ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۴۱

دو روز از آن صبح گذشت.

تهیونگ و جونگ کوک حرفی نزدند. نه از روی قهر. از روی چیزی که نیازی به حرف نداشت. نگاه‌ها گرمتر شده بود. دست‌ها بیشتر روی هم. سئول می‌دید که بابا و مامان به هم لبخند می‌زنند بیشتر از قبل. برفی هم می‌دید. دم می‌زد. نمی‌فهمید چرا. ولی خوشحال بود.

یک روز بعدازظهر، جونگ کوک داشت توی باغچه با سئول بازی می‌کرد. تهیونگ توی اتاق نشیمن بود. تلفن زنگ خورد. شماره ناشناس.

جواب داد. «بله؟»

صدای زنی بود. آرام. سرد. «آقای کیم؟ من یون-جو هستم. دوست مادرتان.»

تهیونگ یادش آمد. همان زنی که کارت پستال فرستاده بود. همانی که گفت سرطان دارد. همانی که آدرس عمارت پدرش را داد.

«می‌تونم کمکتان کنم؟»

صدای زن می‌لرزید. «می‌خواهم ببینمتان. تنها. یک ساعت دیگر. کافه مرکزی. لطفاً بیایید. مهم است.»

تلفن قطع شد. تهیونگ چند ثانیه نگاه کرد به گوشی. بعد بلند شد. رفت توی باغچه.

«جونگ کوک.»

جونگ کوک برگشت. «ها جون دلم؟»

«باید برم بیرون. یون-جو زنگ زد. می‌گوید مهم است.»

جونگ کوک صورتش جمع شد. «تنها؟»

«تنها. تو بمون پیش سئول.»

جونگ کوک خواست چیزی بگوید. ولی نگفت. فقط سرش را تکان داد. «مواظب خودت باش.»

تهیونگ بوسیدش روی پیشانی. رفت.

کافه مرکزی خلوت بود. یون-جو گوشه سالن نشسته بود. روسری سفید. صورت رنگ پریده. لاغرتر از قبل. تهیونگ رفت نشست روبه‌رویش.

«چی شده؟»

زن نگاهش کرد. چشمهایش قرمز بود. «ببخشید مزاحمت شدم. ولی باید چیزی بگویم. چیزی که چند ماه پیش باید می‌گفتم.»

تهیونگ نگاهش کرد. «بفرمایید.»

یون-جو نفس عمیقی کشید. «سون-هی... به من پول داد. خیلی پول. تا شما را به آن آدرس بفرستم. می‌دانست پدرتان آنجاست. می‌دانست مادرتان را می‌بینید. می‌خواست شما را به دام بیندازد.»

تهیونگ صورتش سرد نشد. فقط پرسید: «چرا حالا می‌گویید؟»

زن گریه کرد. «چون می‌میرم. همین ماه دیگه. نمی‌خواهم با دروغ بمیرم. نمی‌خواهم خدا ببیندم با دست خالی.»

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. بعد بلند شد. «ممنون که راست را گفتید. بخشیدمتان.»

رفت سمت در. زن صدایش کرد. «آقای کیم!»

ایستاد.

«سون-هی برگشته. همین چند روز پیش. دیدمش. نزدیک عمارت شما. مواظب باشید.»

تهیونگ هیچی نگفت. فقط رفت.

توی ماشین، دستش را گذاشت روی فرمان. دستش نمی‌لرزید. سرد بود. مثل روزهای اول. نه. سردتر. سرد آدمی که آماده جنگ است. نه با اسلحه. با صبر. با دقتی که از جونگ کوک یاد گرفته بود. منتظر می‌ماند. اما این بار نه برای سون-هی. برای فرصتی که خودش خلق می‌کرد. برای دفعه آخر.
دیدگاه ها (۰)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۴۲سه روز بعد، تهیونگ نقشه کشید.ن...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۴۳یک ماه از دستگیری سون-هی گذشت....

ناپلئون گمشده(فصل دوم) پارت ۴۰ صبح شد. نور از لای پرده. سئول...

ناپلئون گمشده(فصل دوم) پارت ۳۹ تشریف بیارید کامنت‌ها 🛐

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۳تابستان بود. هوا گرم. سئول یک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط