𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:49
☆روز بعد.
با صدای تق تق آروم در چشمامو باز کردم.
+بله؟
یکی از خدمتکارها وارد شد و کمی خم شد.
*بانوی من، صبحانه اماده شده.
چشمامو مالیدم.
+باشه... میام پایین.
بعد از عوض کردن لباسام از اتاق خارج شدم.
هنوز یونجون رو ندیده بودم.
احتمالا از دیشب هنوز برنگشته بود.
وقتی وارد سالن غذاخوری شدم سارانگ همونجا نشسته بود و داشت آبمیوه میخورد.
با دیدنم لبخند زد.
&صبح بخیر نونا.
لبخند کوچیکی زدم و کنارش نشستم.
+صبح بخیر عزیزم
نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند.
&خوب نخوابیدی؟
قاشق رو داخل ظرف سوپ تکون دادم.
+چرا اینو میگی؟
&چون از سیاهی زیر چشمات مشخصه.
خندیدم.
+اینقدر دقیق شدی بچه؟
سارانگ شونه بالا انداخت.
&ولی اینجا همه چیز زیادی بی نقصه.
𝘱𝘢𝘳𝘵:49
☆روز بعد.
با صدای تق تق آروم در چشمامو باز کردم.
+بله؟
یکی از خدمتکارها وارد شد و کمی خم شد.
*بانوی من، صبحانه اماده شده.
چشمامو مالیدم.
+باشه... میام پایین.
بعد از عوض کردن لباسام از اتاق خارج شدم.
هنوز یونجون رو ندیده بودم.
احتمالا از دیشب هنوز برنگشته بود.
وقتی وارد سالن غذاخوری شدم سارانگ همونجا نشسته بود و داشت آبمیوه میخورد.
با دیدنم لبخند زد.
&صبح بخیر نونا.
لبخند کوچیکی زدم و کنارش نشستم.
+صبح بخیر عزیزم
نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند.
&خوب نخوابیدی؟
قاشق رو داخل ظرف سوپ تکون دادم.
+چرا اینو میگی؟
&چون از سیاهی زیر چشمات مشخصه.
خندیدم.
+اینقدر دقیق شدی بچه؟
سارانگ شونه بالا انداخت.
&ولی اینجا همه چیز زیادی بی نقصه.
- ۲۴۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط