اغوش ابدی
اغوش ابدی
پارت اخر🐣✨
مهمانان آخرین نفرات با خنده و تبریک های گرم، عمارت را ترک کردند. درب بسته شد و سکوت نسبی بر فضای سالن پر از گل و چراغ حاکم شد. فقط حلقه داخلی خانواده باقی مانده بود: هانول و دکتر کیم که روی مبل لم داده بودند و با رضایت درباره موفقیت شب صحبت می کردند، هیونجین و فلیکس که در گوشه ای مشغول پچ پچ و خنده بودند، و سونگمین که بازویش را دور کمر هیسو حلقه کرده بود و او سرش را به شانه او تکیه داده بود، چشمانش از شادی برق می زد.
"ممنونم," هیسو زمزمه کرد، صدایش پر از احساس بود. "این بهترین تولد... بهترین شب زندگی من بود."
سونگمین خم شد و به آرامی لب هایش را به پیشانی او فشار داد. "چیزی نیست، عزیزم. فقط اول—"
ناگهان، چراغ ها با صدایی بلند خاموش شدند و سالن را در تاریکی مطلق فرو برد. تنها نور، مه نقره ای ماه بود که از پنجره های بلند می تابید.
"چه خبره؟" صدای هانول بلند شد، با رگه هایی از اضطراب که بلافاصله بازگشته بود.
یک ثانیه سکوت سنگین وجود داشت. سپس، صدای شکستن شیشه از یکی از پنجره های بالایی به گوش رسید.
و بعد، صدای رعدآسای یک گلوله که در سکوت شب می پیچید.
هیسو که نزدیکترین نفر به منبع صدا بود، بدنش به طور غریزی تکان خورد. یک فریاد کوتاه و حیرت زده از دهانش بیرون آمد—بیشتر شبیه یک "اَه!" نفس گیر.
سونگمین که بازویش دور او بود، حسی ناگهانی و مرطوب روی سینه اش احساس کرد. او هیسو را از خودش جدا کرد تا به چهره اش نگاه کند. چشمانش گرد شده بود، دهانش به شکل حیرت گشوده بود. سپس، مانند یک عروسک پارچه ای، پاهایش از زیر بدنش خم شد و به سمت زمین فرو رفت.
"هیسو؟!" سونگمین فریاد زد، وحشت زده. او سعی کرد او را بگیرد، اما خودش هم از شدت شوک لرزید.
هانول با چهره ای که از وحشت بی رنگ شده بود، به سمت آنها دوید. "نور! چراغ رو روشن کنین!"
چراغ های اضطراری با تاخیر روشن شدند، نور کم اما کافی برای دیدن صحنه ای که قلب همه را متوقف کرد.
هیسو روی زمین دراز کشیده بود، سرش روی دامن سونگمین. روی لباس صورتی روشنش، درست در کنار قلب، لکه ای قرمز و در حال گسترش خودنمایی می کرد. چشمانش نیمه باز بودند، نگاهش خالی و ثابت به سقف بود. هیچ دردی در چهره اش نبود، فقط حیرتی عمیق و ترسناک.
سونگمین روی زانوهایش روی زمین نشسته بود، دستانش که اکنون قرمز شده بود، روی زخم فشار می آورد، بی فایده. بدنش به شدت می لرزید.
"نه... نه... نه... هیسو؟ عزیزم؟ چشماتو باز کن. لطفا. لطفا."
اما هیسو دیگر نمی شنید. نفس های کوتاه و بریده اش آرام گرفت و سپس برای همیشه متوقف شد. سکوت مرگبار سالن را فرا گرفت، فقط به هم خوردن دندان های سونگمین از شدت لرز و صدای هانوری که زانو زده بود و با دستانی لرزان صورت دخترش را لمس می کرد، شکسته می شد.
هیونجین و فلیکس، در حالت شوک یخ زده بودند. فلیکس دستش را روی دهانش گذاشته بود تا جیغی که در گلویش گیر کرده بود را حبس کند.
و سونگمین، همچنان به فشار دادن ادامه می داد، گویی اگر به اندازه کافی سعی کند، می تواند زندگی را به بدن بی جان معشوقش بازگرداند، و با صدایی شکسته و کودکانه زمزمه می کرد: "بیدار شو... قول داده بودی... قول داده بودی که همیشه بمونی..."
پارت اخر🐣✨
مهمانان آخرین نفرات با خنده و تبریک های گرم، عمارت را ترک کردند. درب بسته شد و سکوت نسبی بر فضای سالن پر از گل و چراغ حاکم شد. فقط حلقه داخلی خانواده باقی مانده بود: هانول و دکتر کیم که روی مبل لم داده بودند و با رضایت درباره موفقیت شب صحبت می کردند، هیونجین و فلیکس که در گوشه ای مشغول پچ پچ و خنده بودند، و سونگمین که بازویش را دور کمر هیسو حلقه کرده بود و او سرش را به شانه او تکیه داده بود، چشمانش از شادی برق می زد.
"ممنونم," هیسو زمزمه کرد، صدایش پر از احساس بود. "این بهترین تولد... بهترین شب زندگی من بود."
سونگمین خم شد و به آرامی لب هایش را به پیشانی او فشار داد. "چیزی نیست، عزیزم. فقط اول—"
ناگهان، چراغ ها با صدایی بلند خاموش شدند و سالن را در تاریکی مطلق فرو برد. تنها نور، مه نقره ای ماه بود که از پنجره های بلند می تابید.
"چه خبره؟" صدای هانول بلند شد، با رگه هایی از اضطراب که بلافاصله بازگشته بود.
یک ثانیه سکوت سنگین وجود داشت. سپس، صدای شکستن شیشه از یکی از پنجره های بالایی به گوش رسید.
و بعد، صدای رعدآسای یک گلوله که در سکوت شب می پیچید.
هیسو که نزدیکترین نفر به منبع صدا بود، بدنش به طور غریزی تکان خورد. یک فریاد کوتاه و حیرت زده از دهانش بیرون آمد—بیشتر شبیه یک "اَه!" نفس گیر.
سونگمین که بازویش دور او بود، حسی ناگهانی و مرطوب روی سینه اش احساس کرد. او هیسو را از خودش جدا کرد تا به چهره اش نگاه کند. چشمانش گرد شده بود، دهانش به شکل حیرت گشوده بود. سپس، مانند یک عروسک پارچه ای، پاهایش از زیر بدنش خم شد و به سمت زمین فرو رفت.
"هیسو؟!" سونگمین فریاد زد، وحشت زده. او سعی کرد او را بگیرد، اما خودش هم از شدت شوک لرزید.
هانول با چهره ای که از وحشت بی رنگ شده بود، به سمت آنها دوید. "نور! چراغ رو روشن کنین!"
چراغ های اضطراری با تاخیر روشن شدند، نور کم اما کافی برای دیدن صحنه ای که قلب همه را متوقف کرد.
هیسو روی زمین دراز کشیده بود، سرش روی دامن سونگمین. روی لباس صورتی روشنش، درست در کنار قلب، لکه ای قرمز و در حال گسترش خودنمایی می کرد. چشمانش نیمه باز بودند، نگاهش خالی و ثابت به سقف بود. هیچ دردی در چهره اش نبود، فقط حیرتی عمیق و ترسناک.
سونگمین روی زانوهایش روی زمین نشسته بود، دستانش که اکنون قرمز شده بود، روی زخم فشار می آورد، بی فایده. بدنش به شدت می لرزید.
"نه... نه... نه... هیسو؟ عزیزم؟ چشماتو باز کن. لطفا. لطفا."
اما هیسو دیگر نمی شنید. نفس های کوتاه و بریده اش آرام گرفت و سپس برای همیشه متوقف شد. سکوت مرگبار سالن را فرا گرفت، فقط به هم خوردن دندان های سونگمین از شدت لرز و صدای هانوری که زانو زده بود و با دستانی لرزان صورت دخترش را لمس می کرد، شکسته می شد.
هیونجین و فلیکس، در حالت شوک یخ زده بودند. فلیکس دستش را روی دهانش گذاشته بود تا جیغی که در گلویش گیر کرده بود را حبس کند.
و سونگمین، همچنان به فشار دادن ادامه می داد، گویی اگر به اندازه کافی سعی کند، می تواند زندگی را به بدن بی جان معشوقش بازگرداند، و با صدایی شکسته و کودکانه زمزمه می کرد: "بیدار شو... قول داده بودی... قول داده بودی که همیشه بمونی..."
- ۶.۳k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط