بزرگتر شدم اینو از غمهایی که دیگه گریه نمیشن فهمیدم

بزرگتر شدم؛ اینو از غم‌هایی که دیگه گریه نمیشن فهمیدم.... 😊


#دلنوشت



شاید اکنون برای نوشتن و ثبت کردن اندکی دیر باشد اما این تنها راه نجات است از آن همه همهمه و پریشانی. شاید نباید از همان اول آنقدر به کلمات پر و بال میدادم که مرا از پا در بیاورند و به من حتی اجازه نفس کشیدن ندهند. دردهایی که در گذشته کشیدم و حرفی از آنها زده نشد و من آنها را گوشه‌ای از قلبم دفن کردم. اکنون جوانه زده و قد بلند کرده و مدام میل به شنیده شدن دارند. دردهایی که از بزرگ شدن سرچشمه می‌گرفت و آنقدر سنگین بود که مرا وسط خیابانی به زمین انداخت و صدای هق هق های پی در پی‌ام به گوش آسمان رسید. سرنوشت مرا تنها کرد و اطرافم خالی شد از وجود یک همدم. یک همدم که اشک‌هایم را پاک کند یا مرا به یک آغوش آرام دعوت کند. پذیرفتن اینکه روزی فرا خواهد رسید که آدم‌ها را باد با خود می‌برد برای بچه‌ای که چیزی سر در نمی‌آورد بسی سخت و طاقت فرسا بود. بچه‌ای که دل گره زده بود به آدمها و با رفتن آنها دلش تکه تکه شد و زخم برداشت. فقط خدا میداند که چگونه آن روزهای نفرین شده و تاریک را پشت سر گذاشتم. اما پس از تمام اینها، این را خوب میدانم که گرچه دوران سخت و ملال‌آوری بود و من از آن روزها به عنوان« غمناک‌ترین روزهای زندگی» یاد میکنم. بعد از آن درها و پنجره‌های تازه‌ای به روی من گشوده شد به این می‌مانست که آن آدمها درها را بسته بودند و پرده‌ها را کشیده بودند و تمام جهان در ظلمت فرو رفته بود. آدمهایی که نه خود شجاعت نور بودن را نداشتند و نه به تو اجازه نمی‌دادند که نور را لمس کنی.💔



#دلنوشته_های_من
#گمشده_درشهر_خیال


#Setareh_baroon
#Hamisheh_sabz
#Mistress_of_the_Moon
دیدگاه ها (۰)

‌غرور برای كسی كه دوسش داری، يجور گل به خوديه.😉#دلانهواژه‌ی ...

از عشق فرار کردم؛ چون می‌دانستم که مرا سرانجام نابود خواهد ک...

نمی توانم این آشنایی را فراموش کنم.چرا زندگی انقدرباید سخت ب...

نمی خواهم رمانتیک باشم یا با حرف ارام کردن را در حرف هایم بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط