Part my angle

Part:6                  my angle

مانیا اومد
رفت پیش جیمین نشست و سریع گفت
مانیا: من با جیمین تویه گروه
خندم گرفته بود..کشته مرده جیمین بود
جیمین: هنوز انتخاب نکردیم چی بازی کنیم
و بازی خودشونو استپ زد
جونگکوک: فوتبال
جیمین نگاهش کرد
مانیا: نه ما بلدنیستیم..یه بازی دیگه
جیمین: انتخاب کنید دیگه
مانیا: ماینکرفتتت جیمین ماینکرفت بازی کنیم
جونگکوک هوفی کشید
جونگکوک: حوصله سربره
دیانا: الان بازی تیمیه؟!
مانیا دوباره با عجله گفت
مانیا: من میخوام با دوست پسرم باشم..شما دوتاهم باهم
"20 مین بعد"
جونگکوک: دیانا گفتم نزدیک زامبی ها نرو
دیانا: من نرفتم خودش اومد
جونگکوک: الان چجوری پیدات کنم
دیانا: اسمتو دیدممم
مانیا: جیمین چیکارداری میکنی
جیمین: هیشش
مانیا: واااای دیاناااا جیمین زامبی انداخت تورو بکشههه
دیانا:چی جیمین احمقی
ناراحت شده بودم..اه
جیمین: خبحالا
جونگکوک خنده ارومی کرد
خنده هاشو دوست داشتم..انگار بهم ارامش میداد..
یهو دسته از دستم کشیده شد
چون کنار جونگکوک نشسته بودم با لحن ارومی گفت
جونگکوک: به جای اینکه به من خیره بشی مواظب باش دوباره کشته نشی
چی...متوجه نیشخند جیمین شدم
مانیا: جیمین نکن دیگه گناه داره
جیمین: باشه باشه ببخشید دیانا
جونگکوک دوباره دسته رو داد بهم
دیانا: مرسی
چیزی بهم نگفت و غرق بازی شد
جونگکوک: جیمین این دفعه خونه ی من و دیانا رو خراب کنی اتیشت میزنم
جیمین: اخ اخ اخ...کی گفت من خراب کردم؟ تهمت میزنی بی ادب
مانیا: منم دیدم خونشونو خراب کردی
جیمین: حداقل پشت دوست پسرت باش مانیاا
مانیا: باشه ببخشید
خندم گرفته بود...یک دفعه گوشیم زنگ خورد
دیانا: سلام مامان
مادر: دیانا حالت خوبه؟! کجایی جیمین کجاست
دیانا: خوبم مامان تو خوبی..من با جونگکوک و مانیا و جیمین خونه جیمین هستم
مادر: اخ دختر نمیدونی چقدر نگران شدم ..باشه عزیزم مراقب باشید خوش بگذره بهتون...سلام برسون شبت بخیر
و قطع کرد
جیمین: چی شد
همینطور که بازی میکردم گفتم
دیانا: نگران شده بود
جیمین: اره خب قرار بود خونه بمونی و تو خبر بدی ولی خودتم اینجایی
مانیا: اصلا تو چرا از اول دیانا رو نیاوردی؟
دیانا: راست میگه
یهو جونگکوک جدا از بحث گفت
جونگکوک: دیاناااااا حواست کجاست ...دوباره مردی
این دفعه جیمین قهقهه زد
دیانا: جیمین پر پرت میکنم
جیمین: اخ اخ
خوابم گرفته بود..چشمام داشت بسته میشد
مانیا: خوابم گرفته..بازی بسه
استپ زد
جیمین: اره موافقم
منم خیلی خسته بودم فقط دلم میخواست بخوابم
جونگکوک اهی کشید و خودشو لش کرد روی مبل
نگاهش کردم
چرا همیشه غرقش میشم..انگار باعث میشه خودمو گم کنم، هم نازه هم خوشگله..
انقدر غرق صورتش شده بودم حتی متوجه رفتن مانیا و جیمین نشدم
صورتشو برگردوند سمتم
جونگکوک: باز بهم خیره شدی
نگاهمو ازش گرفتم
جونگکوک: خجالت کشیدی؟
امیدوارم گونه هام قرمز نشده باشه..
دیانا: نخیر
نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم...از جام بلندشدم و یهو جیمین اومد
جیمین: خب ببین طبقه اول اتاق منه فقط و طبقه دوم دوتا اتاق داره هرکدوم خواستید بگیرید شبتون بخیر
و رفت..
جونگکوک: بروبالا هرکدوم دوست داشتی بگیر برای من فرقی نداره
دیانا:شببخیر
جونگکوک:شبتبخیر
در اتاق اولی رو بازکردم
دیانا: خوشگله
در اتاق دومی رو هم بازکردم
دیانا: واو..
یک اتاق بزرگ با وایب سفید و قرمز
قرمزش زیاد تو ذوق نمیزد ولی خیلی خوشگل بود..
لباسی برای خواب نداشتم..اه یادم رفت بیارم
اشکالی نداره..با همون لباسم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم..
دیدگاه ها (۰)

بنظرم باید اول قوه تخیل بالایی داشته باشیبتونی موقعیت رو بسن...

Part:5                  my angleروی اپن نشسته بودم  و مانیا ...

Part:4                  my angleبا ویبره رفتن گوشیم رو تخت چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط