playmate p
#playmate p⁹⁶
●○تهیونگ چشماشو بست با خیال اینکه دیگه همه چی تموم شد ...
ات کل تیره کلتشو شلیک کرد تهیونگ فکر کرد هدف خودشه اما...اما...
تهیونگ:....
ات:(*روی زانو هاش خم شد و به چشمای کیم نگاه کرد دستو زیر چونه تهیونگ برد )
ات:تو حتی لایق مرگ ام نیستی...
تهیونگ:چرا نزدی؟
ات:(*نشست رو به روی تهیونگ)
ات:....(چشماشو به اطرف چرخوند ... خودشم جواب این سوالو نمیدونست انگار که میخواست از واقعیت فرار کنه)
تهیونگ:چرا نزدییی؟!(عصبی)
ات:من عین تو نیستم کیم
تهیونگ:(*با چشمای نرم به ات خیره شد با چهره ای گرفته)
ات:ترجیح میدم ذره ذره نابودت کنم ...نه عین خودت که یه شبه زندگیمو نابود کردی و ازم گرفتیش
تهیونگ:چطوری میتونی با بی رحمی تمام فقط منو مقصر بدونی ها(داد)
تهیونگ:مگه من چند سالم بود؟مگه ...مگه چیزی جز این بود که منم همسن شما بودم ...ات چطوری میتونی چشماتو رو همه چیز ببندی وقتی من مقصر نبودم...
ات:تو مقصر نبودی؟(پوزخندی زد)
ات:اگر نمیرفتی هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفتاد
تهیونگ:...
ات:تو بهم قول دادی بر میگردی ولی هیچ وقت نیومدی (سرد و جدی و تنفر)
تهیونگ:وقتی چیزی رو نمیدونی چطور به خودت اجازه میدی انقدر راحت راجبش حرف بزنی؟
ات:من هرچیزی رو که ببینم باور میکنم کیم تهیونگ...
تهیونگ:میفهمی...هر روز توی اون عمارت لعنتی زندگی کردن ...هر روز تنها بودن
..هر روز درد کشیدن.. و هروز مرور خاطرات با ادم چیکار میکنه؟...آره میفهمی؟(داد)
ات:...●تهیونگ تو خیلی وقته برای من مردی پس سعی نکن خودتو بهم برگردونی●
تهیونگ:...
ات:این عملیات لعنتی تموم شه ...برا مهم نیست بمیرم یا زنده بمونم برا مهم اینه که تموم بشه ...ته این داستان یا من نابود میشم یا تو
تهیونگ:من همین الانشم ذره ذره دارم از هم فرومیپاشم ات
ات:خوبه...
تهیونگ:لعنتی ...باهام حرف بزن...سرزنشم کن.....ولی با رفتارات عذابم نده ات التماست میکنم تمومش کن
ات:...
●○راوی ویو:
کیم هیچ وقت یاد نگرفته بود حرف بزنه عشق بورزه ...پس برای همین وقتی یه قدم سمت ات نزدیک میشد اون هزارن قدم عقب تر میرفت چهره اش از درد مچاله شده بود و چشماش حرفای قلبشو اشکار میکرد این حس لعنتی تو وجودش رخنه کرده بود اما بازم سردی چهره و وجودش مانع باور ات بود عطر تلخ کیم مجاز تنفس گیاهان اونجارم ازشون گرفته بود ...و درست از همین امشب کیم تهیونگ بزرگ ترین نقطه ضعفشو پیدا کرد "جئون ات"
اون تعریفی از عشق نداشت ولی میدونست حسی که درونش عین یه خوره افتاد و شیره وجودش رو از بین میبره *جنون جئونِ* و اما جئون ات عطر شراب پیکرش هوای اون حوالی رو مست و مد هوش کرده بود درست عین کیم خسته بود(اما توی این داستان هنوز برای خستگی خیلی زوده)
*کیم تهیونگ جلوی ات درومد زانو زدنش غرورشو شکست پس تمومش کرد و بلند شد چهره اش از درد مملو بود و چشماش از غم و قلبش از جنون ....فاصله اش با ات کمتر از ۵ سانتی متر وبود بهش خیره شد خالصانه و خاضعانه...
تهیونگ:بسهه بسهه دیگه خسته ام من ادم ضعیفی نبودم ...تنها ویژگی که نداشتم همین بود ...اما تو ... تو ضیعفم کردی جئون ات ...داری منو به مرز جنون میکشونی میفهمی؟(خمار و گرفته و عصبی)
تهیونگ:تبریک میگم انتقامتو ازم گرفتی به بدترین شکل ممکن برات خوشحالم...
تهیونگ:خوشحالی تو تنها چیزه که میخام پس این ضعف و به جون و دل میخرم
ات:کدوم خوشحالی ها؟بهت میگم کدوم خوشحالی
ات:کیم تهیونگ برای من نقش بازی نکن که من خودم نقشتو بهت یاد دادم (نفرت)
تهیونگ:...
تهیونگ:لعنتی...چیکار کنم باورم کنی؟ بهم بگو جیکار کنم (داد)
□■یعنی روزی فرا میرسید که این باور درون جئون ات به وجود بیاد وبعد توسط کسی این باور و عشق از بین بره؟■□
#نامجون #جین #یونگی #جیهوپ #جیمین #جونگکوک #کیپاپ #کیم_تهیونگ #تهیونگ #بی_تی_اس #کره #کره_جنوبی #رمان #فیکشن #فیک #فیک_تهیونگ
شرایط:
●○تهیونگ چشماشو بست با خیال اینکه دیگه همه چی تموم شد ...
ات کل تیره کلتشو شلیک کرد تهیونگ فکر کرد هدف خودشه اما...اما...
تهیونگ:....
ات:(*روی زانو هاش خم شد و به چشمای کیم نگاه کرد دستو زیر چونه تهیونگ برد )
ات:تو حتی لایق مرگ ام نیستی...
تهیونگ:چرا نزدی؟
ات:(*نشست رو به روی تهیونگ)
ات:....(چشماشو به اطرف چرخوند ... خودشم جواب این سوالو نمیدونست انگار که میخواست از واقعیت فرار کنه)
تهیونگ:چرا نزدییی؟!(عصبی)
ات:من عین تو نیستم کیم
تهیونگ:(*با چشمای نرم به ات خیره شد با چهره ای گرفته)
ات:ترجیح میدم ذره ذره نابودت کنم ...نه عین خودت که یه شبه زندگیمو نابود کردی و ازم گرفتیش
تهیونگ:چطوری میتونی با بی رحمی تمام فقط منو مقصر بدونی ها(داد)
تهیونگ:مگه من چند سالم بود؟مگه ...مگه چیزی جز این بود که منم همسن شما بودم ...ات چطوری میتونی چشماتو رو همه چیز ببندی وقتی من مقصر نبودم...
ات:تو مقصر نبودی؟(پوزخندی زد)
ات:اگر نمیرفتی هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفتاد
تهیونگ:...
ات:تو بهم قول دادی بر میگردی ولی هیچ وقت نیومدی (سرد و جدی و تنفر)
تهیونگ:وقتی چیزی رو نمیدونی چطور به خودت اجازه میدی انقدر راحت راجبش حرف بزنی؟
ات:من هرچیزی رو که ببینم باور میکنم کیم تهیونگ...
تهیونگ:میفهمی...هر روز توی اون عمارت لعنتی زندگی کردن ...هر روز تنها بودن
..هر روز درد کشیدن.. و هروز مرور خاطرات با ادم چیکار میکنه؟...آره میفهمی؟(داد)
ات:...●تهیونگ تو خیلی وقته برای من مردی پس سعی نکن خودتو بهم برگردونی●
تهیونگ:...
ات:این عملیات لعنتی تموم شه ...برا مهم نیست بمیرم یا زنده بمونم برا مهم اینه که تموم بشه ...ته این داستان یا من نابود میشم یا تو
تهیونگ:من همین الانشم ذره ذره دارم از هم فرومیپاشم ات
ات:خوبه...
تهیونگ:لعنتی ...باهام حرف بزن...سرزنشم کن.....ولی با رفتارات عذابم نده ات التماست میکنم تمومش کن
ات:...
●○راوی ویو:
کیم هیچ وقت یاد نگرفته بود حرف بزنه عشق بورزه ...پس برای همین وقتی یه قدم سمت ات نزدیک میشد اون هزارن قدم عقب تر میرفت چهره اش از درد مچاله شده بود و چشماش حرفای قلبشو اشکار میکرد این حس لعنتی تو وجودش رخنه کرده بود اما بازم سردی چهره و وجودش مانع باور ات بود عطر تلخ کیم مجاز تنفس گیاهان اونجارم ازشون گرفته بود ...و درست از همین امشب کیم تهیونگ بزرگ ترین نقطه ضعفشو پیدا کرد "جئون ات"
اون تعریفی از عشق نداشت ولی میدونست حسی که درونش عین یه خوره افتاد و شیره وجودش رو از بین میبره *جنون جئونِ* و اما جئون ات عطر شراب پیکرش هوای اون حوالی رو مست و مد هوش کرده بود درست عین کیم خسته بود(اما توی این داستان هنوز برای خستگی خیلی زوده)
*کیم تهیونگ جلوی ات درومد زانو زدنش غرورشو شکست پس تمومش کرد و بلند شد چهره اش از درد مملو بود و چشماش از غم و قلبش از جنون ....فاصله اش با ات کمتر از ۵ سانتی متر وبود بهش خیره شد خالصانه و خاضعانه...
تهیونگ:بسهه بسهه دیگه خسته ام من ادم ضعیفی نبودم ...تنها ویژگی که نداشتم همین بود ...اما تو ... تو ضیعفم کردی جئون ات ...داری منو به مرز جنون میکشونی میفهمی؟(خمار و گرفته و عصبی)
تهیونگ:تبریک میگم انتقامتو ازم گرفتی به بدترین شکل ممکن برات خوشحالم...
تهیونگ:خوشحالی تو تنها چیزه که میخام پس این ضعف و به جون و دل میخرم
ات:کدوم خوشحالی ها؟بهت میگم کدوم خوشحالی
ات:کیم تهیونگ برای من نقش بازی نکن که من خودم نقشتو بهت یاد دادم (نفرت)
تهیونگ:...
تهیونگ:لعنتی...چیکار کنم باورم کنی؟ بهم بگو جیکار کنم (داد)
□■یعنی روزی فرا میرسید که این باور درون جئون ات به وجود بیاد وبعد توسط کسی این باور و عشق از بین بره؟■□
#نامجون #جین #یونگی #جیهوپ #جیمین #جونگکوک #کیپاپ #کیم_تهیونگ #تهیونگ #بی_تی_اس #کره #کره_جنوبی #رمان #فیکشن #فیک #فیک_تهیونگ
شرایط:
- ۷۲۶
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط