سـاقــی بده پیمانه ای ز آن می کـــه بی خویشم کنـــد

سـاقــی بده پیمانه ای ز آن می کـــه بی خویشم کنـــد
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان مــی کـــه در شبهـــای غـــم بـارد فــروغ صبحـــــدم
غافل کنـد از بیش و کم فارغ ز تشویشم کنـد
نــور سحــرگـــاهی دهــد فیضی کـــه می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
ســـــوزد مــــــرا ســـــازد مــــــرا در آتـــش انــدازد مــــرا
وز من رهــا سازد مــــرا بیگانه از خویشم کند
بستانــد ای ســـرو سهـــی! سودای هستــی از رهی
یغما کنـد اندیشـه را دور از بـــد اندیشــم کند
رهی معیری
دیدگاه ها (۱)

صدایه قلبت تپش قلبم صدایه عشقه یکیه با همما دو تا آدم با دو ...

تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفتعـاشقی ها از دلـم دیوانگی...

من اما از تو ممنونمهمین که هستی و گاهیمرا به گریه می اندازی!...

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند بر حسن شور انگیز ...

ساقی بده پیمانه ای زآن مِی که بی خویشم کندبر حُسن شورانگیز ت...

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز ت...

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز ت...

ساقی بده پیمانه‌ای ز آن می‌که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز ت...

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز ت...

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز ت...

سـاقــی بده پیمانه ای ز آن می کـــه بی خویشم کنـــد بر حسن ش...

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط