( سایه عشق )
( سایه عشق )
پارت ۴۵
نیم نگاهی به دوست هاش انداخت به آرامی خواب بودن و چراغ ها رو تخت ها عسلی خاموش بودن بجز سمته تخت دختره با گذاشت سرش رو دیوار و خواندن کتاب مورده علاقه اش مشغول بود نفس های عميقی میکشد....
مردمک چشم هایش رو خط و نوشته های رو کاغذ سفید رنگ بود با برداشت فنجان قهوه اش سمته دهان اش برد ولی با خوردن به ذوق اش عصبی به فنجان نگاه کرد
ات : ایشششش باید الان تموم میشدی
تقی آرامی به در زده شد دختره اخمی رو پیشانی اش نشست ( کی میتونه باشه ) کتاب تو دست و فنجان سمته در رفت و آروم در رو باز کرد با دیدن فیلیکس شوکه بهش خیره شد......با صدا آرام گفت .... ات : ژنرال اینجا چیکار میکنید
فیلیکس : اممم راستی. من ...
ات : یه لحظه
سمته میز پا قدم شد و با گذاشت کتاب رو میز دوباره سمته در رفت و از اتاق خارج شد در را آرامی بست
روبه فیلیکس کرد ..... ات : چی میگفتین
فیلیکس: اممم کمی گرسنم شده با خودم گفت شما میتونید کمکم کنید
دختره با لبخند زیبا ای بهش خیره شد .... ات : حتما ژنرال دنبالم بیایید
سالن و راه رو ها همه خاموش بودن ولی چراغ ها خواب در سالن و راه رو ها روشن !
وارد آشپزخونه شدن و با روشن کردن دوتا شمع دختره روبه فیلیکس کرد
ات: ژنرال بنشینید تا برات چیزی درست کنم
فیلیکس: نه زحمت نکشید اگه از شب چیزی مونده رو گرم کنید کافیه و این وقت شب مزاحمت شدم
دختره با یاد آوری آن لباس خواب و موهای بازش زود موهای رو گردنش را جن کرد و لبخند زوری زد
ات : وای... با این لباس ...و این سرو وضعیت اومدم
با گفتن این حرف بیشتر خجالت کشید و به پایین خیره شد
فیلیکس با کشید صندلی رو زمین و نشستن روش با لبخند به دختره خیره شد
فیلیکس: دوشیزه وانتورا دختره خجالتی نباشید مگه ما دوست نبودیم
دختره سمته یخچال رفت و با برداشتن گوشت خوک و سوسیس غاز گوشت گوسفند و لوبیا سفید و بقیه ادویه ها رو اپن گذاشت ...
ات : بیخیال میشم راجبش حرف نزدیم فکرکنیم کن با لباس های بزرگ و چه میدونم آرایش و از چیزا
فیلیکس خنده ای کرد و دست به سینه به دختره روبه رو اش خیره شد
فیلیکس: حتما هر چی شما بگی
با یاد آوری نقشه فرانسیس سرش را با تأسف تکان داد و از رو صندلی بلند شد ... فیلیکس: بازم برای غذا ممنون
ات : خواهش میکنم ژنرال
پارت ۴۵
نیم نگاهی به دوست هاش انداخت به آرامی خواب بودن و چراغ ها رو تخت ها عسلی خاموش بودن بجز سمته تخت دختره با گذاشت سرش رو دیوار و خواندن کتاب مورده علاقه اش مشغول بود نفس های عميقی میکشد....
مردمک چشم هایش رو خط و نوشته های رو کاغذ سفید رنگ بود با برداشت فنجان قهوه اش سمته دهان اش برد ولی با خوردن به ذوق اش عصبی به فنجان نگاه کرد
ات : ایشششش باید الان تموم میشدی
تقی آرامی به در زده شد دختره اخمی رو پیشانی اش نشست ( کی میتونه باشه ) کتاب تو دست و فنجان سمته در رفت و آروم در رو باز کرد با دیدن فیلیکس شوکه بهش خیره شد......با صدا آرام گفت .... ات : ژنرال اینجا چیکار میکنید
فیلیکس : اممم راستی. من ...
ات : یه لحظه
سمته میز پا قدم شد و با گذاشت کتاب رو میز دوباره سمته در رفت و از اتاق خارج شد در را آرامی بست
روبه فیلیکس کرد ..... ات : چی میگفتین
فیلیکس: اممم کمی گرسنم شده با خودم گفت شما میتونید کمکم کنید
دختره با لبخند زیبا ای بهش خیره شد .... ات : حتما ژنرال دنبالم بیایید
سالن و راه رو ها همه خاموش بودن ولی چراغ ها خواب در سالن و راه رو ها روشن !
وارد آشپزخونه شدن و با روشن کردن دوتا شمع دختره روبه فیلیکس کرد
ات: ژنرال بنشینید تا برات چیزی درست کنم
فیلیکس: نه زحمت نکشید اگه از شب چیزی مونده رو گرم کنید کافیه و این وقت شب مزاحمت شدم
دختره با یاد آوری آن لباس خواب و موهای بازش زود موهای رو گردنش را جن کرد و لبخند زوری زد
ات : وای... با این لباس ...و این سرو وضعیت اومدم
با گفتن این حرف بیشتر خجالت کشید و به پایین خیره شد
فیلیکس با کشید صندلی رو زمین و نشستن روش با لبخند به دختره خیره شد
فیلیکس: دوشیزه وانتورا دختره خجالتی نباشید مگه ما دوست نبودیم
دختره سمته یخچال رفت و با برداشتن گوشت خوک و سوسیس غاز گوشت گوسفند و لوبیا سفید و بقیه ادویه ها رو اپن گذاشت ...
ات : بیخیال میشم راجبش حرف نزدیم فکرکنیم کن با لباس های بزرگ و چه میدونم آرایش و از چیزا
فیلیکس خنده ای کرد و دست به سینه به دختره روبه رو اش خیره شد
فیلیکس: حتما هر چی شما بگی
با یاد آوری نقشه فرانسیس سرش را با تأسف تکان داد و از رو صندلی بلند شد ... فیلیکس: بازم برای غذا ممنون
ات : خواهش میکنم ژنرال
- ۲۰.۳k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط