا رنگ روی پالت شلختهش شد
تهیونگ:سنش از قایم باشک بازی گذشته...
اول صبح زد بیرون دنبال کاراش
خشکم زد
هیزل:چی؟ .... ولی.... من مطمئنم که صداشو ...
ادامه ی حرفمو خوردم و به یه نقطه ی کور خیره شدم ... بیخیالش.
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍊
#فیک #فیکشن #رمان
- ۳.۷k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط