همسرت همشه مشل خواب داشتدشب تصادفا تو اتاقش خوابت برد

همسرت هميشه مشكل خواب داشت.ديشب تصادفا تو اتاقش خوابت برد.انتظار داشتى كه از خواب بيدار و از اتاق،بيرونت كنه،اما اون اينكارو نكرد.
با وجود اينكه اين ازدواج،از پيش تعيين شده بود؛بازهم از ديدن خواب راحتى كه كنارت داشت،خوش حال شدى.
بعد از اون شب و بعد از شام،درحالِ پوشيدنِ لباس خواب بودى كه،دستى دورِ كمرت حلقه شد.
"اتفاقى..افتاده؟"
لمس فيزيكى چيزى نبود كه زياد بينتون اتفاق بيفته،براى همين متعجب شدى.
"امشب رو هم تو اتاقِ من بخواب!"
لبِ پايينت رو گزيدى و از فاصله اندكى كه بينتون بود،به نفس نفس زدن افتادى:
"ديشب خيلى خوب خوابيدم،لطفا مخالفت نكن..بهش..بهت نياز دارم!"
دیدگاه ها (۰)

نگاهت رو به آيينه قدىِ مقابلت دوختى.انعكاسِ تصويرتون تو آيين...

مرد نرم خنديد،انگشتهاش رو؛بينِ انگشتهات قفل كرد و بينيش رو آ...

پسرِ بزرگتر،پلكهاش رو باز و نگاهِ روشنش رو بهت دوخت.تك سرفه ...

با چشم هايى گشاد شده،به پسرِ چشم سبزى كه از فاصله اى كم،با ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط