کاش آقای هوشنگ ابتهاج بابای من بود

کاش آقای هوشنگ ابتهاج بابای من بود
یه شبای مثل امشب سرمو می ذاشتم رو پاهاش و این شعرشو واسم می‌خوند:
(تو از کدام راه می‌رسی
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی‌ام در این امید پیر شد
نیامدی و دیر شد ....)
و دستای مهربونشو به سرم می‌کشید و من از عمق وجودم زار زار زار گریه میکردم.
دیدگاه ها (۱)

ادما مینویسن تا سبک شن...نه به خاطر اینکه حتما چندهزار نفر ب...

بعد مدتی اتفاقی عکستو دیدم، دیگه مثل قبل خوشکل ترین نبودی. ی...

وقتی من میخندیدم تو غم تو چشمامو میدیدی؟

من از او بگذرم؟خدا نکند! #مهدی_اخوان_‌‌‌ثالث

هوشنگ ابتهاج گفت:خیال دیدنت چه دلپذیر بود، جوانیم در این امی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط