سال ها پیش از این

سال ها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش مستجاب شد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

راستی

من همان خاک خوشبختم

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم؟!
دیدگاه ها (۶)

خدایا✨❤️هر کس به یادم هست به یادش باش❤️اگر کنارم نیست کنارش ...

🍃🌺هـرگز آرزوی افتادن کـسی🌸🍃🍃🌸یا چيزی را نــــكــــــرده ام🌺🍃...

دعا میڪنم دراین شبزیر این سقف بلندروےدامان زمینهرڪجا خسته و ...

هر شب به رفتن فکر می کنم اما هر صبح پیراهنم را از چمدانی که ...

شهید جواد پرویزی محل شهادت : شیراز چرا صورت پر نورت را برایم...

ادامهههه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط