بهمنزدیکنشو
#بهم_نزدیک_نشو.
#part3
همهچیز از اون روز شروع شد که فلیکس برای اولین بار “بو”ی هیونجین رو حس کرد.
نه بوی عطرِ معمولی.
یه بوی سرد و تمیز، مثل بارون روی سنگِ خیس…
ولی زیرش یه چیز دیگه هم بود.
یه بوی فلزیِ خیلی کمرنگ.
فلیکس همون لحظه اخم کرد.
چون این بو براش آشنا نبود، ولی عجیب بود.
انگار مغزش یه هشدار خیلی ضعیف فرستاد:
این آدم طبیعی نیست.
ظهر بود. توی سالن خالی مدرسه، فقط چند نفر اینور اونور بودن.
فلیکس داشت از راهرو رد میشد که دید هیونجین جلوی پنجره وایساده.
نور، از پشت سرش میتابید و صورتش رو نصفه روشن میکرد.
زیبا بود… خیلی زیاد.
از اونقدر زیاد که آدم احساس میکرد باید ازش فاصله بگیره، چون زیباییِ بیش از حد هم یه جور خطره.
فلیکس آهسته صداش زد:
«استاد؟»
هیونجین برگشت.
«چیه؟»
فلیکس مکث کرد.
چیزی که میخواست بگه، درست روی زبونش نمیاومد.
چون هر بار به چشمهای هیونجین نگاه میکرد، اون حس عجیب دوباره برمیگشت.
اما این بار، اتفاق بدتری افتاد.
فلیکس دید چشمهای هیونجین…
یه لحظه خیلی کوتاه…
از قهوهایِ روشن به قرمزِ تیره تغییر کرد.
فقط یه لحظه.
یه برق سریع.
یه خطای دید؟
شاید.
فلیکس چشمهاش رو باز و بسته کرد.
وقتی دوباره نگاه کرد، هیونجین همون آدم قبلی بود.
آروم. شیک. خونسرد.
«چیزی شده؟» هیونجین پرسید.
فلیکس سریع گفت:
«نه… هیچی. فقط…»
هیونجین نزدیکتر شد.
و همون نزدیکیِ ساده، باعث شد فلیکس یه قدم ناخودآگاه عقب بره.
نه از ترسِ کامل… از چیزی که اسمش رو نمیدونست.
هیونجین متوجه شد.
و همونجا فهمید:
فلیکس یه نشونه دیده.
نه به اندازهای که همهچیز رو بفهمه…
ولی به اندازهای که شک شروع بشه.
و شک، برای یک خونآشام، از دندان هم تیزتره.
#part3
همهچیز از اون روز شروع شد که فلیکس برای اولین بار “بو”ی هیونجین رو حس کرد.
نه بوی عطرِ معمولی.
یه بوی سرد و تمیز، مثل بارون روی سنگِ خیس…
ولی زیرش یه چیز دیگه هم بود.
یه بوی فلزیِ خیلی کمرنگ.
فلیکس همون لحظه اخم کرد.
چون این بو براش آشنا نبود، ولی عجیب بود.
انگار مغزش یه هشدار خیلی ضعیف فرستاد:
این آدم طبیعی نیست.
ظهر بود. توی سالن خالی مدرسه، فقط چند نفر اینور اونور بودن.
فلیکس داشت از راهرو رد میشد که دید هیونجین جلوی پنجره وایساده.
نور، از پشت سرش میتابید و صورتش رو نصفه روشن میکرد.
زیبا بود… خیلی زیاد.
از اونقدر زیاد که آدم احساس میکرد باید ازش فاصله بگیره، چون زیباییِ بیش از حد هم یه جور خطره.
فلیکس آهسته صداش زد:
«استاد؟»
هیونجین برگشت.
«چیه؟»
فلیکس مکث کرد.
چیزی که میخواست بگه، درست روی زبونش نمیاومد.
چون هر بار به چشمهای هیونجین نگاه میکرد، اون حس عجیب دوباره برمیگشت.
اما این بار، اتفاق بدتری افتاد.
فلیکس دید چشمهای هیونجین…
یه لحظه خیلی کوتاه…
از قهوهایِ روشن به قرمزِ تیره تغییر کرد.
فقط یه لحظه.
یه برق سریع.
یه خطای دید؟
شاید.
فلیکس چشمهاش رو باز و بسته کرد.
وقتی دوباره نگاه کرد، هیونجین همون آدم قبلی بود.
آروم. شیک. خونسرد.
«چیزی شده؟» هیونجین پرسید.
فلیکس سریع گفت:
«نه… هیچی. فقط…»
هیونجین نزدیکتر شد.
و همون نزدیکیِ ساده، باعث شد فلیکس یه قدم ناخودآگاه عقب بره.
نه از ترسِ کامل… از چیزی که اسمش رو نمیدونست.
هیونجین متوجه شد.
و همونجا فهمید:
فلیکس یه نشونه دیده.
نه به اندازهای که همهچیز رو بفهمه…
ولی به اندازهای که شک شروع بشه.
و شک، برای یک خونآشام، از دندان هم تیزتره.
- ۷۴
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط