دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟

دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟
کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟

بر درت سگ وطنی دارد و ما را نه، که چه؟
به سگانت نظری هست و بمانیست چرا؟

هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد
تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟

خون من ریزی و چشم تو روا می‌دارد
بوسه‌ای خواهم و گویی که: روانیست، چرا؟

شهریان را به غریبان نظری باشد و من
دیدم این قاعده در شهر شما نیست، چرا؟

من و زلف تو قرینیم به سرگردانی
من ز تو دورم و او از تو جدا نیست چرا؟

دیگران را همه نزدیک تو را هست و قبول
اوحدی را ز میان راه وفا نیست چرا؟


اوحدی
دیدگاه ها (۸)

اینقدر زیبا نخند آیینه جادو می شودساده ی بی شیله پیله پر هیا...

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست عشق را همواره با د...

من شدم دعوت به شیدایی؛ شماهم دعوتیمی روم سمت شکوفایی، شما هم...

دنگ... دنگ...، دنگ .... ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط