. . . ناگهان

. . . ناگهان
بین من و تو
آن قدر فاصله افتاد
که نامش را
می توانی سفر بگذاری
دیدگاه ها (۱)

ساعت اتاق را خوابانده ام !بی کوک،بدون باطریتا حتی هوس یک ثان...

فڪر ڪردن بہ تـــُــــویعنـــۍغزلــــۍ شور انگیـــــز...

تمام خنده هایم را نذر کرده امتا تو همان باشی که صبح یکی از ر...

بیا و ...بر لنگه ی کهنه ترِ این درِ منتظر به دروغ بنویس آمدم...

.مثل آن شیشه که در همهمه باد شکستناگهان باز دلم یاد تو افتاد...

مثل‌ آن‌ شیشه‌ که‌ در همهمه‌ باد، شکستناگهان‌ باز دلم یاد تو...

آن‌قدر دوستت دارمکه می‌ترسم چه کنم اگر ناگهان ناپدید شوی؛شبی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط