از غم تقاضا رده ام ازخود گریزانت ند

از غـــــم تقاضا ڪرده ام ازخــود گریزانت ڪند
هـــــرگـــــز مبادا غصه ای ســــر در گریبانت ڪند
از ترسِ نامحرم تو را ، در سینه پنهان می ڪنم
درهای قلبــــــــم بسته شد تا خوب پنهانت ڪند
از این شب وحشی نترس مــن با تو هستم نازنیـــــن
با ماه صحبت می ڪنم مهتاب مهمانت ڪند
گفتی هوایی میشوی وقتی ڪه باران می زند
با ابر صحبت میڪنم تا بوسه بارانت ڪند
از مرگ صحبت ڪردی و گفتی ڪه می ترسی از آن
با مرگ صحبت ڪرده ام من را به قربانت ڪند
دیدگاه ها (۴)

اینجا تمام لحظه ها،تنها برای توستشاخه گلی از جنس دل،زیبا برا...

ای همیشه ماندگار،بر دلم رویا شدنای تو معنای طلوع،خوابی از در...

دل به دامِ تو اسیر است، زمینگیرش کنزلف بگشا و به یک حلقه به ...

بیا که شعرِ مرا ، چشم ِ تو نظر بزندو آفتابِ نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط