سکوت🖤🥀
سکوت🖤🥀
𓆩 پــارت ســیــزدهــم 𓆪 🖤🥀
اسما هنوز به صفحهی گوشی نامجون خیره بود.
«بهش نگو چه کسی درِ اتاق رو باز کرد.»
چند ثانیه سکوت بینشان سنگینی کرد.
اسما آرام پرسید:
ـ «چرا بهت گفتن به من نگی؟»
نامجون گوشی را خاموش کرد.
ـ «چون میخوان بین ما شک بندازن.»
ـ «شاید هم میخوان من چیزی رو بفهمم.»
نامجون چیزی نگفت.
اسما به سمت در رفت.
ـ «من دیگه نمیتونم همینطوری بهت اعتماد کنم.»
نامجون دستش را روی دستگیره گذاشت.
ـ «اسما...»
ـ «نه.»
برگشت و نگاهش کرد.
ـ «از اولش همهچی رو نصفه گفتی. هر بار یه چیزی رو پنهان کردی.»
چشمهای نامجون برای لحظهای نرم شد.
ـ «من فقط میخواستم زنده بمونی.»
اسما آرام جواب داد:
ـ «ولی شاید حقیقت چیزی باشه که بیشتر از هر خطری بهش نیاز دارم.»
در را باز کرد.
راهرو خالی بود.
اما روی زمین، درست جلوی اتاق ۱۳، یک جعبهی کوچک قرار داشت.
اسما خم شد و آن را برداشت.
روی جعبه نوشته شده بود:
«آخرین خاطره.»
درون جعبه یک ساعت جیبی قدیمی بود.
اسما با دیدنش مکث کرد.
چیزی در ذهنش جرقه زد.
یک اتاق.
صدای گریهی یون.
سارا که فریاد میزد:
ـ «اسما، فرار کن!»
اسما چشمهایش را بست.
تصویر واضحتر شد.
در باز شد.
یک مرد وارد اتاق شد.
اما این بار...
صورتش را دید.
اسما ناگهان چشمهایش را باز کرد.
ـ «من میشناسمش.»
نامجون سریع پرسید:
ـ «کی؟»
اسما با صدای لرزان گفت:
ـ «مردی که اون شب وارد اتاق شد.»
نامجون رنگش پرید.
ـ «چه شکلی بود؟»
اسما چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «اون مرد...»
صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
هر دو برگشتند.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
اسما با دیدنش خشکش زد.
چهرهاش آشنا بود.
خیلی آشنا.
مرد لبخند زد.
ـ «بالاخره یادت اومد.»
نامجون فوراً جلوی اسما ایستاد.
ـ «تو اینجا چی کار میکنی؟»
مرد جواب نداد.
فقط به اسما نگاه کرد.
ـ «من منتظر همین لحظه بودم.»
اسما با ناباوری گفت:
ـ «تو...»
مرد یک قدم جلو آمد.
ـ «بله.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «تو همون کسی هستی که اون شب در رو باز کرد.»
مرد لبخندش را محو کرد.
ـ «نه، اسما.»
مکث کرد.
ـ «من کسی بودم که در رو برای نجات تو باز کرد.»
اسما گیج شد.
ـ «پس چرا یون...؟»
مرد نگاهش را پایین انداخت.
ـ «چون چیزی که اون شب اتفاق افتاد، اون چیزی نیست که سالها بهت گفتن.»
نامجون با صدایی سرد گفت:
ـ «کافیه.»
مرد به نامجون نگاه کرد.
ـ «هنوز میخوای ازش پنهان کنی؟»
اسما برگشت سمت نامجون.
ـ «چی رو؟»
مرد آرام گفت:
ـ «اینکه یون قبل از مرگش...»
مکث کرد.
ـ «حقیقت رو به نامجون گفته بود.»
اسما به نامجون خیره شد.
ـ «چه حقیقتی؟»
نامجون ساکت ماند.
و مرد فقط یک جمله گفت:
ـ «اینکه اسما، دلیل مرگ یون نبود...»
نگاهش را به اسما دوخت.
ـ «بلکه دلیل زنده موندنش بود.» 🖤🥀
𓆩 پــارت ســیــزدهــم 𓆪 🖤🥀
اسما هنوز به صفحهی گوشی نامجون خیره بود.
«بهش نگو چه کسی درِ اتاق رو باز کرد.»
چند ثانیه سکوت بینشان سنگینی کرد.
اسما آرام پرسید:
ـ «چرا بهت گفتن به من نگی؟»
نامجون گوشی را خاموش کرد.
ـ «چون میخوان بین ما شک بندازن.»
ـ «شاید هم میخوان من چیزی رو بفهمم.»
نامجون چیزی نگفت.
اسما به سمت در رفت.
ـ «من دیگه نمیتونم همینطوری بهت اعتماد کنم.»
نامجون دستش را روی دستگیره گذاشت.
ـ «اسما...»
ـ «نه.»
برگشت و نگاهش کرد.
ـ «از اولش همهچی رو نصفه گفتی. هر بار یه چیزی رو پنهان کردی.»
چشمهای نامجون برای لحظهای نرم شد.
ـ «من فقط میخواستم زنده بمونی.»
اسما آرام جواب داد:
ـ «ولی شاید حقیقت چیزی باشه که بیشتر از هر خطری بهش نیاز دارم.»
در را باز کرد.
راهرو خالی بود.
اما روی زمین، درست جلوی اتاق ۱۳، یک جعبهی کوچک قرار داشت.
اسما خم شد و آن را برداشت.
روی جعبه نوشته شده بود:
«آخرین خاطره.»
درون جعبه یک ساعت جیبی قدیمی بود.
اسما با دیدنش مکث کرد.
چیزی در ذهنش جرقه زد.
یک اتاق.
صدای گریهی یون.
سارا که فریاد میزد:
ـ «اسما، فرار کن!»
اسما چشمهایش را بست.
تصویر واضحتر شد.
در باز شد.
یک مرد وارد اتاق شد.
اما این بار...
صورتش را دید.
اسما ناگهان چشمهایش را باز کرد.
ـ «من میشناسمش.»
نامجون سریع پرسید:
ـ «کی؟»
اسما با صدای لرزان گفت:
ـ «مردی که اون شب وارد اتاق شد.»
نامجون رنگش پرید.
ـ «چه شکلی بود؟»
اسما چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «اون مرد...»
صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
هر دو برگشتند.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
اسما با دیدنش خشکش زد.
چهرهاش آشنا بود.
خیلی آشنا.
مرد لبخند زد.
ـ «بالاخره یادت اومد.»
نامجون فوراً جلوی اسما ایستاد.
ـ «تو اینجا چی کار میکنی؟»
مرد جواب نداد.
فقط به اسما نگاه کرد.
ـ «من منتظر همین لحظه بودم.»
اسما با ناباوری گفت:
ـ «تو...»
مرد یک قدم جلو آمد.
ـ «بله.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «تو همون کسی هستی که اون شب در رو باز کرد.»
مرد لبخندش را محو کرد.
ـ «نه، اسما.»
مکث کرد.
ـ «من کسی بودم که در رو برای نجات تو باز کرد.»
اسما گیج شد.
ـ «پس چرا یون...؟»
مرد نگاهش را پایین انداخت.
ـ «چون چیزی که اون شب اتفاق افتاد، اون چیزی نیست که سالها بهت گفتن.»
نامجون با صدایی سرد گفت:
ـ «کافیه.»
مرد به نامجون نگاه کرد.
ـ «هنوز میخوای ازش پنهان کنی؟»
اسما برگشت سمت نامجون.
ـ «چی رو؟»
مرد آرام گفت:
ـ «اینکه یون قبل از مرگش...»
مکث کرد.
ـ «حقیقت رو به نامجون گفته بود.»
اسما به نامجون خیره شد.
ـ «چه حقیقتی؟»
نامجون ساکت ماند.
و مرد فقط یک جمله گفت:
ـ «اینکه اسما، دلیل مرگ یون نبود...»
نگاهش را به اسما دوخت.
ـ «بلکه دلیل زنده موندنش بود.» 🖤🥀
- ۱۴۳
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط