n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟔
═════════════════
به هیچکس اعتماد نکن.
اگر خواستی به کسی اعتماد کنی ، به یک شیطان اعتماد نکن.
درمورد چشمهات به کسی نگو.
اگر به اندازه کافی احمق بودی که به کسی بگی ، این راز رو به گور ببر اما به یک شیطان نگو.
شیاطین خوب و بد ندارند ، همه هیولاهایی هستند در جلد انسان ، به هیچکدام اعتماد نکن
به هیچ شیطانی اعتماد نکن
«بخشی از قوانین آلیزه رِی به مِریس گالانت»
═════════════════
درحال برگردان چند کتاب قطوری بود که همه درمورد نژادهای مختلف شیاطین بودند ، هزاران هزار نژاد ، هرکدام با قدرتی متفاوت و متمایز ، اما هیچجا اشاره نشده بود به شیطان لعنتشدهی کمی خوشتیپی که مزاحم خواب مردم میشود...
مثل همیشه ، راهش را از کوچهوپس کوچهها گرفته بود و به سمت کتابخونه میرفت ، این چندروز چندین برابر به اندازه ۱۸ سال زندگیاش در تظاهر به کور بودن بهتر شده بود...
همهچیز عادی بود ، درست است که ۲ شیطان دنبالش بودند ، که یکیشان تلاش کرد او را بکشد، با پنجههایی که به تیزی شمشیر بودند.
ناخداگاه دستش به سمت باند روی گردنش رفت ، گردنش یا کبود شده بود یا زخمی...
خب حداقل اون یکی فقط یک حرومزادهیمزاحم بود که فقط یکبار مزاحمش شده بود ، هرچند که تقریبا او را زهر ترک کرده بود.
باد عجیبی اومد ، بادی که برای اقلیم ویسکاریم زیادی سرد بود، دستهاش بیحس شدن ، صورتش از سوز سرما قرمز شد و کتابها از دستش افتادن...
آیا همچین چیزی حتی ممکن بود ؟ البته...
_«افتخار کمک کردن بهتون رو دارم ؟!»
مردی کتابهای مِریس رو برداشت و کتابهارو بهش پس داد
مریس به چشمانش نیاز نداشت تا لبخند گرم مرد رو احساس کنه، یک مرد که یک محقق یا نجیبزاده به نظر میرسید با لباس آبی روشنی و موهای طلایی روبهرویش ایستاده بود ، یک مرد شیرین و محترم...یک شیطان
احمق
مِریس میتونست یک شیطان رو از چند فرسخی تشخیص بده و اون باد ناگهانی مهری بود بر روی گمانش
قبل از اینکه مرد کلمهی دیگری بر زبون بیاره ، ازش فاصله گرفت
_«ممنون»
و پا به فرار گذاشت.
در کتابخونه بود ، باید دنبال کتابهای جدیدی میگشت ، ۴ روز دیگر باید برمیگشت ، درحال پرسوجو از کتابدارها و انسان های درحال مطالعه بود.
هیچ که هیچ...حتی جرئت کرد از شیطانی کنار آبخوری درمورد نژاد شیطان به خواب مردمرُو بپرسد که جوابش یک غرش غیرطبیعی بود
حال کنار قفسهای از کتابها ایستاده بود ، منتظر مسئول انجا تا با کتابهایش برگردد به مسافرخانه عزیزش
ودوباره...فردی ۳ کتاب را در اغوشش چپاند
_«کتابهایی که خواسته بودید»
باز هم یک شیطان ، البته اینبار دیگر برایش غیرطبیعی یا ترسناک نبود ، مسئول آن بخش از کتابخانه هم شیطان بود ، هرچند چهرهی متفاوتی داشت ، عضلانی با دندانهای سفید و درخشان ، با چشم و موی قهوهای ، خب...حتما بزرگترین کتابخانهی جهان مسئولان زیادی دارد
_«ممنون»
میخواست که برود ، دوست نداشت لحظهای بیرون بماند
_«اگر بخواین میتونم به یک قهوه دعوتتو-...»
_«علاقهمند نیستم»
و رفت...مادربزگش چندین قانون درمورد بقا به او یاد داده بود ، مهمترین این بود اگر یک شیطان را دیدی ، فرار کن...فرار کن
بیرون از کتابخانه رفت و باران شروع شد...باران همراه با صاعقه که برای هوای امروز زیادی غیرطبیعی بود...
خب البته ، باران وقتی میاید که لوسیفر خشمگین باشد ، پس حدس میزد چیزی به مزاق لوسیفر خوش نیامده است
═════════════════
به امید ازادی🕊🤍
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟔
═════════════════
به هیچکس اعتماد نکن.
اگر خواستی به کسی اعتماد کنی ، به یک شیطان اعتماد نکن.
درمورد چشمهات به کسی نگو.
اگر به اندازه کافی احمق بودی که به کسی بگی ، این راز رو به گور ببر اما به یک شیطان نگو.
شیاطین خوب و بد ندارند ، همه هیولاهایی هستند در جلد انسان ، به هیچکدام اعتماد نکن
به هیچ شیطانی اعتماد نکن
«بخشی از قوانین آلیزه رِی به مِریس گالانت»
═════════════════
درحال برگردان چند کتاب قطوری بود که همه درمورد نژادهای مختلف شیاطین بودند ، هزاران هزار نژاد ، هرکدام با قدرتی متفاوت و متمایز ، اما هیچجا اشاره نشده بود به شیطان لعنتشدهی کمی خوشتیپی که مزاحم خواب مردم میشود...
مثل همیشه ، راهش را از کوچهوپس کوچهها گرفته بود و به سمت کتابخونه میرفت ، این چندروز چندین برابر به اندازه ۱۸ سال زندگیاش در تظاهر به کور بودن بهتر شده بود...
همهچیز عادی بود ، درست است که ۲ شیطان دنبالش بودند ، که یکیشان تلاش کرد او را بکشد، با پنجههایی که به تیزی شمشیر بودند.
ناخداگاه دستش به سمت باند روی گردنش رفت ، گردنش یا کبود شده بود یا زخمی...
خب حداقل اون یکی فقط یک حرومزادهیمزاحم بود که فقط یکبار مزاحمش شده بود ، هرچند که تقریبا او را زهر ترک کرده بود.
باد عجیبی اومد ، بادی که برای اقلیم ویسکاریم زیادی سرد بود، دستهاش بیحس شدن ، صورتش از سوز سرما قرمز شد و کتابها از دستش افتادن...
آیا همچین چیزی حتی ممکن بود ؟ البته...
_«افتخار کمک کردن بهتون رو دارم ؟!»
مردی کتابهای مِریس رو برداشت و کتابهارو بهش پس داد
مریس به چشمانش نیاز نداشت تا لبخند گرم مرد رو احساس کنه، یک مرد که یک محقق یا نجیبزاده به نظر میرسید با لباس آبی روشنی و موهای طلایی روبهرویش ایستاده بود ، یک مرد شیرین و محترم...یک شیطان
احمق
مِریس میتونست یک شیطان رو از چند فرسخی تشخیص بده و اون باد ناگهانی مهری بود بر روی گمانش
قبل از اینکه مرد کلمهی دیگری بر زبون بیاره ، ازش فاصله گرفت
_«ممنون»
و پا به فرار گذاشت.
در کتابخونه بود ، باید دنبال کتابهای جدیدی میگشت ، ۴ روز دیگر باید برمیگشت ، درحال پرسوجو از کتابدارها و انسان های درحال مطالعه بود.
هیچ که هیچ...حتی جرئت کرد از شیطانی کنار آبخوری درمورد نژاد شیطان به خواب مردمرُو بپرسد که جوابش یک غرش غیرطبیعی بود
حال کنار قفسهای از کتابها ایستاده بود ، منتظر مسئول انجا تا با کتابهایش برگردد به مسافرخانه عزیزش
ودوباره...فردی ۳ کتاب را در اغوشش چپاند
_«کتابهایی که خواسته بودید»
باز هم یک شیطان ، البته اینبار دیگر برایش غیرطبیعی یا ترسناک نبود ، مسئول آن بخش از کتابخانه هم شیطان بود ، هرچند چهرهی متفاوتی داشت ، عضلانی با دندانهای سفید و درخشان ، با چشم و موی قهوهای ، خب...حتما بزرگترین کتابخانهی جهان مسئولان زیادی دارد
_«ممنون»
میخواست که برود ، دوست نداشت لحظهای بیرون بماند
_«اگر بخواین میتونم به یک قهوه دعوتتو-...»
_«علاقهمند نیستم»
و رفت...مادربزگش چندین قانون درمورد بقا به او یاد داده بود ، مهمترین این بود اگر یک شیطان را دیدی ، فرار کن...فرار کن
بیرون از کتابخانه رفت و باران شروع شد...باران همراه با صاعقه که برای هوای امروز زیادی غیرطبیعی بود...
خب البته ، باران وقتی میاید که لوسیفر خشمگین باشد ، پس حدس میزد چیزی به مزاق لوسیفر خوش نیامده است
═════════════════
به امید ازادی🕊🤍
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۲۷.۶k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط