رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۱۱
-بهتر از هر کسی میدونی که من اینقدر احمق
نیستم که نفهمم پاي پلیس وسط بیاد منم لو میرم.
انگار نیما کمی قانع شده بود.
-نظري داري که کار کیه؟
شونهاي بالا انداخت.
-نه، این وظیفهی خودته که بفهمی نه من.
نگاه شروین به سمتم کشیده شد که کمی خیره نگاهم کرد و بعد زود نگاهشو ازم دزدید.
پوزخندي روي لبم نشست و کمی از مشروب خوردم.
دستتو رو میکنم کثافت.
#ماهان
با دیدن مهرداد با حرص به سمتش رفتم.
بازم معلومه مثل سگ مست کرده.
بهش که رسیدم دستمو محکم روي شونش کوبیدم و به سمت خودم چرخوندمش که ابروهاش بالا پریدند و با مستی و خنده کشیده گفت: سلام برادرم.
دندونهامو روي هم فشار دادم.
بازوشو گرفتم و به سمت جاي خلوت کشیدمش.
به ستون کوبیدمش و عصبی گفتم: معلوم هست اینجا چه غلطی میکنی؟ هان؟
خندید و کشیده گفت: چیه؟ عصبی هستی.
از حالش اشک توي چشمهام حلقه زد.
-فکر میکنی مطهره به این وضعت راضیه؟
خنده تو نگاهش پر کشید و فقط خیره نگاهم کرد.
کم کم خندید و تبدیل به قهقهه شد.
-مطهره؟
دستهاشو از هم باز کرد و داد زد: اون کجاست؟ هان؟ رفته! اگه براش مهم بودم نمیرفت، اون رفته منم میخوام برم.
بغضش گرفت.
-منم میخوام بمیرم ماهان.
دستمو محکم روي دهنش گذاشتم و با بغض گفتم: بسه لعنتی! اینطوري داري هم خودتو داغون می کنی و هم ما رو!
قطرهاي از اشکش روي دستم چکید که بغضمو بزرگتر کرد.
دستمو برداشت و لب زد: دوسش داشتم، عاشقش بودم، دلم براش تنگ شده.
قلبم به آتیش کشیده شد.
بغلش کردم و چشمهامو بستم که اشکی از چشمم
چکید اما دستهاي اون فقط افتاده بودند.
-بسه مهرداد، با اینکارات مطهره دیگه برنمیگرده، اون رفته.
با بغض گفت: اما چرا حس میکنم زندهست؟ چرا حس میکنم کنارمه؟
-شاید کنارته و فقط تو نمیبینیش، اونم داره از حالت عذاب میکشه، چجور عاشقی هستی که عشقتو عذاب میدي؟ هان؟
از خودش جدام کرد که با دیدن صورت خیس از اشکش ماتم برد.
گریه کرد! بالاخره گریه کرد!
با بغض خندیدم.
-بالاخره گریه کردي.
با پاهاي سست از کنارم رد شد اما یه دفعه افتاد که سریع زیر بازوشو گرفتم.
-بریم بالا آب سرد به صورتت بزنم حالت بهتر بشه.
مخالفتی نکرد که به سمت پلهها بردمش.
اونقدر سرشو زیر آب سرد کردم که حالش خیلی بهتر شد.
مستی دیگه مثل قبل توي نگاهش نبود.
خواستم حرفی بزنم اما به کنار هلم داد و از حموم بیرون رفت که پشت سرش رفتم.
روي تخت نشست، خم شد و دستهاشو توي موهاش که حسابی آشفته بودند فرو کرد.
کجاست اون مهرداد مدلینگ که دخترا واسش سر و دست میشکستند؟
-مهرداد...
-میخوام تنها باشم، برو بیرون.
نفس عمیقی کشیدم.
-پایین منتظرتم.
وقتی جوابی ازش نشنیدم از اتاق بیرون اومدم و با کمی مکث در رو بستم.
#مطهره
-من برم دستشویی.
#پارت_۳۱۱
-بهتر از هر کسی میدونی که من اینقدر احمق
نیستم که نفهمم پاي پلیس وسط بیاد منم لو میرم.
انگار نیما کمی قانع شده بود.
-نظري داري که کار کیه؟
شونهاي بالا انداخت.
-نه، این وظیفهی خودته که بفهمی نه من.
نگاه شروین به سمتم کشیده شد که کمی خیره نگاهم کرد و بعد زود نگاهشو ازم دزدید.
پوزخندي روي لبم نشست و کمی از مشروب خوردم.
دستتو رو میکنم کثافت.
#ماهان
با دیدن مهرداد با حرص به سمتش رفتم.
بازم معلومه مثل سگ مست کرده.
بهش که رسیدم دستمو محکم روي شونش کوبیدم و به سمت خودم چرخوندمش که ابروهاش بالا پریدند و با مستی و خنده کشیده گفت: سلام برادرم.
دندونهامو روي هم فشار دادم.
بازوشو گرفتم و به سمت جاي خلوت کشیدمش.
به ستون کوبیدمش و عصبی گفتم: معلوم هست اینجا چه غلطی میکنی؟ هان؟
خندید و کشیده گفت: چیه؟ عصبی هستی.
از حالش اشک توي چشمهام حلقه زد.
-فکر میکنی مطهره به این وضعت راضیه؟
خنده تو نگاهش پر کشید و فقط خیره نگاهم کرد.
کم کم خندید و تبدیل به قهقهه شد.
-مطهره؟
دستهاشو از هم باز کرد و داد زد: اون کجاست؟ هان؟ رفته! اگه براش مهم بودم نمیرفت، اون رفته منم میخوام برم.
بغضش گرفت.
-منم میخوام بمیرم ماهان.
دستمو محکم روي دهنش گذاشتم و با بغض گفتم: بسه لعنتی! اینطوري داري هم خودتو داغون می کنی و هم ما رو!
قطرهاي از اشکش روي دستم چکید که بغضمو بزرگتر کرد.
دستمو برداشت و لب زد: دوسش داشتم، عاشقش بودم، دلم براش تنگ شده.
قلبم به آتیش کشیده شد.
بغلش کردم و چشمهامو بستم که اشکی از چشمم
چکید اما دستهاي اون فقط افتاده بودند.
-بسه مهرداد، با اینکارات مطهره دیگه برنمیگرده، اون رفته.
با بغض گفت: اما چرا حس میکنم زندهست؟ چرا حس میکنم کنارمه؟
-شاید کنارته و فقط تو نمیبینیش، اونم داره از حالت عذاب میکشه، چجور عاشقی هستی که عشقتو عذاب میدي؟ هان؟
از خودش جدام کرد که با دیدن صورت خیس از اشکش ماتم برد.
گریه کرد! بالاخره گریه کرد!
با بغض خندیدم.
-بالاخره گریه کردي.
با پاهاي سست از کنارم رد شد اما یه دفعه افتاد که سریع زیر بازوشو گرفتم.
-بریم بالا آب سرد به صورتت بزنم حالت بهتر بشه.
مخالفتی نکرد که به سمت پلهها بردمش.
اونقدر سرشو زیر آب سرد کردم که حالش خیلی بهتر شد.
مستی دیگه مثل قبل توي نگاهش نبود.
خواستم حرفی بزنم اما به کنار هلم داد و از حموم بیرون رفت که پشت سرش رفتم.
روي تخت نشست، خم شد و دستهاشو توي موهاش که حسابی آشفته بودند فرو کرد.
کجاست اون مهرداد مدلینگ که دخترا واسش سر و دست میشکستند؟
-مهرداد...
-میخوام تنها باشم، برو بیرون.
نفس عمیقی کشیدم.
-پایین منتظرتم.
وقتی جوابی ازش نشنیدم از اتاق بیرون اومدم و با کمی مکث در رو بستم.
#مطهره
-من برم دستشویی.
- ۳.۳k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط