Part
Part ²
ا.ت ویو:
ناگهان از خواب پریدم..باچشمای قرمز و متعجب روی تخت نشستم و دستمو گذاشتم روی قلبم..قلبم با شدت میزد جوری که صداش بدون نیاز به دقت کاملا واضح شنیده میشد..نفسی عمیق کشیدم و چشمامو بستم..دستی روی پیشونیم کشیدم و اروم از روی تخت بلند شدم..سمت اشپزخونه رفتم و شیشه اب رو از توی یخچال بیرون اوردم و کمی ازش رو خودم که کسی پشت گوشم گفت
:کارت خیلی زشته که دهن میزنی
با پریدن اب توی گلوم شیشه رو از دهنم جدا کردم و با مشت به قفسه سینم زربه میزدم تا راه نفسم باز بشه..یونگی که از این اتفاق کمی متعجب شده بود نزدیک اومد و با چند تا زربه به پشتم راه نفسمو باز کرد..با صورتی قرمز شده از سرفه های متداوم و چشم هایی که ازش اب میومد پشت میز نشستم و سرمو بین دستام گرفتم و چشمامو بستم..دستمو از روی صورتم برداشتم و نگاه یونگی که جلوم نشسته بود کردم..نگران پرسید
یونگی:حالت خوبه
لبخند ارومی زدم گفتم
ا.ت:اره خوبم
یونگی به عقب تکیه داد کمی نگاهم کرد و گفت
یونگی:متوجه قرار از پیش تعیین شده ای که برات گذاشتن شدم
سرم رو بالا اوردم از اینکه انقدر زود بحث رو عوض کرد متعجب شدم..خیره بهش گفتم
ا.ت:کی بهت گفته..
دستی توی موهاش کرد گفت
یونگی:مامان بهم گفت..گفت که دلت نمیخواد به این قرار بری درسته..
سرم رو تکون دادم گفتم
ا.ت:اره درسته
یونگی خودشو سمت میز کشوند و دوتا دستاشو روی میز گذاشت و توی هم گره شون زد گفت
یونگی:چه اتفاقی باعث شده به این قرار نری..
پوفی کشیدم گفتم
ا.ت:پسره رو میشناسم ادب و شعور که نداره..شخصیت که صفر..اخلاقش که بدتر انگار ارث پدرشو بالا کشیدم..
یونگی از لحن تند و چیز هایی که میگفتم تک خنده ای کرد گفت
یونگی:درخواست باباست..نمیتونی زیر پاش بزاری..اون توی این بیست دو سال برات خیلی زحمت کشیده و باید به حرفش گوش کنی
کلافه گفتم
ا.ت:من میدونم این قرار چجوری پیش میره..نه اون پسرا از من خوشش میاد نه من از اون..دیگه چه هدفی داره برای دیدنش..
یونگی خواست چیزی بگه که گفتم
ا.ت:نه دلم نمیخواد یک کلمه دیگه از قرار از پیش تعیین شده بشنوم..نمیرم اگر هم برم با جواب منفی میام پیشتون..
و از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم..پشت میز نشستم..کلافه نگاه دیوار های اتاق میکردم..
هروز توی دانشگاه می دیدمش..شاید چهرش خوب باشه اما نمیشه با اخلاق بدش کنار اومد..هرروز بی دلیل تکیه ای بارم میکنه و منم متقابل صد تا بدترش رو بهش برمیگردونم و خیلی حال میکنم وقتی میبینم از حرف هایی که زدم متعجب شده..حالا باباش مدیر دانشگاست و فکر میکنه هر کاری که بخواد میتونه انجام بده..بر خلاف خودش پدرش مرد خوبیه..البته فکر کنم..یه فحش دیگه به پسره دادم..
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
ا.ت ویو:
ناگهان از خواب پریدم..باچشمای قرمز و متعجب روی تخت نشستم و دستمو گذاشتم روی قلبم..قلبم با شدت میزد جوری که صداش بدون نیاز به دقت کاملا واضح شنیده میشد..نفسی عمیق کشیدم و چشمامو بستم..دستی روی پیشونیم کشیدم و اروم از روی تخت بلند شدم..سمت اشپزخونه رفتم و شیشه اب رو از توی یخچال بیرون اوردم و کمی ازش رو خودم که کسی پشت گوشم گفت
:کارت خیلی زشته که دهن میزنی
با پریدن اب توی گلوم شیشه رو از دهنم جدا کردم و با مشت به قفسه سینم زربه میزدم تا راه نفسم باز بشه..یونگی که از این اتفاق کمی متعجب شده بود نزدیک اومد و با چند تا زربه به پشتم راه نفسمو باز کرد..با صورتی قرمز شده از سرفه های متداوم و چشم هایی که ازش اب میومد پشت میز نشستم و سرمو بین دستام گرفتم و چشمامو بستم..دستمو از روی صورتم برداشتم و نگاه یونگی که جلوم نشسته بود کردم..نگران پرسید
یونگی:حالت خوبه
لبخند ارومی زدم گفتم
ا.ت:اره خوبم
یونگی به عقب تکیه داد کمی نگاهم کرد و گفت
یونگی:متوجه قرار از پیش تعیین شده ای که برات گذاشتن شدم
سرم رو بالا اوردم از اینکه انقدر زود بحث رو عوض کرد متعجب شدم..خیره بهش گفتم
ا.ت:کی بهت گفته..
دستی توی موهاش کرد گفت
یونگی:مامان بهم گفت..گفت که دلت نمیخواد به این قرار بری درسته..
سرم رو تکون دادم گفتم
ا.ت:اره درسته
یونگی خودشو سمت میز کشوند و دوتا دستاشو روی میز گذاشت و توی هم گره شون زد گفت
یونگی:چه اتفاقی باعث شده به این قرار نری..
پوفی کشیدم گفتم
ا.ت:پسره رو میشناسم ادب و شعور که نداره..شخصیت که صفر..اخلاقش که بدتر انگار ارث پدرشو بالا کشیدم..
یونگی از لحن تند و چیز هایی که میگفتم تک خنده ای کرد گفت
یونگی:درخواست باباست..نمیتونی زیر پاش بزاری..اون توی این بیست دو سال برات خیلی زحمت کشیده و باید به حرفش گوش کنی
کلافه گفتم
ا.ت:من میدونم این قرار چجوری پیش میره..نه اون پسرا از من خوشش میاد نه من از اون..دیگه چه هدفی داره برای دیدنش..
یونگی خواست چیزی بگه که گفتم
ا.ت:نه دلم نمیخواد یک کلمه دیگه از قرار از پیش تعیین شده بشنوم..نمیرم اگر هم برم با جواب منفی میام پیشتون..
و از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم..پشت میز نشستم..کلافه نگاه دیوار های اتاق میکردم..
هروز توی دانشگاه می دیدمش..شاید چهرش خوب باشه اما نمیشه با اخلاق بدش کنار اومد..هرروز بی دلیل تکیه ای بارم میکنه و منم متقابل صد تا بدترش رو بهش برمیگردونم و خیلی حال میکنم وقتی میبینم از حرف هایی که زدم متعجب شده..حالا باباش مدیر دانشگاست و فکر میکنه هر کاری که بخواد میتونه انجام بده..بر خلاف خودش پدرش مرد خوبیه..البته فکر کنم..یه فحش دیگه به پسره دادم..
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
- ۵.۴k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط