𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗𝟒
[ویو ا.ت]
از تعجب ابروهام بالا رفت...
یعنی همه چی یادش اومده بود و حالا میدونست که من کی ام؟!
ا.ت: منو...منو یادت میاد...؟!..
جونگکوک: آره یادم میاد..ازت معذرت میخوام که اون روز حرفت رو باور نکردم....
ا.ت: فکر میکنی با معذرت خواهی همه چی درست میشه؟!....کابوس شکنجههات و زخم های بدنم از بین میره؟!
جونگکوک: ببین ا.ت من واقعا...
حرفش رو قطع کردم و گفتم...
ا.ت :اصلا میدونی چیه ؟دیگه برام مهم نیستی...هرکی که میخوای باش...هرچی بدبختی دارم تقصیر خودت و خانوادته...کاش هیچ وقت جیا منو از جلوی در برنمیداشت و میذاشت همونجا از شدت سرما یخ بزنم و بمیرممم تا به این سرنوشت دچار نشممم...
گلوم درد میکرد و دیگه اشکی برام باقی نمونده بود....با احساس اینکه نفسم بالا نمیاد حالم بد شد و کم کم تو سیاهی مطلقی فرو رفتم...
_ _ _ _ _ _ _ _ _
[ویو ا.ت]
با احساس نوازش شدن موهام توسط کسی چشمام رو باز کردم.....
تهیونگ تا منو دید لبخندی زد و گفت...
تهیونگ : بالاخره بیدار شدی
ا.ت : مگه چند روز خواب بودم؟
تهیونگ: سه روز...
ا.ت: چیی سه روزز....
تهیونگ: آره.. حالت خیلی بد بود...همش تو خواب زیر لب زمزمه و گریه می کردی....و یه چیز دیگه اینکه امروز از بیمارستان مرخص میشم....حالم کامل خوب شده....
لبخندی زدم و گفتم...
ا.ت: خوبه...معذرت می....
حرفم رو قطع کرد و گفت..
تهیونگ: باز شروع کردی....بیخیالش شو... دیگه تموم شده....همش تو این اتاق خواب بودی... بریم تو حیاط بیمارستان تا حال و هوات عوض شه؟!...
ا.ت: بریم....
_ _ _ _ _ _ _ _ _
همونطور که داشتیم پیاده روی میکردیم....یهو تهیونگ بحث خواستگاری رو شروع کرد....
تهیونگ: خب...اتفاق های زیادی از اون روز گذشت و من نتونستم جوابت رو بفهمم...حالا دوباره ازت میپرسم...با من ازدواج میکنی؟
میخواستم سریع این بحث رو تموم کنم و زیاد طولانی نشه...
ا.ت: راستش رو بخوای تهیونگ...من همیشه تورو به عنوان یه برادر بزرگتر و یه دوست خوب میبینم...ونمیتونم قبول کنم....
تهیونگ: اما ا.ت...
حرفش رو قطع کردم و گفتم...
ا.ت: متأسفم....
نفس عمیقی کشید و گفت...
تهیونگ: اگه این نظرته من بهش احترام میذارم...امیدوارم کسی که واقعا عاشقشی صد برابر تو عاشقت باشه...و همیشه باهاش خوشبخت باشی...
خندیدم و گفتم...
ا.ت: طوری حرف میزنی که انگار قراره خداحافظی کنیم....و دیگه هیچوقت همو نمیبینیم ....
خندید و گفت....
تهیونگ: خداحافظی که نه....اما اون جئون جونگکوکی که من دیدم...عمرا بزاره من و تو همو ببینیم....
با آوردن اسم جونگکوک حالم بد شد و بحث رو عوض کردم و گفتم...
ا.ت: بریم تو هوا سرده....
نگاهی به آسمون انداختم هوا آفتابی و گرم بود...
تهیونگ که متوجه شده بود...لبخندی زد.. سرشو تکون داد و گفت...
تهیونگ: باشه بریم...
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗𝟒
[ویو ا.ت]
از تعجب ابروهام بالا رفت...
یعنی همه چی یادش اومده بود و حالا میدونست که من کی ام؟!
ا.ت: منو...منو یادت میاد...؟!..
جونگکوک: آره یادم میاد..ازت معذرت میخوام که اون روز حرفت رو باور نکردم....
ا.ت: فکر میکنی با معذرت خواهی همه چی درست میشه؟!....کابوس شکنجههات و زخم های بدنم از بین میره؟!
جونگکوک: ببین ا.ت من واقعا...
حرفش رو قطع کردم و گفتم...
ا.ت :اصلا میدونی چیه ؟دیگه برام مهم نیستی...هرکی که میخوای باش...هرچی بدبختی دارم تقصیر خودت و خانوادته...کاش هیچ وقت جیا منو از جلوی در برنمیداشت و میذاشت همونجا از شدت سرما یخ بزنم و بمیرممم تا به این سرنوشت دچار نشممم...
گلوم درد میکرد و دیگه اشکی برام باقی نمونده بود....با احساس اینکه نفسم بالا نمیاد حالم بد شد و کم کم تو سیاهی مطلقی فرو رفتم...
_ _ _ _ _ _ _ _ _
[ویو ا.ت]
با احساس نوازش شدن موهام توسط کسی چشمام رو باز کردم.....
تهیونگ تا منو دید لبخندی زد و گفت...
تهیونگ : بالاخره بیدار شدی
ا.ت : مگه چند روز خواب بودم؟
تهیونگ: سه روز...
ا.ت: چیی سه روزز....
تهیونگ: آره.. حالت خیلی بد بود...همش تو خواب زیر لب زمزمه و گریه می کردی....و یه چیز دیگه اینکه امروز از بیمارستان مرخص میشم....حالم کامل خوب شده....
لبخندی زدم و گفتم...
ا.ت: خوبه...معذرت می....
حرفم رو قطع کرد و گفت..
تهیونگ: باز شروع کردی....بیخیالش شو... دیگه تموم شده....همش تو این اتاق خواب بودی... بریم تو حیاط بیمارستان تا حال و هوات عوض شه؟!...
ا.ت: بریم....
_ _ _ _ _ _ _ _ _
همونطور که داشتیم پیاده روی میکردیم....یهو تهیونگ بحث خواستگاری رو شروع کرد....
تهیونگ: خب...اتفاق های زیادی از اون روز گذشت و من نتونستم جوابت رو بفهمم...حالا دوباره ازت میپرسم...با من ازدواج میکنی؟
میخواستم سریع این بحث رو تموم کنم و زیاد طولانی نشه...
ا.ت: راستش رو بخوای تهیونگ...من همیشه تورو به عنوان یه برادر بزرگتر و یه دوست خوب میبینم...ونمیتونم قبول کنم....
تهیونگ: اما ا.ت...
حرفش رو قطع کردم و گفتم...
ا.ت: متأسفم....
نفس عمیقی کشید و گفت...
تهیونگ: اگه این نظرته من بهش احترام میذارم...امیدوارم کسی که واقعا عاشقشی صد برابر تو عاشقت باشه...و همیشه باهاش خوشبخت باشی...
خندیدم و گفتم...
ا.ت: طوری حرف میزنی که انگار قراره خداحافظی کنیم....و دیگه هیچوقت همو نمیبینیم ....
خندید و گفت....
تهیونگ: خداحافظی که نه....اما اون جئون جونگکوکی که من دیدم...عمرا بزاره من و تو همو ببینیم....
با آوردن اسم جونگکوک حالم بد شد و بحث رو عوض کردم و گفتم...
ا.ت: بریم تو هوا سرده....
نگاهی به آسمون انداختم هوا آفتابی و گرم بود...
تهیونگ که متوجه شده بود...لبخندی زد.. سرشو تکون داد و گفت...
تهیونگ: باشه بریم...
- ۱۴۱.۹k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط