خدمتکار من
خدمتکار من
پارت9
که یهو یه نفر موهای دازای و گرفت کشید و دازای افتاد زمین
«خب..خب..خب دختر خانم کجا میری؟هنوز یه لب به من ندادی ها»
یه پسر دیگه هم اومد و سمت راست دازای وایساد
«راست میگه دلت میاد بدون اینکه یه شب در خدمت ما باشی بری؟»
ناگهان حمله ور شد سمت دازای و میخواست یکی از سینه های دازای رو بگیره که به مشت اومد تو صورتش
ـــ دستور بکش حرومزاده
«به تو چه ربطی داره این دختر ماله منه»
ـــ دیگه زیادی داری گوه مفت میخوری حواستو جمع کن
دازای ناگهان به خودش اومد دست پسری که بالای سرش وایساده بود رو گرفت و انداختش زمین جوری که دستش شکست
«ای ای ای از اون وحشی ها هستی ها»
+دهنتو ببند عوضی
چویا به دازای نگاه کرد
ـــ بیا بریم
+چشم
باهم از مرکز خرید بیرون رفتن و سوار ماشین شدن
چویا پشت فرمون نشست و دستاشو دور فرمون سفت کرد
ـــ اون عوضی های کثافت عنتر اگر مردم اونجا نبودن کاری میکردم که مرغای آسمون به حالشون گریه کنن
دستاشو محکم تر کرد
ـــ اگر یه بار دیگه ببینمشون کاری میکنم ک....
ناگهان چیز نرمی روی دستاش احساس کرد
به دستاش نگاه کرد دستای دازای روی دستاش بود
به دازای نگاه کرد
اون چشماش تنها چیزی بود که چویا الان احتیاج داشت
+چویا زیاده روی نکن
دازای از عمد لقب سان رو بهش نداد چون میدونست زمان مناسبی نیست که چویاسان صداش بزنه
+من حالم خوبه نگران نباش
لحن دازای به طرز معجزه آسایی آرامش بخش بود جوری که عصبانیت چویا رو کم کنه
ـــ ولی اون عوضی های آشغال....
+چویا من حالم خوبه ببین
لبخند دل گرمی زد و ادامه داد
+لازم نیس به خاطر چندتا ولگرد عوضی عصبانی بشی تازه امشب قراره کلی آدم بکشیم نظرت چیه مثل زمان بچگیمون خوشبگذرونیم؟
چویا حالا دیگه آروم آروم شده بود
دست دازای رو با اون یکی دستش برداشت و گذاشت روی گونش
ـــ باشه بزن بریم امشبو خوش باشیم
دازای سرخ سد آخه چویا دستشو گذاشته بود روی گونش
+ب..باشه
چویا دستش رو ول کرد و ماشینو روشن کرد و راه افتاد
توی راه سکوتی بینشون نبود داشتن راجبه امشب و مهمونی پس فرداشب صحبت میکردن
وقتی رسیدن ساعت۸:۴۵بود
ـــ هوف...هنوز وقت هس نه تا بریم و اونارو بکشیم نه؟
+آره زیادی وقت هس
چویا به دازای نگاه کرد
ـــ خب میدونی که باید باهم برقصیم دیگه نه؟
+بله ولی چرا میپرسین؟
ـــ خب برو و لباس رو بذار تو اتاق و بیا تا بهت بگم
+باشه
دازای کنجکاو بود تا بدونه چویا میخواد بهش چی بگه پس سریع رفت و لباس چویا و خودش رو گذاشت توی اتاق و برگشت
+خب چویا من اومدم
چویا بهش نگاه مرد فقط و فقط نگاه هیچی نگفت
+چ..چیزی شده؟
هیچی نگفت
+چویا چیزی شده داری نگران.....
هنوز حرفش تموم نشده بود که ناگهان......
پارت9
که یهو یه نفر موهای دازای و گرفت کشید و دازای افتاد زمین
«خب..خب..خب دختر خانم کجا میری؟هنوز یه لب به من ندادی ها»
یه پسر دیگه هم اومد و سمت راست دازای وایساد
«راست میگه دلت میاد بدون اینکه یه شب در خدمت ما باشی بری؟»
ناگهان حمله ور شد سمت دازای و میخواست یکی از سینه های دازای رو بگیره که به مشت اومد تو صورتش
ـــ دستور بکش حرومزاده
«به تو چه ربطی داره این دختر ماله منه»
ـــ دیگه زیادی داری گوه مفت میخوری حواستو جمع کن
دازای ناگهان به خودش اومد دست پسری که بالای سرش وایساده بود رو گرفت و انداختش زمین جوری که دستش شکست
«ای ای ای از اون وحشی ها هستی ها»
+دهنتو ببند عوضی
چویا به دازای نگاه کرد
ـــ بیا بریم
+چشم
باهم از مرکز خرید بیرون رفتن و سوار ماشین شدن
چویا پشت فرمون نشست و دستاشو دور فرمون سفت کرد
ـــ اون عوضی های کثافت عنتر اگر مردم اونجا نبودن کاری میکردم که مرغای آسمون به حالشون گریه کنن
دستاشو محکم تر کرد
ـــ اگر یه بار دیگه ببینمشون کاری میکنم ک....
ناگهان چیز نرمی روی دستاش احساس کرد
به دستاش نگاه کرد دستای دازای روی دستاش بود
به دازای نگاه کرد
اون چشماش تنها چیزی بود که چویا الان احتیاج داشت
+چویا زیاده روی نکن
دازای از عمد لقب سان رو بهش نداد چون میدونست زمان مناسبی نیست که چویاسان صداش بزنه
+من حالم خوبه نگران نباش
لحن دازای به طرز معجزه آسایی آرامش بخش بود جوری که عصبانیت چویا رو کم کنه
ـــ ولی اون عوضی های آشغال....
+چویا من حالم خوبه ببین
لبخند دل گرمی زد و ادامه داد
+لازم نیس به خاطر چندتا ولگرد عوضی عصبانی بشی تازه امشب قراره کلی آدم بکشیم نظرت چیه مثل زمان بچگیمون خوشبگذرونیم؟
چویا حالا دیگه آروم آروم شده بود
دست دازای رو با اون یکی دستش برداشت و گذاشت روی گونش
ـــ باشه بزن بریم امشبو خوش باشیم
دازای سرخ سد آخه چویا دستشو گذاشته بود روی گونش
+ب..باشه
چویا دستش رو ول کرد و ماشینو روشن کرد و راه افتاد
توی راه سکوتی بینشون نبود داشتن راجبه امشب و مهمونی پس فرداشب صحبت میکردن
وقتی رسیدن ساعت۸:۴۵بود
ـــ هوف...هنوز وقت هس نه تا بریم و اونارو بکشیم نه؟
+آره زیادی وقت هس
چویا به دازای نگاه کرد
ـــ خب میدونی که باید باهم برقصیم دیگه نه؟
+بله ولی چرا میپرسین؟
ـــ خب برو و لباس رو بذار تو اتاق و بیا تا بهت بگم
+باشه
دازای کنجکاو بود تا بدونه چویا میخواد بهش چی بگه پس سریع رفت و لباس چویا و خودش رو گذاشت توی اتاق و برگشت
+خب چویا من اومدم
چویا بهش نگاه مرد فقط و فقط نگاه هیچی نگفت
+چ..چیزی شده؟
هیچی نگفت
+چویا چیزی شده داری نگران.....
هنوز حرفش تموم نشده بود که ناگهان......
- ۴۱۱
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط