گرگی را دیدم با بره ای قدم می زد.

گرگی را دیدم با بره ای قدم می زد.
به گرگ گفتم چرا شکارش نمی کنی؟
گفت هنوز دل نبسته ای ببینی چه می کشم.
دیدگاه ها (۲)

زندگی زیباست دقت کنآرام رد شو ، حس کن ، نفس بکشهمه چیز نعمت ...

آدم ها را از روی عکس هایشان نشناسید آدم ها، از بی حوصلگی ه...

اوهووو

چقدر زحمت می کشم براتون فکت جالب از اعضا میارم حداقل یه لایک...

گاهی وقت‌هادلت می‌خواهد با یکی مهربان باشیدوستش بداریوَ برای...

گفتم که فراموشت کنم، نشد؛هر بار که دل را آرام کردم،نام تواز ...

خالِ سیاهِ گوشه‌ی چشمت چه می‌کند با دل که بی‌قرارِ تماشای تو...

عاشقانه های شبنم

درسهایی که باید از این اشعار گرفت و فهمید و درک کرد...

⁨⁨⁨⁨شعری از فاطمه‌سادات آل‌مجتبی برای کودکان میناب:تو این زم...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

معامله p21جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت نشست.بعد نفس عمیقی کشید....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط