پشت نگاه سردت ... 14
پشت نگاه سردت ... 14
ویو آت
از فروشگاه بیرون اومدم و کیسههامو محکم توی دستم گرفتم.
هنوز حرف آخر ته توی ذهنم بود.
ات: «همون آت لجباز قبلی...»
با حرص زیر لب گفتم:
ات: مرتیکهی اعصابخردکن!
چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای موتور از پشت سرم اومد.
برگشتم.
تهیونگ بود.
ات: نه دیگه... این یکی دیگه کجاش بود؟!
موتورش رو کنارم نگه داشت و کلاهشو برداشت.
ته: سوار شو.
با تعجب نگاهش کردم.
ات: چی؟
ته: دیر وقته. برسونمت.
ات: لازم نکرده، خودم میرم.
ته: آت، هوا تاریک شده.
ات: خب؟
ته: خب یعنی سوار شو.
با اخم نگاش کردم.
ات: من با تو جایی نمیام.
ته چند ثانیه ساکت نگام کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، موتور رو خاموش کرد و پیاده شد.
ته: پس حداقل کیسهها رو بده.
ات: نه!
ته: آت...
ات: گفتم نه!
ته یه نفس عمیق کشید.
ته: تو همیشه اینقدر لجبازی؟
ات: فقط جلوی آدمای رو اعصاب.
ته: پس مشکل از منه؟
ات: بالاخره یه چیزو درست فهمیدی.
ته خندید.
ته: باشه. پس حداقل بذار تا سر کوچه همراهت بیام.
این بار چیزی نگفتم.
فقط راه افتادم.
ته هم چند قدم عقبتر از من شروع کرد به راه رفتن.
چند لحظه بعد، آروم گفتم:
ات: لازم نیست دنبالم بیای.
ته: میدونم.
ات: پس چرا میای؟
ته مکث کوتاهی کرد.
ته: خودمم نمیدونم.
برای چند ثانیه قلبم تندتر زد.
اما سریع نگاهمو ازش گرفتم.
ات: دیوونهای.
ته: شاید.
و برای اولین بار، هیچکدوممون چیزی برای گفتن نداشتیم.
چند قدم دیگه رفتیم که ناگهان صدای ماشینی از پشت سرمون اومد.
ماشین کنارمون توقف کرد.
شیشه پایین رفت و پدر تهیونگ سرشو بیرون آورد.
پدر: تهیونگ! اینجا چیکار میکنی؟
ته برگشت سمت ماشین.
ته: بابا؟ شما هنوز نرفتین؟
پدر: گفتم خودم میبرمت، یادت رفته؟ بیا سوار شو.
بعد نگاهش به من افتاد.
پدر: اوه! این همون دخترهست، درسته؟
با خجالت سرمو کمی پایین انداختم.
ات: سلام.
پدر ته لبخند زد.
پدر: سلام دخترم. این وقت شب تنها میری؟
ات: آره، خونهم خیلی دور نیست.
پدرش نگاهی به تهیونگ انداخت.
پدر: خب، پس سوار شو. میرسونیمت.
سریع گفتم:
ات: نه، واقعاً لازم نیست. خودم میتونم برم.
پدر ته با مهربونی گفت:
پدر: تعارف نکن. هوا تاریک شده، ما هم داریم همون طرف میریم.
تهیونگ هم به طرفم برگشت.
ته: دیدی؟ گفتم دیر وقته.
با اخم نگاهش کردم.
ات: تو ساکت!
ته خندید.
ته: باشه، باشه.
پدرش خندهای کرد.
پدر: شما دوتا همیشه همینطوری با هم حرف میزنید؟
هر دومون همزمان گفتیم:
ات و ته: نه!
چند ثانیه سکوت شد.
پدر تهیونگ با خنده سرشو تکون داد.
پدر: خیلی خب، سوار شید دیگه.
من بالاخره کوتاه اومدم و سوار ماشین شدم.
تهیونگ هم کنار پدرش نشست.
آدرس خونه رو به پدرش گفتم و ماشین راه افتاد.
در تمام مسیر، من از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و تهیونگ هم گاهی توی آینه نگام میکرد.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی خونهمون ایستاد.
کیسههامو برداشتم و قبل از پیاده شدن گفتم:
ات: ممنون که رسوندم.
پدر تهیونگ لبخند زد.
پدر: خواهش میکنم دخترم. مواظب خودت باش.
سرمو تکون دادم.
ات: خداحافظ.
تهیونگ هم نگام کرد.
ته: خداحافظ، آت.
پیاده شدم و در ماشین رو بستم.
چند قدم که دور شدم، ناخودآگاه برگشتم.
ماشین هنوز همونجا بود.
تهیونگ از پشت شیشه نگام میکرد.
برای یه لحظه چشمامون به هم افتاد.
سریع برگشتم و به سمت خونه رفتم.
اما نمیدونستم چرا...
لبخند کوچیکی روی لبم نشسته بود.
ادامه دارد ...
ویو آت
از فروشگاه بیرون اومدم و کیسههامو محکم توی دستم گرفتم.
هنوز حرف آخر ته توی ذهنم بود.
ات: «همون آت لجباز قبلی...»
با حرص زیر لب گفتم:
ات: مرتیکهی اعصابخردکن!
چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای موتور از پشت سرم اومد.
برگشتم.
تهیونگ بود.
ات: نه دیگه... این یکی دیگه کجاش بود؟!
موتورش رو کنارم نگه داشت و کلاهشو برداشت.
ته: سوار شو.
با تعجب نگاهش کردم.
ات: چی؟
ته: دیر وقته. برسونمت.
ات: لازم نکرده، خودم میرم.
ته: آت، هوا تاریک شده.
ات: خب؟
ته: خب یعنی سوار شو.
با اخم نگاش کردم.
ات: من با تو جایی نمیام.
ته چند ثانیه ساکت نگام کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، موتور رو خاموش کرد و پیاده شد.
ته: پس حداقل کیسهها رو بده.
ات: نه!
ته: آت...
ات: گفتم نه!
ته یه نفس عمیق کشید.
ته: تو همیشه اینقدر لجبازی؟
ات: فقط جلوی آدمای رو اعصاب.
ته: پس مشکل از منه؟
ات: بالاخره یه چیزو درست فهمیدی.
ته خندید.
ته: باشه. پس حداقل بذار تا سر کوچه همراهت بیام.
این بار چیزی نگفتم.
فقط راه افتادم.
ته هم چند قدم عقبتر از من شروع کرد به راه رفتن.
چند لحظه بعد، آروم گفتم:
ات: لازم نیست دنبالم بیای.
ته: میدونم.
ات: پس چرا میای؟
ته مکث کوتاهی کرد.
ته: خودمم نمیدونم.
برای چند ثانیه قلبم تندتر زد.
اما سریع نگاهمو ازش گرفتم.
ات: دیوونهای.
ته: شاید.
و برای اولین بار، هیچکدوممون چیزی برای گفتن نداشتیم.
چند قدم دیگه رفتیم که ناگهان صدای ماشینی از پشت سرمون اومد.
ماشین کنارمون توقف کرد.
شیشه پایین رفت و پدر تهیونگ سرشو بیرون آورد.
پدر: تهیونگ! اینجا چیکار میکنی؟
ته برگشت سمت ماشین.
ته: بابا؟ شما هنوز نرفتین؟
پدر: گفتم خودم میبرمت، یادت رفته؟ بیا سوار شو.
بعد نگاهش به من افتاد.
پدر: اوه! این همون دخترهست، درسته؟
با خجالت سرمو کمی پایین انداختم.
ات: سلام.
پدر ته لبخند زد.
پدر: سلام دخترم. این وقت شب تنها میری؟
ات: آره، خونهم خیلی دور نیست.
پدرش نگاهی به تهیونگ انداخت.
پدر: خب، پس سوار شو. میرسونیمت.
سریع گفتم:
ات: نه، واقعاً لازم نیست. خودم میتونم برم.
پدر ته با مهربونی گفت:
پدر: تعارف نکن. هوا تاریک شده، ما هم داریم همون طرف میریم.
تهیونگ هم به طرفم برگشت.
ته: دیدی؟ گفتم دیر وقته.
با اخم نگاهش کردم.
ات: تو ساکت!
ته خندید.
ته: باشه، باشه.
پدرش خندهای کرد.
پدر: شما دوتا همیشه همینطوری با هم حرف میزنید؟
هر دومون همزمان گفتیم:
ات و ته: نه!
چند ثانیه سکوت شد.
پدر تهیونگ با خنده سرشو تکون داد.
پدر: خیلی خب، سوار شید دیگه.
من بالاخره کوتاه اومدم و سوار ماشین شدم.
تهیونگ هم کنار پدرش نشست.
آدرس خونه رو به پدرش گفتم و ماشین راه افتاد.
در تمام مسیر، من از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و تهیونگ هم گاهی توی آینه نگام میکرد.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی خونهمون ایستاد.
کیسههامو برداشتم و قبل از پیاده شدن گفتم:
ات: ممنون که رسوندم.
پدر تهیونگ لبخند زد.
پدر: خواهش میکنم دخترم. مواظب خودت باش.
سرمو تکون دادم.
ات: خداحافظ.
تهیونگ هم نگام کرد.
ته: خداحافظ، آت.
پیاده شدم و در ماشین رو بستم.
چند قدم که دور شدم، ناخودآگاه برگشتم.
ماشین هنوز همونجا بود.
تهیونگ از پشت شیشه نگام میکرد.
برای یه لحظه چشمامون به هم افتاد.
سریع برگشتم و به سمت خونه رفتم.
اما نمیدونستم چرا...
لبخند کوچیکی روی لبم نشسته بود.
ادامه دارد ...
- ۶۹۶
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط